چکیده:

همچون صحنه گرتشنِ فاوستِ گوته، «تونکا»ی روبرت موزیل هم داستان مردی است که ازنظر اجتماعی، اقتصادی، فکری و جنسی بر معشوق خود سلطه دارد. بااین‌حال، در داستان موزیل، رمز و راز حل‌نشده بارداری تونکا، به شکلی سمبلیک، تمامی طرق پیشین نظارت مرد بر زن را ناکام می‌گذارد. پس مرد بی‌نام داستان، حالا در نقش راوی این اثر سعی دارد تا با استفاده از تعبیرهای کلیشه‌ای و آشنایی که مردان سنتاً «زنانگی ابدی/جاویدان/سرمدی» را تعریف می‌کنند، مجدداً قدرت خود را بر تونکا اعمال کند: او یا باکره معصوم است، یا فاحشه مطرود یا تجسم طبیعت. به‌بیان‌دیگر، ایدئولوژی‌ای که به‌طور سمبلیک در پی‌رنگ داستان شکست می‌خورد، درکنش روایت کردن بازآفرینی می‌شود و به مرد اجازه می‌دهد تا برای داستانی که منجر به مرگ تونکا و فرزندش می‌شود، جشن پایان بگیرد.

{نسخه کامل متن در فایل پی‌دی‌اف بالای صفحه}

«تونکا» نوشته روبرت موزیل، بی­‌پرده راز­آلود است. کاراکتر مردِ موزیل که با بارداری توضیح‌ناپذیری مواجه شده، یادآور یوسف در انجیل متی یا مارکیز آ در نوولای هاینریش فون کلایست است. در میانه داستان آگاه می‌شویم که تونکا در زمان غیبت معشوقش باردار شده است. هرچند تونکا تا دم مرگ اصرار دارد که خیانت‌کار نیست. برحسب همه احتمالات، تونکا، دانسته یا ندانسته، دروغ می‌گوید، اما دستکم می‌شود تصور کرد که معجزه‌ای مدرن روی داده است. توضیح راستین بارداری تونکا هرچه که باشد، او و کودک پیش از فاش شدن راز از دنیا می‌روند.

سه رویکرد غالب به «تونکا»

«تونکا» به طریقی انتظام‌ یافته است که توقع معمول خواننده را عقیم بگذارد. در روایتی نوعی ازاین‌دست، چنین قضیه‎ای طرح می‌شود تا توجه خواننده را برانگیزد و جواب معما در اواخر داستان آشکار می‌شود. هرچند در «تونکا» افق دید ما به افق دید کاراکتر بی‌نامی محدود شده است که در نگاه به گذشته خویش، برهه‌ای از جوانی‌اش را نقل می‌کند که توضیحی منطقی برایش ندارد. وانگهی، ماندگاری رازِ این متن، استراتژی متفاوتی را از خواننده می‌طلبد. ازآنجاکه هرگز به پاسخ معمای بارداری پی نخواهیم برد، ناگزیر باید توجه خود را به دلالت مضمونی این پرسش بی‌پاسخ معطوف کنیم. برای مثال، والتر اسکول[۱]، این داستان را تمثیلی وجودی تفسیر کرده است؛ «مَثَلی از رابطه انسان مدرن با مبحث ایمان.» از سوی مقابل، ولف ووچرفنینگ[۲]، بحران ظاهراً معرفت‌شناختی متن را صرفاً فرمی جابه‌جاشده از مسئله واقعی می‌داند، مثلاً ناهنجاری­های اودیپال مرد جوان و نویسنده. رویکرد سوم، این متن را پیشگام رمان نو می‌بیند، اثری که  از خواننده دعوت می­کند تا درباره رابطه میان حقیقت و زبان به معنای لکانی و بارتی آن تأمل کند.

این سه رویکرد، به‌رغم آنکه از یک جنس نیستند، اما نسبت به رنج تونکا در طی رابطه‌اش با مرد جوان عمیقاً بی‌تفاوت‌اند. بارداری رازآلودی که به مرگ او می­انجامد، یا کاتالیزوری می­شود برای تأمل درباره ایمان ازدست­رفته قرن بیستم، یا تحلیل روان‌شناسانه شخصیت محوری داستان یا رابطه متزلزل میان زبان و واقعیت در آثار هنری مدرن. یعنی منتقدان وسوسه می‌شوند تا به درون همان الگویی بیفتند که فردریک پیترز[۳] ، مرد جوان قصه را بابتش سرزنش می‌کند: «تونکا، مانند گرتشنِ فاوست، صرفاً به صحنه‌ای از کاوش کاراکتر محوری برای یافتن شکوه و معنای بیشتر در زندگی تبدیل می‌شود.» پیترز در ادامه از چشم‌انداز تونکا، قربانی داستان، منظر تازه‌ای را برایمان فراهم می‌آورد. مرد جوان ادعا می‌کند‌ که با آزمونی مواجه است که آن‌طور که اسکول اعتقاد دارد  با «پذیرش پوچی[۴]» سروکاری ندارد، «بلکه با پذیرش نوع بشر دست‌به‌گریبان است.» بارداری تونکا به این منظور استفاده شده است: «ترسیم یک مسئله روان‌شناختی، نقصی در کاراکتر دانشمند جوان که او را از ورود کامل و دائمی به هر نوع رابطه انسانی بازمی‌دارد.»

بنابراین، پیترز با یادآوری مسائل اخلاقی داستان از دیگر منتقدان متمایز می‌‌شود، مسائلی که اغلب در تلاش برای معلوم کردن دلالت‌های مذهبی، روان­شناختی و فلسفی اثر نادیده گرفته می‌شوند. این مقاله به بسط و اصلاح مسائلی اختصاص دارد که از تحلیل پیترز استخراج شده است. اولاً، پیترز گناه کاراکتر محوری را نقصی فردی می‌بیند، درحالی‌که من تأکید دارم که جایگاه کاراکتر محوری، نماینده مثالی ایدئولوژی مشخصی است که بر روابط جنسی مردان طبقه­ی فرادست و زنان فرودست در بسیاری از آثار ادبی اروپای قرن هجده، نوزده و اوایل قرن بیست حاکم است. «عشق» مرد جوان به تونکا در اصل خود را به شکل نیازی برای سلطه به زن ابراز می‌کند. در قدم دوم، کارکرد مسائل معرفت‌شناختی‌ای را لحاظ خواهم کرد که برآمده از معمای حل‌نشده بارداری تونکا است. اگرچه دانش و قدرت در نیمه نخست نوشته موزیل ارتباط تنگاتنگی دارند، اما ابهام ماندگار بارداری تونکا به سرگشتگی نظام‌مند تلاش‌های کاراکتر محوری برای تسلط یافتن رسوخ می‌کند. درنهایت، نقش کاراکتر محوری را به‌عنوان راوی مورد بررسی قرار خواهم داد. در انطباق با رفتارش با تونکا در زمان حیاتش، عمل روایت کردن تلاشی دیگر از سوی مرد برای نظارت بر او بعد از مرگش است، خواه با متهم کردن او بر اساس شواهد ضمنی یا تبرئه او به‌عنوان مدونای قرن بیستم، درهرصورت خواهان فهم‌پذیر کردن تونکا است. بااین‌حال، ازآنجاکه تونکا رازش را با خود دفن کرده است، این تلاش‌ها در حد گمان‌های فرضی باقی می‌مانند، و بیشتر ذهن راوی و ایدئولوژی مسلط او را آشکار می‌کنند تا کاراکتر تونکا را.

[۱] Walter Sokel
[۲] Wolf Wucherpfennig
[۳] Frederick Peters
[۴] The acceptance of the absurd