مرور کتاب«دیوار» علیرضا غلامی

نوشته مهدی معرف

هشتم فروردین، ۱۳۹۹

«دیروز مدرسه نرفتم، یعنی رفتم، اما فقط مراسم ظهرگاهی برگزار شد و از کلاس خبری نبود.» «دیوار» با این کلمات آغاز می‌شود: نهست مدرسه. دریچه‌ای که انگار بیش از بودنش، تشریح نبودنش است. چگونگی این نبودن در اینجا وسواس گونه و با دقت شرح داده می‌شود. سیزده خط زردی که مرزها را تعیین می‌کند. سرما و مرز، در همان نخستین سطور کتاب، افقی را نشان می‌دهند که چشم خواننده باید به آن عادت کند.‌ آغاز روایت در مدرسه‌ای می‌گذرد که تعطیل است. روندی که می‌تواند گستره‌ای استعاری به وسعت جغرافیای کل کتاب باشد. انگار داستان دارد دوره‌ای تعطیل شده از کشور را روایت می‌کند. استعاره خودش را میان روایتی نرم و جاری می نشاند. مفاهیم همچون کف‌های روی آب قِل می‌خورند و با جریان روایت به سرعت در حرکت می‌آیند.

مهم‌ترین دستوری که از بلندگوی مدرسه در تمام آن بعد از ظهر فاجعه خیز صادر می‌شود کلمه «خبر…. دار» است. گویی که فضای سیاسی و اجتماعی دورانی از ایران به ناگاه مثل برف بر سر روایت بریزد. جغرافیایی که خودش را در لباس زمان می‌پیچد وهمچنان از سرما می‌لرزد.

در کلاس همیشه بحثی درباره شکم آقای رسولی، ناظم مدرسه در می‌گیرد. شکمی که باد می‌کند و داخل می‌شود. انگار در فضای جامعه بحثی درباره تورم شکل گرفته باشد. داستان بی حرفی اضافه، نقطه را بر می‌دارد و مدرسه و آدم‌های درون کتاب را تبدیل به نمادی از جامعه می‌کند. در این میان پرچم و سرود ملی که آقای رسولی سرود انقلابی می‌خواند، در جایگاه خودش می‌ماند. اما وسیع‌تر می‌شود و منبسط می‌گردد و وزنش تاثیری ملی و بزرگ و دورانی به خود می‌گیرد. پدر و مادر راوی تلاش می‌کنند که او سرود ملی را حفظ کند. تلاشی از تشویق تا تهدید و اجبار. چیزی خزنده آن خطوط زرد حیاط مدرسه را تا خانه می‌کشاند. چیزی بزرگتر که آن سوی حیاط مدرسه هم قابل دیدن است. مثل میله پرچم که ارتفاعی بیش از طبقات مدرسه دارد. تفکری برافراشته که در سپهر سیاسی کشور به اهتزاز درآمده و تا عمیق‌ترین و کوچکترین نهادهای اجتماعی رسوخ می‌کند.

مراسم صف با جزئیات توصیف می‌شود. روزانه‌ای که خود برآورد دورانی است. نظمی که از خودش اقتدار را ساطع و تحمیل می‌کند. این نظم و انضباط تاکید کننده بر ترتیب و حفظ آداب، مقابل انفجاری می‌نشیند که همه چیز را بر هم می‌ریزد. چیزی خارج از قاعده که قواعد را می‌شکند. شیشه‌های مدرسه را فرو می‌ریزد و آقای رسولی را نقش زمین می‌کند. این مقابل نشینی دو واقعه حتمیتی را نشان می‌دهد که گریزی از آن نیست. آداب جای عمل نمی‌نشیند و مشت‌ها برابر انفجار قرار نمی‌گیرد. اینجاست که نظم به بی نظمی تبدیل می‌شود.

آن ستون حاصل اصابت موشک از دود سیاه که از پشت مدرسه بالا می‌رود را می‌توان مقابل ستون بلند پرچم دانست. دو چیزی که از دو سوی دیوار دیده می‌شود.

نظم آهنین ناگاه به هرج و مرجی خشن بدل می‌شود. آقای رسولی می‌میرد. بچه‌های مطیع دشنام می‌دهند و بر نظم مرده تف می‌اندازند. دستی قطع شده را کنار جنازه ناظم می‌گذارند. دستی که در طول کتاب به اشکال گوناگون باز تولید می‌شود و حضور می‌یابد. دست مقطوعی که انگار دست قدرت باشد. در پس آن نظم آغازین، نافرمانی بی قراری می‌کند. همچون گاوی که به زمین پای بکوبد و ماغ بکشد.

از این پس داستان درون آتش هولناکی فرو می‌رود. روایت از دو چشم شیشه‌ای، کاوشکر و مشاهده گر به تصور چیزی می‌پردازد که تصویری آخرالزمانی ست. خیابان اصلیِ بی نامی که به مدرسه کرو لال‌ها می‌رسد، سوی دیگرش به قبرستان است که بر فراز آن دستی حمایتگر به آرامش دعوت می‌کند. موشک در مدرسه فرود آمده است. ضجه‌ها بلند است و مادران بی قرار در بی قراری و آشفتگی غمشان، آرامشی را فریاد می‌زنند که از دست داده‌اند. آن مرز زرد رنگ در اینجا هم دیده می‌شود. مرزی میان مردگان جهان آباد و زندگان جهان خراب. انگار که راهی عریض و طویل از دنیای زندگان به دنیای مردگان کشیده باشند. دنیای زندگان پر شده از تکه‌های دست و پا و مغز تازه مردگان. نظم آهنین با انفجاری فرو می‌ریزد و خشم آهنین از پس آن خود را نشان می‌دهد. زبان راوی کودک، زبان سکوت و نفرت و بی تفاوتی ست. زبان آرامشی از جنس آرامش مردگان. پای راوی بر تکه‌ای از مغز افتاده بر زمین می‌رود و رویش خاک می‌ریزد. انگار که بخواهد پنهانش کند و وقتی سگ‌ها به مدرسه می‌آیند، می‌ترسد مغز را بیابند. چیزی برای پنهان کردن وجود دارد و کسانی برای یافتن بو می‌کشند و پیدا می‌کنند. به وضوح فضایی امنیتی ترسم می‌شود که در درون خرابه و ویرانی، بسیار تمایل به کنترل گری دارد.

سالن بهمن مثل تجمیع شیرابه زباله، انزجار و تعفن و اندوه را در خود نگه می‌دارد. مجمع کودکان مرده و مادران داغدار، تصویری جهنم گونه است. دعوای دو مادر بر سر جنازه پسر بچه‌ای، همچون دعوای راوی با همکلاسی‌اش است. انگار که جنازه غنیمتی ست. داغداری غنیمتی ست که مثل جایزه‌ای تقسیم می‌شود. جنازه‌ای که تشخیصش بر پایه ختنه شدن یا ختنه نشدن است. اینجا هم مرزی مشخص می‌کند که جنازه سهم چه کسی شود: کافر یا مسلمان، شهید یا منافق. راوی، جمشید، برادرش را در سالن بهمن با جسمی تقریباً سالم می‌یابد که یک پایش قطع شده است. ورود او به سالن بهمن مثل ورود مرده‌ای به عالم زندگان است. روایت گری بی احساس راوی، عمقی از درد را انگار که لجنی را با بیل از زیر آبی راکت بالا بیاورند، بالا می‌آورد.‌ جهنم آتش سردی می‌شود که جز کرختی به همراه نمی‌آورد. دو چشم شیشه‌ای از مرز زرد عبور نمی‌کند. می‌ایستد و جهنم را می‌نگرد: غیاب رحمت.

بوی مرگ کلمات آغازین کتاب را می‌زداید. مثل مخاطی که در دماغ جمع شود و هرازگاهی بایستی و خالیش کنی. سکوت راوی، رضایتمندی و ادبش، بسان زنده‌ای تسلیم شده به جهان مردگان است. مثل همان عکسی که از بالا نگاه می‌کند و فقط نظاره گر است. جنگ هیبت فربه‌اش را روی زندگان انداخته و آنها را تشویق می‌کند که هر چه سریع‌تر به سمت جهان آباد حرکت کنند. به آرامشی که وعده داده شده است. به آخرتی فارغ از درد در میان انبوه درد. با این نوید که درهای بهشت از هم اکنون باز است.

در «دیوار» حجم مرگ چنان روی هم انباشت می‌شود که مرده‌ها هم دوباره می‌میرند. جمشید کنار قبر خودش تیر به شکمش می‌خورد و خونریزی می‌کند. کابوس جنگ حتی به دنیای مردگان هم رحم نمی‌کند. مردم رو به جایی پرسش دارند و کمک می‌خواهند و تضرع می‌کنند که از آنجا گلوله و موشک و راکت می‌رسد. گورستان و تصویری که از آن داده می‌شود، شبیه به گورستان خاوران است. گورهایی که نام و نشانی ندارند و آدم‌ها برای شناخت مرده‌هایشان با مشکل روبرو می‌شوند. تصاویر و توصیفات کتاب مجموعه‌ای چند وجهی را خلق می‌کند که اتفاقات دهه شصت را در شکلی نمادین و چند وجهی نشان می‌دهد. به طوری که از یک توصیف می‌توانیم چند واقعه و اتفاق در آن دوره را استنباط و مشاهده کنیم.

در خروج از فضای قبرستان، روابط زندگان هم تیره و تهی شده است. روابطی مصلحت طلب و منافع جو. راوی از جیب پدرش پول می دزد و اسماعیل کفش‌های پدر بی پایش را طلب می‌کند و آقای فرزانه تنها به فکر ازدواج با ناهید است و مادر راوی با دکتر هندی رابطه دارد: این تصویر جهانی تهی شده از اخلاق و سخت و بی ترحم است.

در گورستان پرستو خواهر رضا، که او هم روز گذشته کشته شده، از راوی می‌پرسد که چرا قد او رشد نکرده است و او هم دروغی درباره هورمون‌ها می‌گوید که از سن بیست سالگی در او آزاد می‌شود و از آن پس او بلند قد می‌شود. چیزی شبیه به پسرک طبل حلبی گونتر گراس. انگار که زمان برای راوی متوقف شده است و او رشد خودش را همچون پیاز نرگسی در زیر خاک پنهان نگه داشته تا در زمان مناسب اتفاق بیفتد. گویی جامعه‌ای رشدش را متوقف کرده باشد. همان گونه که در تصویر اولیه، مدرسه هم باز بود وهم تعطیل.

در بخش‌هایی از داستان ناگهان راوی سخنش را رو به خواننده می‌گوید. مثلاً می‌گوید: «سرما از کف پاها بلافاصله بالا آمد و باعث می‌شد استخوان‌های شما تیر بکشند.» این شیوه گفتار و روایت، مثل عمل بازیگری در صحنه تاتر است که به ناگهان مونولوگش را رو به تماشاگران بگوید. راوی ناغافل ما را مخاطب قرار می‌دهد. او می‌فهمد و می‌داند که با خواندن کتاب، سرمای درون داستان به درون ما هم سرایت می‌کند و دربرمان می‌گیرد. انگار راوی پی برده که گریزی نیست. نویسنده یقه خواننده را ناگهان می‌چسبد و می‌داند حالا که به اینجا رسیده‌ایم، ما هم سردمان است.

ارتباط مادر با دکتر هندی، در داستان ارتباطی نمادین است. انگار کسی از جایی دورتر که در اینجا هند است، آمده و به حریم ما تجاوز می‌کند. این نمادی است که می‌تواند به وسعت جغرافیای کشور باشد.

حتی زمانی که موشک باران نیست، باز هم مرگ حضور دارد. مرد ساندویچی کنار پیت آتش مرده است. مرگ انگار باد صباست که می‌وزد و جان می‌گیرد. مثل پژواکی که به جایی بفرستی و به خودت بازگردد. مرگ مثل نظاره گر خاموشی ست که در داستان بارها به آن اشاره می‌شود که گاه به افق می‌نگرد و گاه به پایین.

«دیوار» خودش را میان دو انفجار می نشاند. دو ویرانی که اول برادر راوی و دوم مادرش را می‌کشد. گویی که داستان می‌پرسد آنان از چه چیز از هم سؤال می‌کنند؟ از آن خبر بزرگتر. خبر بزرگتری که می‌آید. کتاب، رستاخیزی هولناک را بشارت می‌دهد. چشمانی نگریسته در خیابان و درون خانه‌ها، بشارت دهنده آن خبر بزرگتر است. اتفاق چیزی ست که در گذشته افتاده است. مثل رد انفجاری که دقایقی بعد شیشه‌ها را خرد کند و در هم بریزد. اتفاق رستاخیزی گذشته است که در آینده به دنبالش می‌گردیم و انفجار فقط پوسیدهٔ این خانه را در هم فرو می‌ریزد.

راوی پاکت زردی را همراه با نامه‌های درونش آتش می زند. درون پاکت بخشی از گذشته نهفته است که نفی می‌شود. رنگ زرد پاکت با رنگ زرد خط مدرسه قرابت دارد. پاکت مرزی ست که راوی از آن می‌گذرد. گذشتن از این مرز حفره‌ای می‌شود در سیم‌های خاردار. انگار این زرد کوچک قطعه‌ای از خط زرد مدرسه است که نابودی‌اش راهی را و حفره‌ای را می‌گشاید. راهی که عبور از آن به در بسته می‌خورد.

راوی ارتباط با عقبه‌اش را بریده است. از پدر و حتی از وطن بریده. مثل رانده شده‌ای که در دیر خراب آباد افتاده باشد. از پدرش که می‌داند پدرش نیست متنفر است و از وطنش هم. گربه‌ای که در دست محمد است می‌تواند نمادی از ایران باشد. راوی از گربه خوشش نمی‌آید. گریه‌ای گز کرده و فرو رفته در بازوی محمد. بی ریشگی و بی تعلقی روایت، راوی را در روایتی با فاصله و خشک و مستند نگاه می‌دارد. روایتی احساس گریز و منفرد و در هم شکسته.

پدر در داستان با پدر سیاسی همانند سازی دارد. ناپدری از پا افتاده که تکیه‌اش را باید به پسر بزند. پسر نفی می‌کند. این نفی او را از دایره برون می‌اندازد. سوزاندن آن پاکت زرد، نفی گذشته است. دودش اما می‌ماند تا در چشمش فرو رود. پای بریده راه می افتد و گریبان گیرش می‌شود. نفی پدر نفی انقلاب است. او حالا ضد انقلاب است.

راوی و روایت از مرز می‌گذرند. از سیم‌های خارداری که عبور از آن عبور از امنیتی شکننده است که دست حمایت گر دیگر در آنجا حمایت نمی‌کند. دست حالا در جیب و زیر لباس خزیده است. همچون دست ابتدای کتاب که قطع شده و کنار جسد ناظم قرار می‌گیرد و دستی که در قاب عکس دیگر به سوی بالا نیست. محمد گربه را لگد می‌کند. انگار که ایران لگد شده باشد. انگار آن دست حمایت گر تبدیل به پایی لگد زننده شود و آن سرود انقلابی که راوی نتوانسته بود حفظ کند، ناکارآمد شود. دست حمایت گر بزرگتر از جیب راوی ست و در جیب چپ او گیر می‌کند. نشانه‌ها با تمام نیرو به روایت فشار می‌آورند. این دستی که در جیب عقب شلوار راوی فرو می‌رود و جیب را پاره می‌کند، می‌تواند نشانه‌ای از تجاوز در بازداشتگاه‌ها باشد. راوی رها شده و گرفتار است. پایش را از خط زرد ششم آنسوتر گذاشته است و حالا در خط سیزده انتظار پا برهنه بر روی برف رفتن را می‌کشد. در ابتدای کتاب، آقای رسولی می‌خواهد که بچه‌ها در صف، یک دست و چهار انگشت از هم فاصله داشته باشند تا وزن دست‌هایشان بر روی کتف دیگری نیفتد. وزن نفر پشتی بر روی دیگری نمی‌افتد. فاصله‌ای معین آدم‌ها را از هم مجزا می‌کند. آدم‌ها در اینجا ایزوله هستند. در مرزی مشخص قرار دارند و دیواری میانشان است. دیواری که اگر از آن بگذرند، وزن دستی با فشار پایین نگهشان می‌دارد. حالا آن بشارت بزرگ، آن پرسش مطرح می‌شود و البته بی جواب می‌ماند.

دزدیدن جایزه، مثل خوردن سیب، راوی را از بهشت می راند. از خانواده و اجتماع. انگار تف می‌شود به درون ناکجایی که باید در آن به سؤال بزرگ پاسخ دهد.

کل روایت در بیست و چهار ساعت اتفاق می‌افتاد. دایره‌ای که از مرز تا مرز است. در این زمان مشخص دستی که برهنه می‌کند، می ستاند.

داستان «دیوار» چشمی گشاده است که به تنی از ناف بریده می‌نگرد. چشمی که میان دنیای زندگان و مردگان می‌گردد و نمی‌یابد. چشمی که گشودگی‌اش همچون پلک برهم نهادن است. چشمی نگران اقدام و عمل آن عکس ایستاده‌ای که دارد از قابش بیرون می‌آید.

[۱] William Hazlitt

[۲] The Pickwick Papers

[۳] Tobias Smallett

[۴] Ben Jonson