رأی مینو فرشچی، آزاده اخلاقی و دروتا سواپا، داوران مرحله نهایی اولین ضمیمه داستان پروژه پوئتیکا: «رگبارهای بهاری ، داستان «فالانژیست‌ها» نوشته آرش محمودی به‌عنوان بهترین داستان معرفی شد. همچنین بر اساس مجموع آرای داوران، داستان «هَراش» از پرنیان گودرزی، «تورگاید» نوشته فؤاد امیری، «دیوار برلین در اتاق بایگانی» نوشته سعید تورک و «جریان استحاله‌ی شدید» نوشته محمدصادق نیرومند هم در رتبه‌های دوم تا پنجم قرار گرفتند و در این ضمیمه منتشر شدند.

میراث ما مشارکتی بی‌امید بود

اما عبور امواج باقی است

و چشم‌های دور سپاری

در حالت تولد هستند

و بازگشت دائمی بام و شام

چیزی به نام هدیه به ما می‌دهد

یک قایق خلنده درون مه بلند…

محمدعلی سپانلو از پاره «نهم» شعر بلند سندباد غائب تبعید در وطن

 

یادداشت دبیر ضمیمه

 ضمیمه داستان پروژه پوئتیکا «رگبارهای بهاری» در ساعت‌های روز اول فروردین به دستتان می‌رسد. چه سالی، چه سکوتی و علیرغم همه‌چیز، سال نو مبارک!

وقتی، عبارتی تا این حد بی‌پیرایه، مولد چنین طنین طعنه‌آمیزی باشد، دعوت به خواندن تکلیفش چیست؟ می‌دانم که زمان، حوصله و اشتیاق در مقام مصالح ضروری خواندن، چگونه در مجاورت امواج نگرانی، بیم و اضطراب می‌پوسد، منقضی می‌شود و از دست می‌رود؛ اما هیچ‌چیز یکپارچه و خلل‌ناپذیر نیست.

این کتاب شامل پنج داستان است که به ترتیب (فالانژیست‌ها اول است و..) بیشترین امتیاز را از آرای هیئت داوری «رگبارهای بهاری» کسب کردند. داستان‌های دیگری که تا مرحله نهایی پیش آمدند  اردیبهشت‌ماه، در ضمیمه دیگری منتشر خواهند شد.

فراخوان «رگباری بهاری» از دهم بهمن آغاز شد. ظرف یک ماه ۹۰ نویسنده قصه‌هاشان را برای ضمیمه فرستادند. بررسی مقدماتی توسط چند نویسنده از اواسط بهمن آغاز شد و پس از دو مرحله غربال، تعداد داستان‌ها به ۲۰ رسید و سپس مرحله نهایی آغاز شد. سه داور، ظرف چهارده روز، داستان‌ها را بررسی کردند و در روز بیست و هشتم اسفند آرا خود را اعلام کردند.

پروژه پوئتیکا امیدوار است ضمیمه داستان«رگبارهای بهاری» مجالی باشد برای شنیدن صداهایی ناشنیده و انتشار نوشتار روایی خلاق، پیشرو و مستقل امروز ایران در برابر ادبیات مشقی و اشکال فرمایشی تولید.

یک نکته، تا جایی که می‌دانم، ده دوازده مسابقه و جایزه قصه کوتاه فارسی، مختص آثار زیر پنج هزار کلمه هستند. (اگر در اروپا و آمریکا تقسیم‌بندی‌های انواع ادبی براساس تعداد کلمات باشد (که نیست) اقتضای بازار است. ما چرا گرفتار آمده‌ایم؟) گمان نمی‌کنم در مطبوعات فارسی‌زبان (چاپی) در ده سال اخیر، لابد به جز استثنایی، داستانی بلندتر از چهار پنج هزار کلمه منتشرشده باشد. طرح این سئوال اجتناب‌ناپذیر است که تکلیف داستان‌هایی که از این اندازه بیشتر هستند اما نه آنقدر که به عنوان کتاب مستقل منتشر شوند چه می‌شود؟ به خصوص که بیشتر ناشرها، الویت را به متنی می‌دهند که به عنوان کتاب چاپی، عطف یک سانتیمتری داشته باشد تا در قفسه کتاب‌فروشی گم نشود. عطف کتاب به جنس و ضخامت کاغذ مربوط است و تعداد صفحات؛ بنابراین حدود داستان مطلوب ناشران باید بیش از صد صفحه باشد که می‌شود بیشتر از ۲۵۰۰۰ کلمه و داستان مطلوب مطبوعات و جایزه‌ها باید کمتر از پنج هزار کلمه باشد.

فاصله بین این دو عدد، در ادبیات امروز ایران (هرچه را نشان بدهد هوش ناشر ایرانی را نشان نمی‌دهد.) نقطه ناپیدای تولید ادبی روزگار ماست. در فراخوان ضمیمه داستان، تاکید کردیم که هیچ محدودیتی در اندازه و موضوع و …قائل نیستیم و در نتیجه بسیاری از آثار رسیده و بعضی از بهترین‌هایشان در آن ناحیه ناپیدا هستند.

در آخر

از هیئت محترم داوری، مینو فرشچی، آزاده اخلاقی و دورتا سواپای که با وجود مشغله‌هاشان، در بحبوحه روزهای پایانی سال، صبورانه با من همکاری کردند سپاسگزارم.

سپاس خود را به بهار احمدی‌فرد، سپیده امامی و امیرعلی قاسمی تقدیم می‌کنم و راهنمایی، دوستی و لطفشان را ارج می‌نهم.

همچنین قدردان تک‌تک شرکت‌کنندگان و خوانندگان و همکاران رگبارهای بهاری هستم.

 

امیرحسین خورشیدفر، بیست و نهم اسفند هزار و سیصد نود و هشت

 

آرش محمودی

متولد ۱۳۶۴ در کرمانشاه. داستان‌نویس و روزنامه‌نگارم. از من تا حالا مجموعه داستان «نیوکاسل» توسط «نشر روزنه» و مجموعه داستان «صدای ایران» توسط انتشارات «آرته باریا» در ایتالیا منتشرشده.

در چند جایزه داور بودم. داور جایزه ادبی کرمانشاه سال ۹۳، داور جایزه چهارشنبه‌های داستانی تهران سال ۹۵، داور جایزه داستان دانشگاه آزاد کرمانشاه سال ۹۴.

در چند جایزه هم برگزیده شدم. جشنواره متیل در یاسوج، جایزه آفرینش، فرشته، بهاران در تهران، جایزه سقلاتون در گچساران، جایزه بانه در کردستان، جایزه ورزیل در اردبیل، جایزه در سیرجان، جایزه بوشهر و جایزه تک‌نگاری روزنامه هفت صبح.

 

فالانژیست‌ها

برای محسن یاوری

 که اجازه داد این داستان نوشته شود

ازنظر امیرباجلان، اینکه من محلول اوکالیپتوس خوردم و هنوز زنده‌ام، معجزه است. محلول البته زیاد نبود اما از پرستارها شنیدم همان مقدار هم می‌تواند یک هرکول را از پا دربیاورد… آدم همیشه اولش فکر می‌کند همه‌چیز شوخی است اما هرچه جلو می‌رود قضیه جدی‌تر و پیچیده‌تر می‌شود. مثل تأثیرات مرگبار بخارِ اکالیپتوس. مثل زیر درخت گردو خوابیدن و خفه شدن. یا مثل همین امیرباجلان که آمده بود عیادتم، و جمله‌ای را به شوخی جدی گفت و عین بوکسورهای آمریکایی آش‌ولاشم کرد. جمله، خیلی معمولی و پیش‌پاافتاده بود اما بعدازآن حرفش بود که فالانژیست‍ها ظاهر شدند و با اسلحه روی سرم ایستادند. می‌خواستند شلیک کنند اما نمی‌دانم چرا. دو نفر بودند. شاید فکر می‌کردند سردسته‌شان را من ترور کرده‌ام. بعد یکی‌شان می‌خواست به‌زور عرق کشمش بخوراند بهم. بوی تند الکل کشمش رفت زیر دماغم. امتناع که کردم سرنگی از جیب روپوشش درآورد و می‌خواست بطر عرق را تزریق کند به رگ هام. فریاد زدم: این‌جوری که من می‌میرم!

گفت: پس چه انتظاری داشتی؟ تو باید بمیری آقای یاوری.

هنوز هم هست شان. فالانژهای گستاخی‌اند. از همین‌ها که جان آدمیزاد را با یک پاکت تخمه تاخت می‌زنند… چهره هردوشان به شکلی غریبی شبیه آقای صفایی، مدیر دبیرستان ایثار و فرزاد کریمی، دستیار کارگردان فیلم خلیج خوک‌ها. فیلمی که پیش‌بینی کرده‌اند رکورد فروش تاریخ سینمای ایران را بشکند. آن فالانژیستی که عین صفایی است، همانی است که می‌خواهد عرق کشمش را بهم تزریق کند و کریمی هم اسلحه به دست کنارش ایستاده و می‌خندد. شانس آورده‌ام پرستارها که می‌آیند، فالانژی است ها گم‌وگور می‌شوند وگرنه دیوانه می‌شدم. حتماً تأثیر آرام‌بخش‌هایی است که چپ و راست زده‌اند به جانم. دچار خلسه و وهم شده‌ام. دچار اینهمانی چیزهایی که شاید ربطی به هم ندارند. و مقصر اصلی باجلان است و آن جمله داغش. آمده بود حالم را بپرسد، بعد پارتی‌بازی کرد و از رانت دکتری‌اش استفاده کرد و به پرستارها گفت که من رفیق فابریکش هستم. البته تنها سود قضیه این بود که پرستارها دو ساعت زودتر از موعد سوندم را عوض می‌کردند و یک چطوری؟ مهربانانه هم تحویلم می‌دادند.

بعد باجلان دستگیره تخت را چرخاند و مرا نشاند. گفت: هرچند می‌دانم راه به‌جایی نمی‌برد اما شکایتت را بنویس که ببرم سازمان غذا و دارو.

 خیلی کفری بودم. روی برگه سفیدی نوشتم: مگر شما نمی‌دانید که محلول اکالیپتوس حاوی ماده‌ای سمی است؟ که اگر کسی یک قاشق از آن را بخورد منجر به مرگش می‌شود؟ پدرسوخته‌های عوضی پس چرا بسته‌بندی‌اش را شبیه شربت سینه و شربت آنتی‌هیستامین می‌زنید؟ آخر سگ استخوان تک‌تک اعضای خانواده‌تان را بجود، مگر کفتار…

باجلان دستم را گرفت و گفت: نمی‌خواهد ادامه بدهی. مگر داری برای پسرعمه‌ات نامه می‌نویسی که هرچه از ذهنت می‌زند بیرون را می‌نویسی؟

کاغذ را پرت کردم روی تخت و گفتم اصل وقتی سرپا شدم می‌روم شرکت‌های داروسازی و همه‌شان را…

باجلان خندید. رفت تا پای پنجره و پرده را کنار زد گفت: ولی چیزی نمانده بود که به سرنوشت مترجم‌های مطرح دچار شوی.

بعد گفت: مثل مرتضی کلانتریان و… توی روزنامه تیتر می‌زدند: مرگ مشکوک محسن یاوری، مترجم رمان «بسیار بلند و فوق‌العاده نزدیک» به جان خودم حسابی مشهور می‌شدی!

این همان جمله داغ باجلان بود. بی‌اختیار یاد مرتضی کلانتریان افتادم. نمی‌دانم چرا میان این همه اسم، میر علایی و کلانتریان را انتخاب کرد. شاید چون مرگشان عجیب بود. از مرگ کلانتریان زیاد نمی‌گذرد. پیرمرد کهنه‌کاری که از طبقه دوازدهم آپارتمانش پرت شد پایین. یک مرگ غم‌انگیز و عجیب. آخرین متنی که ازش خواندم ترجمه تکان‌دهنده‌اش از مقاله «آنتونیو کاسه سه» بود که در آن زمان هیچ مجله و روزنامه اروپایی حاضر نشده بود چاپش کند و همین باعث شده بود آنتونیو از کوره در برود. مقاله راجع به کشتار فلسطینی‌ها در صبرا و شتیلا بود. راجع به فالانژیست های کله‌خر لبنانی که شبی با همدستی نیروهای اسراییلی ریخته بودند توی اردوگاه فلسطینی‌ها و نزدیک به ده هزار نفر را قتل عام کرده بودند. آمار کشته‌ها بین ده تا شانزده هزار نفر بود. یک عملیات بی‌سروصدا و خون‌بار. چند شب پیش بود که خواندمش. بعدازاینکه با رضا عطاران خداحافظی کردم. ناامید و لَورده رفتم توی اتاق و مقاله را اتفاقی دیدم و شروع کردم به خواندنش. بعد تب و لرز کردم. بعد عمه زینب برایم شربت آورد و من هم خرخر سرکشیدم… حالا دو شب است که مرا از بخش مراقبت‌های ویژه منتقل کرده‌اند به بخش عمومی. و این یعنی قرار نیست بر اثر خوردن محلول اکالیپتوس بمیرم. دکتر نعیمی و دانشجوهای دوروبرش صبح آن اتفاق آمده بودند روی سرم. دکتر فکر کرد به قصد خودکشی، بخور اکالیپتوس را سرکشیدم. در همان حال داغان براش توضیح دادم که عمه زینب «صاحب‌خانه‌ام در بازار شاپور» نیتش خیر بوده و می‌خواسته مرهمی بر سرماخوردگی‌ام بگذارد و این مایع را آورده و من هم از بس حالم نذار بود بدون توجه به نوشته روی شیشه از آن سرکشیدم. بعد یکهو حالم دگرگون شد. اول فکر کردم مواد جدیدی است که نوه‌اش می‌سازد اما نوشته روی شیشه را خواندم وارفتم. زنگ زدم به امیر باجلان که دانشجوی داروسازی است. باجلان فکر کرد شوخی می‌کنم اما وقتی دید قضیه جدی است چندتا فحش داد و ازم خواست فلفور خودم را برسانم بیمارستان. خلاصه دکتر نعیمی به شاگردهاش گفت: این مورد خوبی است. تا یکی دو ساعت هم بیشتر زنده نیست.

 بازهم فکر کردم شوخی است ولی بعد که در همان منگی به چهره‌اش خیره شدم دیدم این پدرسگ اصل اهل شوخی نیست. بعد یکی از انترن ها که دختری کوتاه قد و موطلایی بود آمد نبضم را گرفت و چیزهایی به دکتر گفت و او گفت که خوب است اما کم‌کم اعلایم حیاتی محو می‌شود.

گفتم: بی‌شرف مگر راجع به موش آزمایشگاهی حرف می‌زنی؟ من معلمم. مترجمم. من کارگردانی خوانده‌ام.

 دوباره با تمام توانم گفتم بی‌شرف و حروف «شین» و «ر» و «ف» توی ذهنم موج برداشت و پیچ خورد و پخش شد.

دکتر گفت: این مارمولک دارد هذیان می‌گوید.

انترن ها خندیدند و رفتند سراغ تخت بغلی.

البته بعداً بهشان حق دادم. چون امیرباجلان آمد بیمارستان و برایم توضیح داد همه دکترها اینطور نیستند و مورد دکتر نعیمی کمی متفاوت است. بعد گفت دکترها از بس مرگ می‌بینند دیگر خودشان به جلوتی از مرگ بدل می‌شوند. گفت ما بدیل مرگ هستیم. گفت دلیلش این است که زیاد مرگ می‌بینیم و عادت می‌کنیم… آرام شدم راستش. اینکه می‌فهمی بعضی رفتارها دست آدمها نیست و اوتوماتیک سر می‌زند ازشان کمی از بار فاجعه می‌کاهد.

دست‌وپایم هنوز لخت و بی حس است. بستری شدنم در این بیمارستان هر بدی که داشت خوبی‌اش این بود که فرصت پیدا کردم کمی بخوابم و فکر کنم. به اینکه من در این بیغوله چه می‌کنم. دلم برای مادرم تنگ‌شده. برای شهرم. داشتم زندگی‌ام را می‌کردم. کاش قلم پام می‌شکست و قبول نمی‌کردم تدریس در این شهر و دبیرستان را. و هم‌کلام شدن با کسی مثل صفایی. یعنی عمربن سعد باید آب بریزد دست آقای صفایی. اصل صد رحمت به فالانژیست های کله‌خر. باز آنها دلیلی هرچند احمقانه برای زخم زدن‌ها و سربریدن‌ها و کشتارهایشان داشتند. این صفایی از همان روز اول با من مشکل داشت. همان روز اول که همدیگر را دیدیم و من نامه ابلاغم را دادم دستش گفت: آقای یاوری چهره‌ات شبیه یکی از فوتبالیست‌های مشهور است.

در ظاهر شروع خوبی بود برای آشنایی اما این شروع خوب چند ثانیه هم طول نکشید. با خوشحالی گفتم: جدی؟ کدامشان؟

گفت: اسمش حالا یادم نیست. اما من اصل خوشم ازشان نمی‌آید. از همان اراذل‌واوباشی بودند که توی بازی ایران و کره جنوبی دستمال سبز بسته بودند دستشان.

این اولین جمله‌ای بود که بین مدیر دبیرستان ایثار و معلم تازه ورودش ردوبدل شد. شب که رفتم خوابگاه عکس تمام بازیکن‌هایی که در آن بازی دستمال سبز بسته بودند را در سایت‌ها پیدا کردم. بچه‌های خوابگاه تا عکس‌ها را دیدند شروع کردند به جروبحث‌های سیاسی و اتفاقات سال ۸۸ را مرور می‌کردند. من کوچک‌ترین شباهتی بین خودم و مثلاً علی کریمی، جواد نکونام یا حسین کعبی پیدا نکردم. فردا همین را به صفایی گفتم. صفایی کمی تأمل کرد و دقیق شد به چهره‌ام. بعد گفت: چرا. یک ته‌چهره‌ای از علی کریمی داری.

گفتم: فکر نمی‌کنم.

گفت: آن یاغیِ حرمله خودفروخته.

این دومین دیالوگ ما بود و من بعدازآن گفتگو به این نتیجه رسیدم که نباید زیاد با صفایی بحث کنم چون مدام دایره واژگانش را وسیع‌تر می‌کند. یک ماهی را به هزار مکافات گذراندم. هرروز باید قاچاقی از خوابگاه امیرباجلان فرار می‌کردم و خودم را به منطقه دو می‌رساندم. دبیرستان، بالای شهر بود و کرایه‌خانه‌های نجومی آن منطقه راهی جز اینکه خودم را در خوابگاه باجلان پنهان کنم نگذاشته بود. تمام امیدم به رمانی بود که ترجمه کرده بودم. توی رویاهام می‌دیدم که با همین تک رمان آمریکایی، اول به جایگاه مترجم دهن سرویسی مثل پیمان خاکسار می‌رسم و پول پارو می‌کنم. بعد می‌روم سراغ غول‌های ترجمه. رقابت با نجف دریابندری و مهدی سحابی و عبدالله کوثری. حتا خیالش هم حالم را خوش می‌کرد…صفایی بعد از حرمله کش‌داری که تقدیم علی کریمی کرد منتظر واکنش و جوابم بود اما من به سرعت از مواضعم کوتاه آمدم و سعی کردم با صفایی کنار بیایم چون همکارها با او صحبت کرده بودند و متقاعدش کرده بودند که اجازه بدهد من شب‌ها را در مدرسه بخوابم. و این مساله نهایت خوشبختی بود. می‌توانستم ظهر تا عصر را راحت بخوابم و عصر تا آخر شب هم ترجمه کنم و به کارهام برسم و از اینترنت مدرسه هم مجانی استفاده کنم. با یک حساب سرانگشتی، قبول این درخواست باعث می‌شد نزدیک به هفتصد هزارتو من از خرج ماهانه‌ام کم شود. پس ارزشش را داشت که از نسبت خودفروخته بودن علی کریمی و شباهتش با خودم کوتاه بیایم… چند روز اول همه‌چیز خوب بود اما دو مشکل بزرگ ظاهر شد. اول اینکه صفایی بعد از تعطیلی هرروز تمام درها را قفل کتابی می‌زد و من حتا نمی‌توانستم بروم توی حیاط مدرسه و نفسی تازه کنم. روز و شبم را باید در همان سالن اصلی و آشپزخانه و کلاس‌های طبقه همکف می‌گذراندم. مشکل دوم که از مورد اول وخیم‌تر بود، مساله حمام بود. مدرسه حمام نداشت. باید از آشپزخانه آب گرم می‌کردم و می‌رفتم توی توالت خودم را به سبک آدم‌های دوره صفوی و قاجار می‌شستم. می‌نشستم داخل تشت کوچک آهنی و شروع می‌کردم به شستن. حس آدمی را داشتم که در زندان بدون زندانی و زندانبان گیر افتاده. صبح تا ظهر با بچه‌ها سروکله می‌زدم و ظهرتاشب هم با تنهایی و اسارت. صفایی هم شبی ده بار زنگ می‌زد و احوال درودیوار و توالت مدرسه را می‌پرسید. کم‌کم حس کردم دارم عصبی می‌شوم. دو هفته گذشته بود و پام را از مدرسه بیرون نگذاشته بودم. شهر را از طریق سایت‌ها چک می‌کردم و تو خیابان‌های مجازی قدم می‌زدم و عکس جلسات ادبی و کنسرت‌ها و دورهمی ها را نگاه می‌کردم. کیفیت تدریسم افت محسوسی داشت. تا جایی پیش رفتم که نزدیک بود بزنم توی گوش یکی از بچه‌ها. گیر داده بود به پیرهن چروکم و چند بار متلک‌های ناجوری گفت و بقیه هم خندیده بودند. حتا گارد گرفتم که بزنمش. دستم را بالا بردم و در آنی پشیمان شدم. برای من که عاشق بچه‌ها و درس و کلاس بودم، این حرکت سنگین و خارج از تصور بود. فردا سر همان گارد ساده المشنگه ای به پا شد که گفتن ندارد. صفایی خیلی جدی به من تذکر داد و ازم خواست که از آن پسرک شیطان و والدینش عذرخواهی کنم. کردم. و غایله ختم بخیر شد. اما همه اینها در مقابل رکبی که صفایی چند روز بعد بهم زد هیچ بود. دیگر فهمیده بودم باچه موجود عجیب‌وغریبی طرفم. نمی‌شد روی هیچ تعریف و تمجیدی از او حساب کرد. با دست پیش می‌کشید و با جفت‌پا می‌رفت توی سینه‌ات. اما بازهم توی آن اوضاع گوانتانامو وار فروش نسبتاً خوب رمان آمریکایی تنها روزنه امیدم بود. طی چند هفته نزدیک به دویست نسخه فروخته بود و از انتشارات چند باری به مدرسه زنگ‌زده بودند و احوالم را جویا شده بودند. چند نفر از دبیرها هم کتاب را خوانده بودند و خوششان آمده بود. بعد ایده‌ای به ذهنم رسید که می‌توانست به فروش و دیده شدن کتاب کمک کند. ایده را با همکارها درمیان گذاشتم و آن‌ها هم بدشان نیامد. منتها همه‌چیز دوباره برمی‌گشت به خواست و تصمیم صفایی. کنار کشیدم و گفتم حاضر نیستم با صفایی وارد هیچ بحث و مذاکره‌ای شوم. یکی از بچه‌ها قبول کرد با صفایی حرف بزند. چند روز بعد سر زنگ تفریح دوباره دوئل من و صفایی شروع شد. این بار بخاطر رمان و ادبیات آمریکا. گفت: آقای یاوری شنیدم شما رمان ترجمه کردید.

گفتم: بله. رمان «بسیار بلند و فوق‌العاده نزدیک» نوشته جاتان سفران فویر.

گفت: همکارها می‌گویند می‌خواهید تعدادیش را اینجا پخش کنیم.

گفتم: اگر امکانش باشد خیلی خوب می‌شود.

کمی تعلل کرد و لیوان چای اش را برداشت. روی لیوانش از این برچسب‌های حرارتی بود. عکس خودش را داده بود حک کرده بودند. دسته‌اش را حلقه کرده بود و لبخند می‌زد. کنارش هم پرچم سه رنگ ایران بود. فکر می‌کردی برای انتخابات مجلس نامزد شده. مستخدم مدرسه اسمش را گذاشته بود خودشیفته صفایی. صفایی گفته بود لیوان را یکی از والدین هدیه داده درحالی که مستخدم می‌گفت محال است کسی به صفایی هدیه‌ای بدهد. می‌گفت خودش لیوان خریده و داده عکس را بزنند بر تنه‌اش.

صفایی ادامه داد: خب این رمان را یک آمریکایی نوشته.

گفتم: بله. ایشان آمریکایی هستند.

گفت: شنیدم طرف یهودی هم هست.

گفتم: بله خب هرکس مرام و مسلکی دارد.

گفت: حالا این رمان بلند راجع به چی است؟

گفتم: راجع به پسربچه‌ای که پدرش را در حادثه یازده سپتامبر از دست داده. راجع به جنگ هم هست.

گفت: کدام جنگ؟

گفتم: خیلی از جنگ‌هایی که آمریکا درش شرکت داشته.

گفت: راجع به جنگ ما هم گفته؟

فکر کردم شوخی می‌کند اما اصل پلک‌های خمارش هم تکان نخورد. گفتم: نه راجع به حادثه یازده سپتامبر و جنگ‌های جهانی و بمباران هیروشیما و ناکازاکی و…

گفت: پس جنگ ما چی؟

گفتم: این رمان راجع به بخشی از تاریخ آمریکا و انسان آمریکایی است.

گفت: آمریکا مگر تاریخ دارد؟

گفتم: ندارد؟

گفت: مورچه خودش چی است که کله‌پاچه‌اش چه باشد؟

گفتم: تاریخ یعنی گذشته.

گفت: به نظرت چرا درباره تجاوزهای صدام هیچی ننوشته؟

گفتم: من نمی‌دانم چه منظوری دارید. ولی این رمان موضوعش متفاوت است.

گفت: یعنی می‌خواهی بگویی آمریکا در جنگ ایران و عراق هیچ دخالتی نداشته؟

گفتم: شاید…سیاست…

با تعجب گفت: شاید داشته؟ یعنی چی شاید؟!

گفتم: نه آقای صفایی. ببینید من بچه کرمانشاهم. جنگ از شهر ما شروع شد و در شهر ما هم تمام شد.

گفت: خب. منظور؟

گفتم: منظورم این است که جزییات این جنگ را می‌دانم. می‌دانم چند کشور به عراق کمک نظامی کرند. می‌دانم چقدر نابرابر بود. می‌دانم چند عملیات انجام‌شده و خیلی چیزهای دیگر. اما ربطش را به رمانی که ترجمه کردم نمی‌دانم.

گفت: درد همین‌جاست. یک آمریکایی یهودی بلند شده درباره جنگ‌های آمریکا نوشته و به ما که رسیده قفل‌شده و همه‌چیز را سانسور کرده. بعد ما ربطش را نمی‌فهمیم.

گفتم: آقای مدیر. هر ملتی یک تاریخی دارد. قرار نیست همه کشورهای دنیا در آن تاریخ حضورداشته باشند.

گفت: ولی قرار هم نیست ما برای تاریخ بقیه ملت‌ها تبلیغ کنیم و در مدارسمان کتاب آمریکایی تخس کنیم.

گفتم: اصل مگر شما این رمان را خواندید؟ این رمان یک اثر ضد جنگ و ضد سلطه است. و اتفاقاً سیاست‌های کثیف حاکمیت در آمریکا را هم نقد می‌کند.

آرام شد و صبر کرد. دنبال جواب می‌گشت. گفت: راستش من به متونی که تاریخ را تحریف می‌کنند و فقط از مظلومیت دروغین خودشان دم می‌زنند علاقه‌ای ندارم. اگر هم چهارتا نقد می‌کنند قضیه همان سیاست چماق و هویج است.

دستم را آرام بردم نزدیک دهنم و انگشت اشاره‌ام را گاز گرفتم. این تنها کار ممکن بود. نمی‌دانستم با این آدم باید چه جوری حرف می‌زدم که برایم دردسر نشود و موقعیتم را از دست ندهم. سکوت بهترین گزینه ممکن بود. بازهم می‌شد با این قضیه کنار آمد. ولی دیگر با قضیه حمام نتوانستم کنار بیایم. یک‌شب که رفته بودم حمام و لخت شده بودم صفایی زنگ زد. مجبور بودم جواب بدهم چون اگر جواب نمی‌دادم صدبار دیگر هم زنگ می‌زد. آن‌قدر زنگ می‌زد که گوشی منفجر شود. گوشی را که برداشتم بی سلام علیک گفت: آقای یاوری چند بار بگویم آب سماور را خالی نکنید. یا اگر خالی کردید نگذارید بدون آب بسوزد.

گفتم: سماور که خالی نیست.

گفت: خودم دارم می‌بینم که دارد منفجر می‌شود.

گفتم: چی؟ از کجا دیدین؟

گفت: آنجاست. الان است که منفجر شود.

یک آن انگار فهمید که گاف بدی داده. و من تازه متوجه شدم از طریق گوشی موبایلش دوربین‌های مداربسته سالن را چک می‌کند. انگار تشتی از آب یخ را خالی کردند روی هیکلم. یخ زدم. نگاه کردم به لنز دوربین‌ها و بی‌آنکه جوابی به توجیه‌ها و دیالوگ‌های رگباری‌اش بدهم گوشی را قطع کردم و همانطور لخت نشستم کف آشپزخانه. فکر نمی‌کردم صفایی تا این حد مریض باشد که حتا حمام و دستشویی رفتنم را هم نگاه کند. مدام به روزها و دقیقه‌هایی که در آن محدوده گذرانده بودم فکر می‌کردم. به اینکه همه این مدت که فکر می‌کردم تنهام، صفایی شریک همه صحنه‌ها و لحظه‌هایم بوده. دلم می‌خواست بزنم فکش را خردکنم. دلم می‌خواست هرچه فحش بلدم نثارش کنم. آنشب نه سماور را خاموش کردم نه لباس پوشیدم. و همان‌جا ده نخ سیگار دود کردم و جواب هیچ تماسی را هم ندادم. صفایی گاف امنیتی بدی داده بود و من منتظر بودم فردا اول صبح بیاید و ببینم چه جوابی دارد برای این همه وقاحت و هرزگی‌اش. اما فردا پولیتیک موثری اجرا کرد و با سه ساعت تأخیر آمد. من هم که دو زنگ فک زده بودم و انرژی و توانم تخلیه‌شده بود. وقتی دیدمش هیچ نگفتم. حتا یک کلمه. فقط من ساک و چمدانم را برداشتم و به بچه‌ها گفتم که برمی‌گردم خوابگاه. صفایی لیوان چایی‌اش را برداشت و صندلی قهوه‌ای‌اش را چرخاند سمت پنجره… نمی‌توانستم بروم خوابگاه. باجلان رفته بود مرخصی و تا دو روز برنمی‌گشت تهران. خودم هم دیگر حال و حوصله رفت‌وآمد قاچاقی را نداشتم. زدم به چاک و بارو بندیلم را گذاشتم مسافرخانه‌ای در حوالی توپخانه. بعد از روی نقشه نزدیک‌ترین و خوش مسیرترین محله‌ها را به مدرسه چک کردم. همه مسیرها و محل‌ها سخت و دور بود. و در نهایت به خانه‌ای دوطبقه در بازار شاپور رسیدم. خانه عمه زینب. خودش و نوه‌اش تنها بودند. شوهرش عضو گارد ویژه ارتش شاه بود و در چند جنگ نیابتی در مصر و آذربایجان و عمان شرکت کرده بود. همان اوایل دوران بازنشستگی یک‌شب خوابیده بود و تمام. دیگر از خواب بیدار نشده بود. دختر و دامادش هم بر اثر تصادف در شهر مزار شریف کشته‌شده بودند و همان‌جا هم دفن شده بودند. در آن سفر سعید را سپرده بودند به عمه زینب و حالا سعید یکی از ساقی‌های بازار شاپور و مولوی بود. این همه زندگی پر فراز و نشیب عمه زینب بود و چیزی بیشتر به من نگفت. آنچه از گذشته برایش مانده بود، حقوق مستمری شوهر و چند قاب عکس از دختر و دامادش بود و خانه‌ای کوچک تنگ و ترش. یک اتاق زیرزمین یک اتاق هم بالا. بقیه امکانات مشاع بود. هیچ‌کس حاضر نشده بود همچین خانه‌ای را باوجود سعید اجاره کند. چاره‌ای نداشتم جز پذیرفتن و بستن قرارداد. معامله ما می‌توانست به عنوان سریع‌ترین قرارداد استیجاری در گینس ثبت شود. یعنی پام را که از در خانه داخل گذاشتم، رفتم سر سفره و شام را مهمان عمه زینب و سعید بودم. بعد هم قرارداد را بین خودمان و بدون تشریفات، توی کاغذ آچار نوشتیم و رفتم زیرزمین و مثل جنازه‌های به‌جامانده جنگ مصر و اسراییل در صحرای سینا خوابیدم. و نه تنها کابوس هفتصدهزاری خرج ماهانه‌ام برگشت سرجاش که کرایه‌خانه سیصدهزارتومنی هم به آن اضافه شد. حالا باید حقوقم را مدیریت می‌کردم. حساب کردم در طول سی روز به چند کیلو پیاز و سیب‌زمینی و نان و تخم‌مرغ احتیاج دارم. چند وعده را با فلافل بستم و چند وعده هم افتاد گرده عمه زینب. با این الگو شاید می‌توانستم بی‌گزند تا سر برج دوام بیاورم و بازی را ناپلئونی تمام کنم. از فردا دوباره چهارنعل تاختن شروع شد و همه‌چیز برگشت به حالت چندماه قبل. چرخشی دایره‌ای و ارسطویی و مارکسی و سیزیف گونه…صفایی با گندی که زده بود بی خیالم شده و زیاد به پر و پام نمی‌پیچید. فقط برنامه‌ها را چک می‌کرد و گاهی توی خطابه هاش نظری هم به من می‌انداخت. صبح می‌رفتم سرکار و شب برمی‌گشتم خانه. نمی‌توانستم یک خط بخوانم یا ترجمه کنم. فقط چیزی می‌خوردم و پهن می‌شدم توی جام. تا اینکه پای فرزادکریمی به خانه باز شد. یک حرمله به تمام معنا. کریمی از عوامل فیلم سینمایی بود. فیلمی کمدی با بازی رضاعطاران و جواد عزتی. یک‌شب که عمه و سعید رفته بودند شب‌نشینی، کسی به در زد و داشت می‌خندید. فکر کردم از رفقای سعید است. رفتم بالا و در را باز کردم. نگاهم کرد و سلام داد. بعد دست دراز کرد و خندید. رضا عطاران. خودش بود ولی ریش گذاشته بود. همینطوری چند ثانیه قفل شدم که مطمینم شوم ساقی مواد نیست. چون تیپ و قیافه‌اش شبیه رفقای سعید بود. کوچه را نگاه کردم و گروه فیلمبرداری را دیدم. پخش‌وپلا بودند. با عطاران حال و احوال گرمی کردم. راستش باورم نمی‌شد در آن شب، توی کوچه پس‌کوچه‌های بازار شاپور سروکله سوپراستار پولساز مملکت پیدا شود و ازم لیوانی آب بخواهد. آب را که برایش بردم قدری باهم گپ زدیم. برایش گفتم که در سینما جوان کرمانشاه کارگردانی خوانده‌ام و یک رمان آمریکایی هم ترجمه کرده‌ام و حالا هم مشغول تدریس زبان انگلیسی در مدرسه‌ای بالاشهری‌ام.

لبخندی زد و گفت: پس محسن تو حسابی اجنبی هستی!

 بعد مرا به فرزاد کریمی معرفی کرد و گفت شاید بشود نقشی در فیلم ایفا کنم. این دیگر آخر خوش شانسی بود. یاد آیه «بعد از هر سختی آسانی قراردادیم» افتادم. برگ برنده‌ای که می‌توانست همه‌چیز را تغییر دهد. یک روز مدرسه نرفتم و با پنجشنبه و جمعه شد سه روز. فردای آن شب کریمی در زمان آف فیلم‌برداری آمد خانه و قدری راجع به سینما باهم گپ زدیم و او خوشش آمد. هرچند خیلی از فیلم‌های جریان سازی را که اسم می‌بردم ندیده بود. اما همین گفتگو باعث شد دستش بیاید که من مختصات بازیگری و سینما را می‌شناسم. سه روز تمام هرجور می‌توانست از من تست گرفت. قرار بود نقش کسی را به من بدهند که روی ویلچر است اما کریمی تمام بازارشاپور را با من دوید. می‌گفت عرق که می‌کنی سم از بدنت می‌زند بیرون. علاقه بیش از حدی هم به خیار داشت. روزی ده تا خیار می‌خورد و از دو کوچه دورتر بوی خیار سبز می‌آمد. بعداً فهمیدم اصل قرار نبوده به من نقشی بدهد و توی تعارف با رضا عطاران بوده که قبول کرده. فقط شب‌ها برای تنها نباشد و کسی خفتش نکند مرا با خود می‌برد پیاده‌روی و محله گردی. فهمیدم همه‌چیز سینما شبیه پیمانکاری و ساخت‌وساز است. عده‌ای سیاهی لشکر عشق سینما را می‌آورند با کمترین دستمزد و کمترین احترام. مصب شان را درمی‌آورند که فقط در یک نما حاضر باشند. امثال کریمی با تهیه‌کننده قرارداد می‌بندند و بعد دستمزد همه را خودشان می‌زنند به جیب. کریمی اول با من خوب بود اما هرچی زمان گذشت ایراد می‌گرفت و دست‌پیچ می‌داد. کلی درباره ادبیات و رمان بحث کردیم. کریمی معتقد بود رمان و ادبیات وقت تلف کردن است. فقط سینما جواب می‌دهد آن‌هم فقط سینما تجاری و آثار کمدی. می‌گفت سرمایه باید برگردد. و کاری که سود ریالی نداشته باشد اصل خرکاری است. فرهنگ و آگاهی عمومی و این دیالوگ‌ها هم زاده تخیل فانتزی آدم‌های شکست‌خورده است. شب آخری گفتم: من پشیمان شدم از بازی.

 گفت: محسن جان از اول هم می‌دانستم تو این کاره نیستی. همه‌اش تقصیر آقا رضاست.

بعد ازجاش بلند شد و سیگاری گیراند و رفت که کمی بدود. پشت سرش رفتم توی کوچه و رضا عطاران را دیدم که داشت قدم می‌زد و سیگار می‌کشید. نور چراغ برق‌ها افتاده بود روی هیکلش. تا مرا دید، سیگارش را خاموش کرد و آمد طرفم.

گفت: نتیجه چی شد؟

گفتم: هیچی

گفت: تو رد کردی یا کریمی؟

گفتم: من رد کردم.

لبش را گزید و سری تکان داد. گفت: دمت گرم.

بعد گفت: اسم کتابی که ترجمه کردی چی بود؟

اسم کتاب را گفتم و او قول داد که کتاب را تهیه می‌کند. بعد گفت به تلاشت ادامه بده. و چشمکی زد و با هم دست دادیم. عطاران هم رفت طرف گروه فیلمبرداری و من برگشتم خانه. له‌ولورده رفتم طرف کاغذ پاره هام و مقداریش را بیرون کشیدم و ورق زدم. چشمم افتاد به اسم مرتضاکلانتریان و صبرا و شتیلا. مقاله را که خواندم تب و لرز کردم. فالانژی است ها ریختند توی اردوگاه و صدای رگبار مسلسل‌ها بلند شد. صدای زن‌ها و بچه‌ها و مردهایی که به عربی کسی را صدا می‌زدند که در آسمان‌ها بود. بعد عمه زینب با شیشه شربت اش آمد توی اتاق و من یک قاشق اوکالیپتوس تلخ را سرکشیدم… و حالا اینجام. با تنی پر از بوی تند اوکالیپتوس. فرشته مرگ دور گرفته اما صفایی و کریمی هنوز اسلحه به دست گوشه اتاق ایستاده‌اند. برگه سفید را برمی‌دارم و برای صفایی می‌نویسم که دیگر به محل کارم برنمی‌گردم. می‌نویسم که می‌خواهم برگردم کرماشان.

 

 

پرنیان گودرزی

متولد دی‌ماه ۱۳۶۲ در تهران. کار بازیگری را از سال ۱۳۷۸ در مدرسه هنر و ادبیات صداوسیما آغاز کردم. در سال ۱۳۸۲ برای تحصیل در رشته تئاتر گرایش بازیگری وارد دانشکده هنرهای زیبا شدم. داستان‌نویسی را از سال ۱۳۸۶ شروع کردم و در خرداد همان سال یکی از داستان‌هایم به نام مترو در مجله هفت به چاپ رسید. در حال حاضر به مدت یک سال است که به کشور کانادا مهاجرت کرده و اینجا ساکن هستم.

 

هراش

یک صبح پاییزی نه‌چندان زیبا بود. یا شاید اگر بخواهیم بهتر وصفش کنیم یک صبح پاییزی کاملاً نازیبا. هوا خشک و آفتاب کدر. تابلوهای نصب‌شده در تمام شهر شاخص آلودگی را ۱۲۳ نشان می‌دادند؛ ناسالم برای گروهای حساس.

 دال. الف روزنامه را تا کرد و روی صندلی جلوی پایش که خالی‌شده بود نشست. به گروهای حساس فکر می‌کرد، سالمندان، کودکان، بیماران قلبی و ریوی، زنان باردار. این یعنی یک عالمه آدم. ساعت ۹ صبح بود. دال. الف نگاهی به اطرافش در واگن قطار انداخت. دایره دیدش در قطارِ پر از آدم زیاد نبود، فکر کرد نه‌فقط این قطار، تمام قطارهای دیگر مترو حالا پر از آدم است، تمام اتوبوس‌ها، تاکسی‌ها، اداره‌ها، مغازه‌ها، مدرسه‌ها، خانه‌ها. یک عالمه آدم. تازه فقط تهران که نبود، شهرهای دیگر هم پر از آدم بود، شهرهای بزرگ، کوچک، روستاها و یک عالمه شهر دیگر در یک عالمه کشور دیگر که یک عالمه آدم داشت.

 سرش را به شیشه کنار صندلی تکیه داد و چشم‌هایش را بست. به موسیقی بی‌کلامی که در گوشش بود گوش سپرد؛ آگوست از اولافار آرنالدز. یک قطعه آرام و خلوت که آدم را یاد هوای تازه یک صبح زود تابستانی در سبزیِ بکری می‌انداخت، چشم‌اندازی از آفتابی که تازه سروکله‌اش در آسمان صبح پیداشده و نسیم خنکی که راهش را از بین ردیفی از سپیدارهای بلند باز می‌کرد. احساس کرختی خوشایندی از دست‌ها و پاهایش شروع کرد به بالا آمدن و هجمه همهمه و حضور آن‌همه آدم در اطرافش را کم‌کم در خودش بلعید. روی ریتم آرام موسیقی شناور بود و تاب می‌خورد. احساس کرد پلک‌هایش سنگین می‌شوند.

 یک نفر پایش را لگد کرد و سریع رد شد تا در ایستگاه پیاده شود. چشم‌هایش را باز کرد. صبح تابستانی و درخت‌های سپیدار رفتند. به کفشش خیره شد. کسی که پایش را لگد کرده درست ندیده بود، اما رد پای مرد حالا روی کفشش واضح به چشم می‌خورد. به رد روی کفش خیره شد، سعی کرد آن کفش را تصور کند، اولین چیزی که به ذهنش رسید کفش کنونی بود. یک جفت کتونی که قبلاً سفید بودند و حالا جابه‌جا لکه‌های سیاه‌روی‌شان افتاده. بارها شسته شده بودند اما بعضی لکه‌ها دیگر از بین رفتنی نبود، به‌خصوص روی‌بندها، هرچقدر هم که بندها را درمی‌آوردی و می‌شستی باز رد سیاهی آنجاهایی که قبلاً از سوراخ کفش رد شده بودند، به‌جا می‌ماند. یا باید بندها را دوباره جوری تنظیم می‌کردی که سر جای اولشان بیفتند تا لکه‌شان توی سوراخ کفش گم شود یا همیشه توی چشم می‌ماندند. انگار سماجت می‌کردند برای همان نقطه اتصال اولشان. بهتر بود اصلاً بدون آنکه بندشان را دربیاوری بشوریشان و وسواس برای زیادی برق انداختن کفش را کنار می‌گذاشتی یا بندها را دور می‌انداختی و یک جفت تازه‌شان را می‌خریدی. دال. الف فکر کرد این بهتر است، یک جفت بند تازه با نقطه‌های اتصال جدید از سرنو.

 دال. الف رشته فکرش را برید و در ایستگاه از قطار پیاده شد. «ایستگاه میدان ولیعصر عج الله. لطفاً از راه رفتن و دویدن بر روی پله‌های برقی جداً خودداری کنید.»

دال. الف روزنامه تاشده را توی کیسه زرد سطل ایستگاه انداخت و نگاهی به قاب آیینه مانند روی دیوار ایستگاه کرد تا خودش را ببیند. اولین‌باری که این قاب را نگاه کرد شوکه شد، قاب در کمتر از یک ثانیه فلش خورد و دیگر آیینه نبود، به تابلوی تبلیغ تبدیل شد، برای چند لحظه خجالت کشید، حتا چشمی گرداند تا ببیند کسی متوجه او بوده یا نه اما بعدش که به صرافت افتاد تمام ایده همین است خوشش آمد. بعدازآن هر بار از کنار قاب گذشت دیگر نگاهش نکرد اما همیشه حواسش بود تا گول خوردن بقیه را که حتماً هم پیش می‌آمد تماشا کند و بعد هم واکنششان را، واکنش بیشترشان شبیه واکنش او بود. از این واکنش‌های مشابه خودش خوشش می‌آمد و زیر لب می‌خندید.

 اما یک روز صبح فهمید تابلو دیگر کار نمی‌کند و درست مثل یک آینه قابل پیش‌بینی تصویر آدم‌ها را نشان می‌دهد. بعدها در چند ایستگاه دیگر هم متوجه شد هیچ‌کدام دیگر کار نمی‌کنند، انگار همه‌کسانی که او با لبخند اطمینانش، خجالتشان را دید زده بود، علیه تابلوها با آن ایده خیلی خوب شکایت کرده بودند. این اتفاق چند روزی او را دستخوش احساسی ناخوشایند از تنهایی کرد انگار آدم‌ها او را در اتحاد پنهانی که با آن‌ها داشت تنها رها کرده باشند. برای مدتی این فکر جایی از ذهنش را آزار داد.

 کیفش را روی صندلی ایستگاه گذاشت کتش را پوشید، دست برد توی جیبش و دستمال‌کاغذی را بیرون آورد، پایش را کمی بالا روی دیوار کنار صندلی گذاشت و رد کفش را پاک کرد، کیف را برداشت، به سمت خروج پیچید و روی پله‌های برقی راه رفت.

 از ایستگاه مترو که بیرون آمد، پاکت سیگار وینستونش را بیرون آورد و یک نخ سیگار روشن کرد. در پیاده‌رو خیابان ولیعصر به سمت جنوب مثل همیشه ویترین مغازه‌هایی را که باز بودند نگاه می‌کرد. توی شیشه مغازه بزرگ لوسترفروشی، تصویر زنی را دید که پشت سرش بود. سرعتش را کم کرد تا زن از کنارش بگذرد و جلو بیفتد. پشت سر زن راه افتاد. زنی کشیده و خوش‌اندام. پالتوی کوتاه کرم‌رنگ، شلوار تنگ مشکی و چکمه‌های خوش‌دوختش هم اندامش را جذاب‌تر می‌کرد. دال. الف حرکت تحریک‌کننده باسن زن هنگام راه رفتن را نگاه کرد. به سیگار روشن در دستش پکی زد و دود تلخ و غلیظش را با خست بیرون داد. همین وقت زن به کوچه‌ای که سمت چپش بود پیچید. دال. الف وقتی از کنار کوچه گذشت سر چرخاند و برای آخرین بار زن را از پشت سر دید.

 دال. الف ازآن دسته مردهایی بود که «معمولی» بهترین توصیف برای ظاهرشان به‌حساب می‌آمد. بزرگ‌ترین حسن ظاهرش قدبلندش بود. نه‌چندان لاغر و نه‌چندان هم چاق اما پیش‌آمدگی شکمش توی ذوق می‌زد، البته نه توی ذوق خودش، دست‌کم نه آن‌قدر که به چشم دیگران می‌آمد. شماره عینکش زیاد نبود. درواقع بدون عینک هم خوب می‌دید اما ترجیح می‌داد قوز ناچیز بینی‌اش را پشت عینک شماره ۷۵ صدمش پنهان کند. پیشانی‌بلندی داشت که در اصل ثمره پس رفتن موهای جلو و کنار سر بعد از سی‌سالگی بود. دیگر به‌زحمت ویژگی چندانی در ظاهرش به چشم می‌آمد اما می‌شد گفت مرد خوش‌لباسی است که آن‌هم به اقتضای شغلش کاملاً ضروری بود.

 سیگارش را در چند قدمی ورودی هتل خاموش کرد. آدامسی توی دهان گذاشت و جوید. از بوی سیگار خوشش نمی‌آمد. تا جایی که می‌شد در هیچ محیط بسته‌ای سیگار نمی‌کشید. به همین خاطر هم‌سال گذشته ناچار شد ۵ میلیون تومان بیشتر روی پول پیشش بگذارد تا خانه بالکن‌دار بگیرد. توی کمد اتاق خوابش پر بود از اسپری و عطر.

 روی دیوار پشت میز پذیرش هتل ساعت در پاریس و برلین هفت صبح، در پکن دو بعدازظهر، در آنکارا نه صبح و در لندن شش بود. به دو همکار مرد و زنش، پشت میز پذیرش سلام کرد. ساعت ده باید شیفت را تحویل می‌گرفت و هنوز نیم ساعتی وقت داشت. به اتاق رفت تا لباس‌هایش را عوض کند.

***

 مرد صدایش را بلندتر کرد:

«ببینید آقا! وقتی درجه دستگاه خراب است من از کجا باید متوجه بشوم که دما را چقدر تنظیم کرده‌ام؟! یک‌بار هم گفتم خدمتتان من حدود صبح از سرما بیدار شدم، ایر کاندیشنر را زیادتر کردم و باز خوابیدم. یک ساعت بعد دوباره بیدار شدم و دیدم خودم و بچه‌ام خیس عرق هستیم. حالا این بچه سرما بخورد من هم اینجا دست‌تنها شما جوابگو هستید؟»

 مرد ته‌لهجه شیرازی داشت. صورتش سرخ‌شده بود و بااینکه بلند و با هیجان حرف می‌زد اما به نظر نمی‌رسید چندان هم به خودش حق بدهد، بعید نبود بیشتر عصبانیتش هم از همین باشد. دال. الف آرام صحبت می‌کرد، با همان لبخند حرفه‌ای:

«قربان شما باید همان دیشب یا حداقل صبح که بیدار شدید اطلاع می‌دادید تا یا دستگاه را تعمیر می‌کردند یا اگر امکانش بود اتاقتان تعویض می‌شد.»

 مرد نفسی کشید و سری تکان داد. حواسش پرت بچه بود که در بغلش نق می‌زد.

 دال. الف بچه را دیروز هنگام تحویل دادن اتاق ندیده بود، بچه در کالسکه پیش پای پدرش خواب بود؛ اما حالا بغل پدر نق و نوق می‌کرد. یک پسربچه حدوداً هشت‌نه‌ماهه بدخلق و زشت. از آن بچه‌هایی که با همه غریبگی می‌کنند.

 مرد که آشکارا از نق زدن‌های بچه کلافه شده بود او را در کالسکه گذاشت. بچه به‌محض اینکه در کالسکه جای گرفت جیغ کشید و شروع کرد به گریه. مرد دوباره بلندش کرد و ناشیانه کوشید آرامش کند:

«به‌هرحال اگر برای امشب اتاق دیگری به من بدهید ممنون می‌شوم.»

 این را گفت و بچه را روی میز پذیرش نشاند.

 دال. الف گفت: «بله. حتماً»

 بعد دست کوچک بچه را در دست گرفت و همان‌طور که احتمالاً باید همین کار را می‌کرد با او حرف زد.

«چه آقاپسر ماهی هستی شما. چرا گریه می‌کنی عمو؟»

 بچه دوباره شروع کرد به پیچ‌وتاب خوردن و جیغ کشیدن، این بار صدایی شبیه زوزه از خودش درمی‌آورد… مرد از روی پیشخان بلندش کرد و گفت:

«هیییس پسرم»

 اما بچه حالا بیشتر از قبل گریه می‌کرد جوری که نفسش بند می‌رفت و درحالی‌که صورتش کبود شده بود صدایش قطع می‌شد تا دوباره ازسرنو جیغ بکشد.

 پدر درحالی‌که بچه را در آغوشش تکان می‌داد حالت مستأصل و خجالت‌زده‌ای پیداکرده بود. دال. الف دلش به حال مرد بیچاره سوخت و برای اینکه همه‌چیز را عادی جلوه دهد، انگار که همه بچه‌ها همین‌طورند، دوباره پرسید:

«عمو جان اسمت چیست؟» و به پدر چشم دوخت.

 «آدریان»

 دال. الف با لبخندی مهربان گفت:

«آقا آدریان.»

 بچه اما همچنان بی‌تابی می‌کرد. دال. الف برای اینکه زودتر کار مرد را راه انداخته باشد علی را صدا کرد:

«علی جان لطف کن بگو اتاق ۲۰۵ را برای (اسم مرد یادش نیامد!) … ایشان حاضر کنند» و روبه مرد کرد و ادامه داد: «به‌محض اینکه آماده شد بهتان اطلاع می‌دهیم.»

 پدر تشکر کرد و بچه را که دست‌وپا می‌زد زیر بغل زد، با دست دیگرش کالسکه را هل داد و از در هتل بیرون رفت.

 مرد که رفت، دال. الف کشو را باز و از میان شناسنامه‌ها، شناسنامه او را پیدا کرد: امیرحسین مراد خانی. شناسنامه را ورق زد و صفحه دومش را نگاه کرد. نام پسربچه هم بود. دیروز که شناسنامه‌ها را از مرد گرفته و اتاق را تحویلش داده صفحه دوم را نگاه نکرده بود. اگرچه می‌دانست بر اساس قانون او موظف است شناسنامه مرد و پسربچه را با هم مطابقت دهد، اما هیچ‌چیز مرد شبیه کسی نبود که بچه‌ای را دزدیده باشد و در هتلی اتاق بگیرد، حتا باوجود اینکه اتاق گرفتن یک مرد تنها با یک بچه شیرخواره اتفاقی نبود که هرروز پیشامد کند، درواقع این اولین باری بود که دال. الف چنین موردی می‌دید اما بازهم به اولین حسش اعتماد کرده و چندان مته به خشخاش نگذاشته بود.

 به‌هرحال حالا شناسنامه مرد آنجا و نام آدریان مراد خانی هم در آن بود. در ضمن دال. الف حالا هم داشت فکر می‌کرد آخر چه کسی یک پسربچه زشت و نق‌نقو را از خانواده‌ایدز که به نظر می‌رسید متعلق به طبقه‌ایی متوسط باشد، می‌دزد! حتا احتمالاً پدر و مادرش هم بارها از وجودش کلافه شده‌اند، اما خب آن‌ها چاره‌ای نداشتند، بیچاره‌ها لابد حتا نمی‌توانستند احساس صادقانه‌شان را از داشتن چنین وضعی به کسی بگویند، هر چه که باشد او پسر آن‌ها بود. فکر کرد حتماً همین وقت‌هاست که درست‌وحسابی با هم در می‌افتند. پیش خودش خنده تلخی کرد، از آن خنده‌ها که تنها مال خود آدم است هیچ‌کس هم هیچ‌وقت آن‌ها را نمی‌بیند، یک خنده تلخ پنهانی.

 پسرک طبیعتاً مادر هم داشت و اسم او هم بود، ضمن اینکه هیچ طلاق یا مرگی هم ثبت‌نشده بود. اینکه مردی باوجود داشتن همسر چرا باید با بچه شیرخواره‌اش تنها سفر کند سؤالی بود که دال. الف جوابش را نمی‌دانست اما درعین‌حال سؤالی هم نبود که بیشتر از این مشغولش کند. چندان حوصله کنجکاوی نداشت. هر چه روزهای آرام‌تری می‌گذراند شب‌های کم دردارتری هم می‌توانست داشته باشد. این را سال‌ها بود که می‌دانست.

 حوالی بعدازظهر تازه سیگار بعد از ناهارش را بیرون جلوی درکشیده و پشت میز پذیرش نشسته بود. احساس کرد چشم‌هایش می‌سوزند. از روی میز تکه‌ای دستمال‌کاغذی برداشت و بدون آنکه عینک را از روی چشم‌هایش بردارد دستش را زیر عینک برد و شروع کرد به مالیدن چشم‌ها. دستمال را که از روی چشم‌هایش برداشت و بازشان کرد، مسافر چینی اتاق ۱۰۹ را دید که روبه‌رویش ایستاده با لبخندی گشاد روی صورتش. بیشتر از یک هفته بود که مرد چینی در هتل اقامت داشت و دال. الف تقریباً تمام‌روزهای کاری هفته گذشته‌اش او را دیده و هر بار بیشتر از این لبخند خوشش نیامده بود. مرد چینی مدام جلوی میز پذیرش ظاهر می‌شد و چیزی می‌خاست همیشه هم با همین لبخند. پیدا بود که برای سیاحت به تهران مسافرت نکرده چون در این مدت یک هفته تا جایی که او دیده تنها دو یا سه بار از هتل بیرون رفته بود.

 دال. الف عینک را روی صورتش مرتب کرد، از روی صندلی بلند شد و با مرد چینی احوال‌پرسی کرد. بعضی از این چینی‌ها که گذارشان هم زیاد به هتل می‌افتاد، مترجم داشتند اما بعضی‌هایشان انگلیسی می‌دانستند یا فکر می‌کردند که می‌دانند، خوب می‌فهمیدند اما فهمیدن آنچه می‌گفتند قصه‌ای دیگر بود.

 مرد چینی پوشه‌ای را به سمت او گرفت و خاست تا آن را در صندوق امانات بگذارد. دال. الف پوشه نارنجی‌رنگ را گرفت و به او اطمینان داد که همین حالا این کار را انجام دهد. پوشه وزن چندانی نداشت و به نظر نمی‌رسید جز چند برگ کاغذ چیز بیشتری در آن باشد. مرد چینی تشکر کرد اما همچنان مصمم ایستاده بود و نمی‌رفت، مستقیم به چشمان دال. الف خیره شد و دوباره لبخند زد، گفت:

 Receipt please

 دال. الف عذرخواهی کرد و روی یک برگه با سربرگ هتل زمان تحویل پوشه را به فارسی و انگلیسی نوشت، امضا کرد و برگه را به سمت مرد هل داد. مرد برگه را نگاه کرد اما بازهم نرفت چیزهایی گفت که فهمیدنشان واقعاً سخت بود دال. الف همین‌قدر فهمید که حرف‌هایش راجع به عدم اطمینان و نگرانی از چیزی است. دوباره از مرد خاست تا مشکل را توضیح دهد. دست‌آخر فهمید که مرد از او می‌خواهد محتوای پوشه را چک و در رسید ذکر کند.

 به چشم‌های مرد نگاه کرد و نفسی کشید. سپس نگاهش را گرفت و پوشه را باز کرد. همان‌طور که حدس می‌زد چند برگ کاغذ بود؛ متن یک قرارداد احتمالاً تجاری به سه زبان فارسی، انگلیسی و چینی. دال. الف توضیح مختصری به رسید اضافه کرد و آن را به او برگرداند. مرد چینی رسید را خواند، سرش را تکان داد و رفت.

 مرد چینی که چرخید تا به اتاق‌اش برگردد وقتی هنوز کاملاً نزدیک میز بود دال. الف زیر لب و نه خیلی هم آهسته گفت:

«مادر قحبه!»

 مرد برنگشت اما دال. الف می‌دانست احتمالاً هنوز همان لبخند روی لبش است. نگاهی به آن‌طرف میز که مرتضا بود انداخت تا ببیند چقدر حواسش به این جریانات بوده. مرتضا پشت میز نشسته و خیره به صفحه لپ‌تاب نگاه می‌کرد. به نظر چیزی می‌خواند. دال. الف گفت:

«شنیدی یارو چه می‌گفت؟»

 مرتضا بی آنکه به او نگاه کند گفت:

«نه! گوش نمی‌کردم. البته من گوش هم که می‌دهم به‌زور می‌فهمم این‌ها چه می‌گویند. حالا چه می‌گفت؟»

 این مرتضا سه چهار سالی از دال. الف بزرگ‌تر بود اما تجربه کاریشان خیلی فرقی با هم نداشت. مرتضا قبل از هتل جاهای دیگری کار کرده و این اولین شغلی بود که در آن چند سالی دوام آورده بود. پرانرژی و حراف بود. گاهی هم بامزه می‌شد. او هم مثل دال. الف شیفت شب نداشت بنابراین اکثراً ساعت‌های کاری‌شان باهم یکی می‌شد؛ اما خیلی حواس‌پرت بود. نمی‌شد گفت حواسش جای دیگری است چون نبود، حواسش پرت بود نه جای دیگر. دال. الف اوایل فکر می‌کرد از زیر کار در می‌رود اما بعدها فهمید اشتباه می‌کند. رفتارمرتضا شبیه فیلسوف یا اندیشمندی بود که غرق در فکر و خیال و بررسی تئوری‌های عجیب‌وغریب است اما دال. الف بعدها فهمید مرتضی معمولاً به هیچ‌چیز مشخص و به‌دردبخوری فکر نمی‌کند اگر هم گاهی حرف به‌دردبخوری می‌زد فایده‌ای نداشت چون حواسش از فکرهای خودش هم پرت می‌شد. مرتضی دوباره پرسید:

«چه می‌خواست حالا؟»

 هوای لابی سنگین و گرم بود. دال. الف احساس کرد پلک‌هایش روی‌هم می‌افتد. بلند شد تا برای خودش یک لیوان چای بریزد سر راه گفت:

«هیچی بابا! چایی می‌خوری مرتضا؟»

«هان؟»

«چای، چای می‌خوری بریزم؟»

«آره دمت گرم.»

 دال. الف دو لیوان چای را روی یکی از میزهای خالی لابی گذاشت و خودش روی مبل کنار میز نشست. مرتضا را صدا کرد. مرتضا که آمد و روبه‌رویش نشست پرسید:

«چی داشتی می‌خواندی؟»

«کِی؟»

«همین‌الان دیگر! روی لپ‌تاپ»

«آهان! تو می‌دانستی زن‌ها دو برابر بیشتر از مردها گیرنده درد در بدنشان دارند؟»

«نه نمی‌دانستم»

«تحمل دردشان هم دو برابر بیشتر از مردهاست.»

«خب پس یِر به یِر می‌شویم.»

«چطور؟»

«چطور ندارد که. خب وقتی دو برابر بیشتر از ما درد را حس می‌کنند و دو برابر بیشتر از ما هم می‌توانند تحملش کنند یعنی اندازه ما درد می‌کشند.»

 مرتضا چندثانیه‌ای فکر کرد و بعد گفت:

«آره خب. فکر کنم درست است»

دال. الف خندید: «لازم نیست فکر کنی مرتضا جان. یک حساب دودوتاچهارتای ساده ریاضی است.»

مرتضا باز حواسش پرت شده بود. دال. الف قند را به دهانش گذاشت و فنجان را نزدیک لبش برد. مرتضا درآمد که:

«خب پس فایده‌اش چیست؟»

«فایده چی؟»

«فایده اینکه می‌توانند درد را دو برابر بیشتر از ما تحمل کنند؟»

دال. الف قند توی دهانش را می‌مکید. گفت:

«نمی‌دانم. شاید هیچی.»

 مرتضا حرفی نزد. دال. الف می‌دانست که او احتمالاً دیگر دنبال جواب سؤالش را نمی‌گیرد. همین حالا هم لابد داشت به چیز دیگری فکر می‌کرد. دال. الف خودش ادامه داد:

«من فکر می‌کنم بدن انسان همان‌قدر که پیچیده و هوشمند است می‌تواند احمق یا حتا خطرناک هم باشد؟»

«خطرناک؟»

 «آره. خب ازنظر منطقی هر چه یک سیستم پیچیده‌تر باشد بیشتر هم در معرض خطر است.»

«پس وقتی پیچیده است خطرناک شاید باشد ولی دیگر احمق که نیست.»

«چرا هست. نمونه‌اش بیماری‌هایی که سیستم ایمنی بدن به خودش حمله می‌کند. مثل SLE مثلاً.»

 مرتضا چشم‌هایش را تنگ کرد و پرسید:

«این چه مرضی هست حالا؟»

«یک‌جور بیماری است که سیستم ایمنی بدن شروع به حمله به بافت‌های خودش می‌کند. به خیلی جاها در بدن هم می‌تواند آسیب بزند، کلیه، مفصل‌ها، پوست، قلب، ریه… علتش هم هنوز ناشناخته است. اسمش لوپوس منتشر است اسم پزشکی‌اش SLE است.»

 مرتضا سری تکان داد و گفت:

«نه بابا! چه جَلَب! به قیافه تخمی‌ات نمیاد این چیزها حالیت باشد!»

 دال. الف جواب شوخی را نداد در عوض گفت:

«یا حتا ممکن است خیلی واکنش‌های عجیب‌وغریب دیگری هم در بدن ما وجود داشته باشد که از بس نادرند کسی تابه‌حال چیزی راجع بهشان نمی‌داند.»

«یعنی بیماری‌های لاعلاج؟»

«نه دقیقاً. منظورم واکنش‌های خاص و کمیابی در بدن انسان است که کسی حتا از وجودشان هم خبر ندارد جز خود آن فرد.»

«مثل‌چی؟»

 دال. الف مکث کرد بعد گفت:

«نمی‌دانم. گفتم که احتمالاً فقط خود فرد از وجودشان خبر دارد.»

مرتضا چیزی نگفت. پیدا بود نمونه‌ای ازآنچه او می‌گوید در ذهنش نیست. حالتی از نمی‌دانم به چهره‌اش گرفت و لیوان‌های خالی را برداشت و رفت. دال. الف رفتن او را تماشا کرد. دلش می‌خاست مرتضا می‌ماند تا بیشتر حرف می‌زدند اما نمی‌دانست دیگر چه چیزی می‌توانست بگوید. همیشه ترجیح می‌داد از کشاندن بحث‌هایش با آدم‌ها، هرچه که بود، به‌جایی که دیگر نتواند پیش‌تر رود، خودداری کند، اما این اتفاقی بود که بیشتر وقت‌ها می‌افتاد. رفت بیرون تا سیگاری بکشد.

***

ساعت ۶ و چهل دقیقه عصر دال. الف به خانه رسید. خانه همان شکلی بود که صبح ترکش کرده بود. همه‌چیز سر جاهایی که خودش گذاشته بود. این را می‌دانست اما همیشه چند ثانیه پیش از آن‌که در خانه را باز کند دستخوش این هیجان می‌شد که شاید این بار برخلاف همیشه در غیابش در خانه تغییری رخ‌داده باشد. یک‌بار این را به مرتضا گفته و او هم جواب داده بود:

 «تو باید زن بگیری آن‌وقت خیالت راحت است که نه‌فقط خانه‌ات که همه جای زندگی‌ات همیشه در غیاب تو تغییر کرده است.»

 مرتضا دو بار ازدواج کرده و جدا شده بود.

 بیرون شب بود اما خانه تاریک نبود. آباژور استوانه‌ای و نسبتاً بلندقامت کنار تلویزیون همیشه روشن بود. روزها نور خورشید چندان دخالتی در خانه نداشت. تنها پنجره خانه، روی دیوار هال، با پرده‌های قطور پوشیده شده بود. پرده‌های سرمه‌ای تیره با نقش برجسته گل‌های ریزی از همان جنس پارچه ولی کمی پررنگ‌تر. فقط وقتی باران می‌بارید دال. الف پرده‌ها را کنار می‌زد در غیر این صورت وظیفه روشنایی خانه به عهده آباژور بود که نور را از لابه‌لای چوب‌های مشبکش بیرون می‌ریخت و نقش و نگارهایش را روی زمین و دو دیوار کُنجش پخش می‌کرد. وقتی هم کسی خانه نبود آباژور باید روشن می‌ماند. کلید انداختن به خانه‌ای که همیشه تاریک است حتا روزها احساس خوشایندی نبود. شب‌ها وقت خواب هم آباژور روشن بود.

 دال. الف سردرد خفیفی داشت. تصمیم گرفت اول دوش بگیرد، چیزی برای خوردن دست‌وپا کند و اگر هنوز هم سرش درد می‌کرد پس‌ازآن که شام خورد و بعد از نیمه‌شب که همه‌چیزتمام شد قرص بخورد. لباس‌های بیرونش را تازه درآورد که فرشته زنگ زد.

 فرشته همیشه پرانرژی بود، از پشت خط تلفن هم حرارت و هیجانش به سمت آدم پرتاب می‌شد. باوجود ساعت کاری طولانی و اینکه مجبور بود با آدم‌های رنگ‌به‌رنگ سروکله بزند، اما کمتر حرفی از خستگی می‌زد. در این دو سال و نیمی که دال. الف فرشته را می‌شناخت تنها دو سه باری شنیده بود او از چیزی در زندگی‌اش شکایت کند. از آن آدم‌هایی بود که کارش را دوست داشت نه چون این کاری بوده که همیشه می‌خاسته داشته باشد، نه دوستش داشت چون این حالا شغل او بود. هیچ مشکل جدی با خانواده‌اش نداشت چون آن‌ها خانواده‌اش بودند، اینجا وطنش بود آن‌ها دوستانش بودند و این مرد هم دوست‌پسرش بود، پس ازنظر او چیز چندانی برای شکایت وجود نداشت.

 مکالمه‌شان که تمام شد دال. الف دوش گرفت. حال و حوصله شام درست کردن نداشت، سردردش بیشتر شده بود ترجیح داد زنگ بزند از بیرون برایش غذایی بیاورند. مقابل تلویزیون نشست و کانال‌ها را بالا و پایین کرد، هیچ جا برنامه دندان‌گیری نداشت. یکی از شبکه‌ها اخبار می‌گفت تا انتها گوش کرد، نه‌فقط از روی علاقه البته، بیشتر می‌خاست ببیند دست‌آخر خبر خوبی به گوشش می‌خورد یا نه. یک کشاورز اهل انگلستان با قرار دادن محصولاتش در قالب، آن‌ها را به شکل قلب درآورده بود. حالا چند بادمجان، گوجه، کدو به شکل قلب روی میز چیده و با نیش باز داشت با خبرنگار مصاحبه می‌کرد. این بهترین خبرِ آن روز بود. دال. الف تلویزیون را خاموش کرد.

 سر ساعت یازده و چهل دقیقه بلند شد لباسش را مرتب کرد در دستشویی را باز کرد، چهارپایه کوچکش را که کنار توالت بود برداشت و زیر پایش کنار چاه مستراح گذاشت و بالای چاه نشست. هنوز دو دقیقه مانده بود. می‌دانست ساعت یازده و چهل‌ویک دقیقه است. می‌دانست در پاریس و برلین ساعت نه و یازده دقیقه شب، در پکن چهار و یازده دقیقه صبح، در آنکارا یازده و یازده دقیقه و در لندن هشت و یازده دقیقه شب. مثل هر شب چشم‌هایش را بست و هرکدام از این شهرها را در ساعت خودشان تصور کرد تا آن دو دقیقه تمام شود. در تهران ساعت یازده و چهل‌وسه دقیقه بود که شروع شد.

 در شکمش چیزی شروع کرد به گردش. با چشم‌های بسته، مثل همیشه، فضای درون شکمش را تصور کرد که گردابی از حلقه‌های کوچک در آن شکل می‌گرفت و کم‌کم بزرگ‌تر می‌شد، همه‌چیز پیش از آنکه از مجرای گلویش بیرون بریزد چند ثانیه حول این گرداب فرضی می‌چرخید و یک‌باره از نقطه‌ای شروع به بالا آمدن می‌کرد. درست همین وقت بود که چشم‌ها و دهانش را هم‌زمان باز می‌کرد.

 به تجربه می‌دانست هرچه دهانش را بیشتر باز کند، همه‌چیز راحت‌تر پیش می‌رود. تمام ماجرا چیزی بین دو تا پنج دقیقه بیشتر طول نمی‌کشید، بسته به‌روزی که از سر گذرانده بود.

 دهانش باز باز بود و همه‌چیز با سرعت بیرون می‌ریخت. وقتی تمام شد نفس عمیقی کشید و آشوبی که در شکمش بود آرام گرفت. عادت داشت همه آنچه را که بالا می‌آورد با دقت بررسی کند. این کار همیشه‌اش بود انگار که روزش را با این کار مرور کند.

 خب، مثل همیشه با جزییات کاری نداشت، مثلاً حرف‌های بی‌سروتهی که در مترو و تاکسی می‌شنید یا می‌زد یا روزنامه صبح؛ اما همه‌چیز و همه‌کس دیگر همان‌جا بود. مرادخانی و عصبانیتش از سردی اتاق، هشت نخ سیگاری که از صبح کشیده بود، مرتضا و همه حرف‌های امروزشان، آدریان هم بود اخم‌کرده با چشم‌های تر و سرخ، قرارداد تجاری مرد چینی به سه زبان فارسی، انگلیسی و چینی و رسیدی که برایشان نوشت. بازهم چشم گرداند و از لابه‌لای دیگر چیزها باسن زنی را که صبح دیده بود زیر پالتوی کرم‌رنگش پیدا کرد. شناسنامه امیرحسین مرادخانی با اسم آدریان و مادرش هم گوشه‌ای دورتر نزدیک چاه مستراح افتاده بود.

 شلنگ آب را باز کرد و روی همه‌شان آب گرفت تا از چاه پایین بروند. سیفون را کشید و از روی چهارپایه بلند شد. چهارپایه را سر جایش گذاشت. صورتش را آب زد. سردردش خوب شده بود.

 جلوی تلویزیون دراز کشید و بازی بارسلونا و والنسیا را تماشا کرد. ده دقیقه بیشتر از بازی نگذشته و بارسلونا یک هیچ جلو بود. برای خوابیدن عجله‌ای نداشت فردا روز تعطیلش بود و می‌توانست دیرتر بیدار شود اما یک ربع بعد جلوی تلویزیون خوابش برد.

***

 اولین باری را که اتفاق افتاده بود به خاطر داشت. با تمام جزییات. نمی‌دانست دلیل روشن بودن آن شب فقط به خاطر بزرگی اتفاق بود یا به این دلیل که بعد از آن شب مدت‌ها هرروز و هر وقت به آن شب فکر کرده و همین باعث شده بود هیچ‌چیز ازآن شب لابه‌لای زمان گم نشود. هر بار که یاد آن شب می‌افتاد تمام بوها، رنگ‌ها و مزه‌هایی را که در آن لحظه حس کرده و دیده بود دوباره از نو می‌دید و می‌شنید. شبیه یادآوری یک خاطره نبود، بیشتر شبیه هربار زندگی کردن بود در لحظه‌ای مشخص.

 یک هفته از تولد هفت‌سالگی‌اش می‌گذشت. وقتی ساعتِ یازده و چهل‌وسه دقیقه بااحساس تهوع از خواب بیدار شد و دستشویی رفت و بالا آورد نمی‌دانست با چه چیزی دقیقاً مواجه شده اما می‌دانست آنچه در کاسه توالت می‌بیند عادی نیست. مدتی به همه‌چیز فقط نگاه کرد آن‌قدر گیج بود که حتا نمی‌توانست بترسد. در گوشش سکوت محض بود. صدای بلند جیغ سکوت در گوشش می‌پیچید. انگار دودست نیرومند محکم گوش‌هایش را گرفته بودند و هوای گیرکرده در گوشش برای فرار جیغ می‌کشید. چند دقیقه همین‌طور گذشت. حالش کمی جا آمد. حالا دیگر گیجی رفته و جایش را هیجانی عجیب گرفته بود. هیجانی که نمی‌دانست دلیلش چیست. بلند شد و با وسواس همه‌جا را شست و مطمئن شد که هیچ اثری به‌جا نمانده باشد.

 فردای آن روز وقتی از خواب بیدار شد اولین چیزی که یادش افتاد آن اتفاق بود و باز همان هیجان سراغش آمد. تمام‌روز انتظار کشید و آماده بود که دوباره اتفاق بیفتد. تا آن روز از عمر کوتاهش انتظار هیچ‌چیزی را این‌همه مشتاقانه نکشیده بود. معمولاً چیزهای کمی خوشحالش می‌کردند. هیچ‌وقت از اینکه چیزی برایش بخرند خیلی خوشحال نمی‌شد هر چه که بود لباس، کفش، ماشین اسباب‌بازی یا حتا جایزه. همه‌چیز زود حوصله سر برمی‌شد حتا بازی با همسن و سال‌هایش در فامیل و همسایه البته به‌جز رعنا. تنها یک‌چیز بود که هیچ‌وقت حوصله‌اش را سر نمی‌برد؛ تنهایی بازی کردن. تنهایی بازی کردن بدون اسباب‌بازی. گم‌شدن در دنیای خیالی که از هرچه دور و برش بود می‌ساخت؛ اما می‌دانست این بار با همیشه فرق دارد. چیزی که منتظرش بود شبیه تنهایی بازی کردن و گم‌شدن در دنیایی خیالی بود که انگار یواشکی واقعی شده باشد. این هیجان‌انگیزترین چیزی بود که تا آن روز تجربه می‌کرد. هر چه از روز بیشتر گذشت و اتفاقی نیفتاد، اطمینانش به واقعی بودن آن اتفاق کمتر شد و هیجانش بیشتر رنگ باخت.

 شب که شد و در رخت خواب دراز کشید، سرش را گوش تا گوش زیر پتو قایم کرد و با چشم‌های باز، منتظر ماند. کم‌کم چشمش به تاریکی اتاق و زیر پتو عادت کرد. از لابه‌لای بافت پتوی روی سرش نورهای ضعیف بیرون را تشخیص داد. می‌دانست اتاق هم تاریک است اما نه به تاریکی زیر پتو. داشت درجایی تاریک از جایی که کم‌تر تاریک بود نور می‌گرفت.

 مدتی که نمی‌دانست چقدر بود، گذشت. احساس تهوع حواسش را جمع کرد. نمی‌دانست خوابش برده و بیدار شده یا در حالت خواب‌وبیداری تهوع را احساس می‌کرد، حتا این فکر از ذهنش گذشت که شاید حالا کاملاً خواب باشد؛ اما زود فهمید که خواب نیست. پتو را از روی سرش کنار زد و نشست توی رخت‌خواب. صبر کرد تا مطمئن شود واقعاً احساس تهوع می‌کند. از صبح چند بار پیش آمده بود که احساس کند می‌خاهد بالا بیاورد و خودش را زود به دست‌شویی رسانده بود اما هیچ اتفاقی نیافتاده و احساس تهوعش هم سریع از بین رفته بود. انگار از شدت انتظاری که برای اتفاق می‌کشید ذهنش بدنش را فریب می‌داد؛ اما توی رخت‌خواب که نشست فهمید همان وقت است که بالا بیاورد. به دست‌شویی که رسید فقط آن‌قدر فرصت داشت که در را پشت سرش ببندد و دهانش را باز کند. تمام شد. دوباره اتفاق افتاد.

 وقتی به رختخواب برگشت، باز پتو را روی سرش کشید و این بار چشم‌هایش را با خیال راحت بست و خواب دید.

 از شب دوم به بعد که اطمینان و امیدواری‌اش به استمرار اتفاق بیشتر شد، شروع به کشفش کرد. یک‌چیز را زودتر از همه فهمید؛ تمام یک روز در تمام همان شب بود، چیزی از هیچ روزی جا نمی‌ماند تا در شب‌های بعدی پیدایش شود، هرچه بود هر شب همان‌جا بود. از وقتی این را فهمید نمی‌توانست هیچ کاری را در روز بدون آنکه به شبش فکر کند انجام دهد. می‌دانست هر کاری که می‌کند و هرچه را از سر می‌گذراند، شب دوباره از سر خواهد گذرانید. تجربه‌ای که با بالا رفتن سنش ناخوشایند شد، شبیه تاوانی که شب‌هایش از روزهای زندگی‌اش می‌کشیدند. انگار هر شب بالای چاه مستراح که می‌نشست پاسخگوی روزهایش بود، بی‌آنکه کسی باشد که قضاوتش کند انگار هر شب قضاوت می‌شد. این فکر با پشت سر گذاشتن روزهای کودکی پررنگ‌تر شد.

آن روزها به این نتیجه رسید تمام این ماجرا چندان هم شگفت‌انگیز نیست باور کرده بود حتماً همه آدم‌های دیگر هم راز بزرگی دارند، رازی که یا درست شبیه راز او بود یا به‌کلی تفاوت داشت، هرچه که بود او به وجود این راز ایمان داشت، رازی که دیگران هم از همه پنهانش می‌کردند و هیچ‌وقت حرفی از آن به میان نمی‌آوردند، انگار که با بازگو کردنش به چیزی مقدس، بی‌احترامی کنند.

 این ایمان و اعتقاد به رازداری مقدس، خیلی زود دستخوش تردید شد. هر نشانه‌ای در زندگی دیگران پیدا می‌کرد که به باور خودش می‌توانست دلیلی روشن برای اثبات راز آن آدم تلقی شود، درعین‌حال می‌توانست بازی‌های گیج‌کننده ذهن او باشد که آن‌قدر دنبال جواب گشته که برای رسیدن به آن دست به هرکاری می‌زد. دست‌آخر یک روز تصمیم گرفت آن باور را به‌کلی کنار بگذارد و آدم‌ها را از آن به بعد با فرض نداشتن هیچ رازی در زندگی‌شان ببیند. فرضیه‌ای که هرگز ثابت نشد چراکه توجه بیشترش به آدم‌ها مطمئنش کرد همه آدم‌ها رازهای خودشان را دارند که هرگز بازگو نمی‌شد، انگار ترس همان چیز مقدسی بود که همه به آن احترام می‌گذاشتند.

***

پنجشنبه و جمعه‌هایی که دال. الف شیفت کاری نداشت، فرشته را دعوت می‌کرد. فرشته تمام هفته تا حوالی شب سرکار بود و پنجشنبه‌ها هم تا ظهر. آن روز پنجشنبه بود و فرشته برای ناهار می‌آمد. دال. الف صبح نسبتاً زود بیدار شد. چندتکه ظرف شب گذشته را شست. جارو کشید و دوش گرفت. توی حمام که نشسته و شیو می‌کرد تصمیم گرفت برای ناهار ماکارونی درست کند. هیچ کار خانه را دوست نداشت به‌جز آشپزی. فرشته می‌گفت آدم‌های شکمو عاشق آشپزی هستند، ولی دال. الف اگرچه با لذت غذا می‌خورد خودش را شکمو نمی‌دانست. آنچه درباره غذا دوست داشت خود عمل غذا خوردن بود؛ از جویدن غذا به‌خصوص غذاهای نرم که زیر دندانش له می‌شدند لذت می‌برد، چیزی شبیه لذت جنسی. انگار نوعی خشونت مطلوب جنسی که با جویدن و له کردن و بلعیدن غذا ارضا می‌شد. نرمی غذا زیر دندانش یادآور نرمی بدن یک زن بود که حالا در احساسی از دیگرآزاری ظریفی می‌جویدش. هیچ‌وقت از کسی نپرسیده بود اما باور داشت مردهای دیگر هم این احساس را دارند حتا اگر هرگز مستقیم به این نتیجه نرسیده باشند جایی در ناخودآگاهشان این لذت را تجربه می‌کنند. دال. الف هیچ‌کدام این‌ها را البته به فرشته نمی‌گفت. هر بار که فرشته به خاطر اشتیاقش به غذا شکمو خطابش می‌کرد فقط لبخند می‌زد.

 هنوز نیم ساعتی به آمدن فرشته مانده بود، دال. الف غذا را که برای دم کشیدن گذاشت سراغ جعبه عودهایش رفت. جعبه پر بود از انواع عود اما جنگل بارانی محبوب‌ترینشان بود. نمی‌دانست تصویری که اسم جنگل بارانی توی ذهنش می‌ساخت، آن را برایش محبوب کرده بود یا بوی شیرینی که لابه‌لایش انگار بوی چوب سوخته هم می‌آمد، احساسی از نشستن کنار آتش در جنگلی بارانی. یکی را برداشت و روشن کرد. خاست سیگاری بکشد اما پشیمان شد ترجیح داد فرشته که می‌رسد بوی سیگار ندهد.

 نیم ساعت بعد فرشته جلوی در آپارتمان بود، معمولاً دیر نمی‌کرد. این‌یکی از چند چیز درباره او بود که دال. الف خیلی دوست داشت. البته چیزهای دیگری هم بود. مثل ساعت کاری طولانی‌اش در طول روز که خیلی از توقع‌های معمول روابط دیگر را کم‌رنگ می‌کرد ضمن اینکه فرشته ساعات غیر کاری هم چندان فرصت زیادی نداشت. فرشته فرزند آخر خانواده‌ای پرجمعیت بود، همه خواهر و برادرهایش ازدواج‌کرده بودند و بنابراین وظیفه نگهداری از پدر و مادر مسنش به گردن او افتاده بود. وظیفه‌ای که علی‌رغم آنچه انتظار می‌رفت فرشته از انجامش خیلی هم راضی بود. اگرچه بیشتر مواقع بدون اینکه اعتراض کند نقش آدم‌هایی را بازی می‌کرد که دلشان می‌خواهد مجبور به نگهداری از یک جفت پیرزن و پیرمرد نباشند، اما دال. الف بعدها که بیشتر او را شناخت، فهمید او بخش مهمی از خودش را در این مسئولیت تعریف می‌کند. احساس فایده‌مند بودنی که این کار برایش داشت آن‌قدر در زندگی‌اش بزرگ‌شده بود که بدون آن احتمال می‌رفت خودش را از درون کاملاً خالی ببیند. همین یکی از مهم‌ترین دلایلی بود که فرشته کمتر حرف ازدواج را پیش می‌کشید و دال. الف از این موضوع هم خیلی راضی بود.

 همان جلوی در دال. الف شصتش خبردار شد که فرشته مثل همیشه نیست. آرایش صورتش آشکارا از صبح ترمیم نشده بود. اتفاقی که کمتر پیش می‌آمد به‌خصوص اگر قرار ملاقاتی باهم داشتند. خستگی چهره‌اش بیشتر از چیزی بود که بشود به کار کردن از صبح زود ربطش داد. دال. الف همان‌جا توی ذوقش خورد. فکرش را کرده بود که بلافاصله بعد از آمدنش باهم بخوابند اما حالا ناچار باید قبل از هر چیز به حال‌وروز فرشته واکنشی نشان می‌داد و جویای مشکل می‌شد.

 فرشته آمد تو. جلوی در روبوسی کردند و رفت تا لباس بیرون را دربیاورد. از اتاق که بیرون آمد آشفته‌تر هم به نظر می‌رسید. آن حالت عجیب دیگر تنها در چهره‌اش به چشم نمی‌آمد، انگار تمام‌اندامش را پیموده بود. روی مبل بزرگ‌تر نشست، این کارش مثل همیشه بود، پاها را روی‌هم انداخت، مویش را پشت گوش زد و گفت:

«خب! چطوری؟»

میان دوکلمه‌ای که گفت نفس عمیقی را بیرون داد، نفسی که انگار گیرکرده بود. دال. الف فهمید او بیشتر از چیزی که ابتدا دیده کلافه و غمگین به نظر می‌رسد. نمی‌توانست حدس بزند چه چیزی ممکن است از دیشب تا الآن، این‌همه حال او را عوض کرده باشد. البته بعید هم نمی‌دانست که فرشته تعمدی در بیشتر نشان دادن احوال بدش داشته باشد.

 قبلاً هم به این چیزها برخورده بود نه‌فقط درباره او، تقریباً درباره همه زن‌هایی که می‌شناخت و بیشتر از همه مادرش. مادر تبحر خاصی داشت. همیشه می‌دانست مادر مشکلاتی را که در طول روز در خانه پیش می‌آمد شب‌ها که پدر از سرکار می‌رسید جور دیگری نشان می‌داد. مشکل هرچه که بود فرقی نداشت، چه دعوای با همسایه چه سوختن دستش موقع آشپزی، چه درس نخواندن بچه‌ها یا هر چیز دیگری که ممکن بود اتفاق بیافتد با رسیدن پدر به خانه انگار چند برابر بزرگ‌تر می‌شد. بچه که بود حق را به مادرش می‌داد، مادر کسی بود که پیش چشم او مدام کار می‌کرد و ناچار بود با هزار مشکل سروکله بزند؛ اما پدر را آن‌قدر کم می‌دید که حتا درست نمی‌دانست او چه جور آدمی است. پدر فقط کسی بود که پول می‌آورد. آن روزها فکر می‌کرد این چندان هم کار مهمی نیست چون خرج کردن پول‌ها هم کار مادر بود. او بود که همیشه باید زور می‌زد تا خرج و دخل خانه جور شود، روزی چند بار این را می‌گفت. گاهی که پیش می‌آمد در حضور او دعوا کنند تنها وقت‌هایی بود که می‌دید پدر هم مثل همه آدم‌های دیگر عصبانی می‌شود، داد می‌زند و یک عالمه حرف دیگر، غیر از چیزهای همیشگی که از او می‌شنید، برای گفتن دارد.

 فرشته روی مبل جابه‌جا شد و لبخندی عصبی زد. دال. الف گفت:

«بد نیستم. مرسی. تو خوبی؟ چیزی شده؟»

 فرشته خنده خشکی کرد. بااینکه اصراری نداشت حال بدش را پنهان کند اما انگار این سؤال معذبش کرد.

 دال. الف دوباره گفت:

«اتفاق بدی افتاده؟ مادر و پدرت خوبند؟»

«آره. آن‌ها خوبند» مکث کرد و بعد ادامه داد: «سر کار دعوام شده.»

 پیدا بود که مشکل اصلی این نیست؛ اما دال. الف نخاست این را مستقیم بگوید. ترجیح می‌داد به مسیری که او انتخاب کرده تا مکالمه را پیش برود احترام بگذارد. گفت:

«سر چی؟»

«هیچی بابا مرتیکه ایوبی حرف مفت می‌زند.»

 حرف را تمام نکرده بغضش ترکید. دال. الف بلند شد تا به سمتش برود و آرامَش کند اما فرشته با اشاره دست مانعش شد. به نظر دال. الف حرکت دستش بیش اندازه عصبی بود، آن‌قدر که خیال کرد اگر نزدیکش شود بعید نیست جیغ بکشد. دوباره نشست و نگاهش کرد. فرشته دست برد و دستمالی از روی میز برداشت. چشم‌ها را پاک کرد و بینی‌اش را گرفت. دیگر گریه نمی‌کرد اما دست‌هایش می‌لرزید. تشنجی پنهانی زیرپوستش می‌دوید.

 دال. الف بلند شد و یک لیوان آب برایش آورد. دوباره نشست و منتظر ماند. می‌دانست خودش دیگر نمی‌تواند چیزی بگوید. دلش می‌خاست فرشته سریع‌تر حرفش را بزند، نه‌فقط برای اینکه بفهمد مشکل چیست، بیشتر به این خاطر که خودش را در موقعیت مسخره‌ای احساس می‌کرد. باآنکه اصل نمی‌دانست مسئله چیست اما از یک‌چیز مطمئن شد؛ موضوع به او هم مربوط بود. چند روز گذشته را مرور کرد و هیچ‌چیزی نیافت. این فکر اذیتش کرد. از اینکه بی‌آنکه بداند کاری کرده که اطرافیانش را رنجانده باشد متنفر بود. وقتی اتفاقی مثل این پیش می‌آمد تا مدت‌ها احساس بدی داشت. انگار یک‌باره میان خود و آدم مقابلش دره‌ای باز می‌شد، دره‌ای که با دهان کج بیخ گوشش وزه می‌کرد و می‌گفت: از او برنمی‌آید خیلی به کسی نزدیک شود. اگر طرف مقابل آن‌قدر منصف بود و دلیل دلخوری یا خشمش را می‌گفت اوضاع معمولاً بدتر هم می‌شد، می‌فهمید در فلان حرف یا رفتارش اصل آنچه دیده‌شده نبوده، اما این او نبود که خودش را می‌دید و برداشت می‌کرد بلکه آدم مقابل بود. اتفاق‌هایی مانند این هر بار به عقب هلش می‌داد، انگار فلاخنی که سنگی را به‌جایی تاریک پرت کند تا برای همیشه فراموش شود.

 فرشته دهانش را باز کرد و چیزی گفت اما صدایش درست بیرون نیامد. لیوان را برداشت و یک قلپ آب را با صدا پایین داد، انگار تارهای صوتی‌اش به هم چسبیده بودند. صدایش را صاف کرد و گفت:

«امروز صبح توی مترو یک خانم میان‌سال کنارم نشست. بوی خوبی می‌داد و دست‌های خیلی قشنگی داشت.»

 فرشته مکث کرد انگار زن را دوباره می‌دید یابویش را می‌شنید.

«سرم را به سمتش چرخاندم و به هم لبخند زدیم. چند دقیقه بعد گفت لباس فرمتان چه قشنگ است کجا کار می‌کنید؟ بهش گفتم. حرفمان گل انداخت. از بچه‌هایش گفت. سه تا بچه داشت دوتا دختر و یک پسر که همه‌شان ازدواج‌کرده بودند. دامادهاش هرچه شعور نداشتن ولی دستشان به دهانشان می‌رسید. خودش می‌گفت، عروسش هم کم سن و سال بود و هنوز دُم درنیاورده! شوهرش قمار می‌کرده. گفت خدا را شکر قبل از اینکه همه زندگی‌مان را ببازد چند ماه پیش سیگار کلکش را کند!»

 فرشته باز ساکت شد و خنده نامفهومی کرد. دال. الف نمی‌دانست این خنده برای چیست. آیا حرف‌های زن هنوز هم برای فرشته بامزه بود؟ یا برایش خوشحال بود که کَلَک شوهر قمارباز سیگاری‌اش کنده‌شده؟ حتا یک‌لحظه فکر کرد همین حالاست که بزند زیر خنده و بگوید سرکارت گذاشتم، این‌ها که می‌گویم به تو چه مربوط است؟! اما فرشته چیزی نگفت. همچنان با همان لبخند نامفهوم او را نگاه می‌کرد. دال. الف نمی‌دانست به خنده‌ای که نمی‌فهمید باید چه جوابی بدهد.

 فرشته ادامه داد:

خلاصه زن رک و بامزه‌ای بود. بعد از کلی که حرف زدیم از من پرسید چند سالم است و من هم گفتم. نگاهم کرد و گفت: «وااای! چقدر بیشتر نشان می‌دهی!»

 فرشته این بار جوری ساکت شد و به او نگاه کرد که انگار حرفش تمام‌شده و همه آنچه را او باید بداند گفته است.

 دال. الف گفت:

«خب؟»

«توی صورتم نگاه کرد و گفت واای چقدر بیشتر نشان می‌دهی.»

صدای فرشته خالی بود. فقط داشت چیزی را نقل‌قول می‌کرد نمی‌شد فهمید چه حسی به این جمله دارد.

«حالا تو فکر می‌کنی بیشتر از سنت به نظر می‌رسی؟»

«نه. نمی‌دانم شاید. ولی مهم نیست.»

«خب پس چی؟»

 فرشته سرش را بالا گرفت و راست توی چشم‌های دال. الف نگاه کرد:

«شنیدی بعضی آدم‌ها می‌گویند سن فقط یک عدد است؟»

«آره.»

«خب به نظر من زر می‌زنند؛ یعنی اگر منظورشان این است که هرکسی در هر سنی می‌تواند هر کاری که می‌خواهد بکند خیلی زر می‌زنند. آدم بیست‌ساله نمی‌تواند به‌خوبی وقتی‌که ده‌ساله است ژیمناستیک یاد بگیرد. آدم چهل‌ساله نمی‌تواند با سرعت بیست‌سالگی‌اش درس بخواند و وقتی مثلاً کسی هفتادساله شد احتمالاً دیگر نمی‌تواند روی یک تپه با شیب تند بدود.»

«راستش من فکر نمی‌کنم منظورشان از این حرف این‌ها که تو گفتی، باشد.»

 فرشته بی‌حوصله گفت:

«منظورشان هر چه هست حرف مفت می‌زنند. هر کاری یک سنی دارد. اگر در همان سنش اتفاق افتاد که افتاد اگرنه باید دیگر قیدش را بزنی.»

«خب شاید بعضی آدم‌ها اصل دوست نداشته باشند یکسری از این کارها را که اصطلاحاً مناسب سنشان است انجام بدهند. مثلاً خیلی‌ها انتخاب می‌کنند که درس نخوانند و به‌جایش زودتر کاری را شروع کنند.»

«آره؛ اما اگر بعدها پشیمان شدند چه؟ وقتی سن آن کار گذشت؟»

«به‌هرحال این انتخاب خودشان بوده، حتا اگر پشیمان هم بشوند این انتخاب آن روزشان بوده و باید بپذیرندش. یا اگر احساس پشیمانی‌شان خیلی عمیق باشد آن‌وقت است که باید بشوند جز کسانی که باور می‌کنند سن فقط یک عدد است و تلاش کنند تا آن کار انجام بدهند»

«شعار نده! گاهی آدم برای انجام ندادن کاری در سن مناسبش پشیمان می‌شود که دیگر هیچ راهی هم ندارد. مثل بچه‌دار شدن مثلاً.»

 دال. الف جوابی نداد. این مثال جای بحث نمی‌گذاشت. دلش می‌خاست بگوید خیلی آدم‌ها هم در سن تعیین‌شده‌شان کاری را می‌کنند و بعدها هم خیلی از آن پشیمان می‌شوند مثل همین بچه‌دار شدن اما می‌دانست این جواب فرشته نبود، این مثال ربطی به از دست رفتن فرصتی به خاطر بالا رفتن سن نداشت. این جوابی بود که شاید فرشته را از ادامه بحث بازمی‌داشت اما خب قانعش هم نمی‌کرد. در عوض گفت:

«خب این‌ها چه ربطی به آن خانم رک‌گوی تو مترو داشت اصلاً؟»

«به خودش هیچ ربطی ولی به حرفی که زد خیلی مربوط است. وقتی پیاده شد دلم می‌خاست بزنم زیر گریه. انگار یک‌لحظه از چیزی خیلی ترسیدم. نزدیک بود از ایستگاه جا بمانم. سرکار هم‌روی هیچ‌چیزی نمی‌توانستم تمرکز کنم. یک عالمه فکر و خیال سراغم آمد. همش دل‌شوره داشتم، انگار باید کاری را زودتر می‌کردم که نمی‌دانستم چیست.»

 «ولی فکر کنم حالا می‌دانی.»

 فرشته کمی جا خورد. ترجیح می‌داد این‌قدر زود سراغ اصل مطلب نرود. سرش را پایین انداخت و شروع کرد به بازی کردن با انگشتری که همیشه توی انگشت میانی دست چپش بود. یک انگشتر تقریباً یُغُر از جنس طلای سفید با چند نگین کوچک رویش. دال. الف هیچ‌وقت از آن خوشش نمی‌آمد.

«من قبلاً هم بهش فکر کرده بودم؛ یعنی فکر نکنم خیلی هم عجیب باشد لابد همه بهش فکر می‌کنند؛ اما من هربار فکرش را کردم، نمی‌دانم، یک‌جوری انگار به نظرم دور می‌آمده امروز که دوباره فکرش را کردم فهمیدم چرا همیشه این‌جوری می‌دیدمش، چون هیچ‌وقت درست حواسم را به سن مناسبش جمع نکرده بودم، یا شاید هم حواسم به سن خودم نبوده.»

 فرشته دوباره ساکت شد. دال. الف هیچ حرفی نزد. تا وقتی‌که سکوت فرشته داشت طولانی می‌شد. می‌دانست هر چه بگوید به او مجال طفره رفتن می‌دهد اتفاقی که اصل نمی‌خاست بیفتد. دلش می‌خاست فرشته زودتر و رک حرفش را بزند. حالا که تقریباً همه‌چیز را فهمیده لزومی نمی‌دید وقت بخرد. فرشته با تعلل ادامه داد:

«حالا که فکرش را می‌کنم اگر بخواهم ازدواج کنم یا بچه‌دار بشوم خب باید از حالا تصمیمم را بگیرم.»

«گرفتی؟»

 فرشته بالاخره فهمید همین حالا باید حرفش را بزند. نفس عمیق نامحسوسی کشید و گفت:

«تو هیچ‌وقت حرفی از ازدواج نزدی اگر هم چیزی گفتی بیشتر شبیه حرف آدم‌هایی بوده که مخالف ازدواج‌اند. من می‌دانم که تو حداقل الآن نمی‌خواهی به ازدواج فکر کنی.»

 فرشته مکث کرد. دال. الف می‌دانست این مکث فرصتی است که فرشته به او و البته خودش داده که اگر این حرف حقیقت ندارد همین حالا بگوید. فرصتی که می‌دانست به هیچ دردش نمی‌خورد. فرصت او در این رابطه همین دو سال و نیمی بود که حالا دیگر گذشته. فرشته ادامه داد، لحنش مصمم‌تر از پیش شد.

«خب دلم هم می‌خواهد تو را مجبور به چیزی کنم. هرکسی یه جوری هست دیگر. تو هم این‌جوری هستی.»

«چه جوری هستم؟»

 تقریباً تو حرفش دوید.

«خب… فکر کنم تو از تنهایی بدت نمی‌آید. همیشه طوری هستی انگار نمی‌شود از جایی بیشتر به تو نزدیک شد. با تمام اطرافیانت هم همین‌طوری، خانواده‌ات، دوستانت و من. تو به کسی بی‌احترامی نمی‌کنی به‌شرط آن‌که وارد خلوتت نشود. تو همیشه آدم را یکجایی نگه می‌داری.»

 تا قبل از این هرگز پیش نیامده بود که فرشته این‌همه رک و راست با او حرف بزند. دال. الف نمی‌دانست خوشحال باشد یا ناراحت.

 فرشته خنده‌ای کرد و ادامه داد:

«ناراحت نشوی، ولی یک‌طوری هستی آدم خیال می‌کند مدام داری چیزی را پنهان می‌کنی.»

«نه ناراحت نمی‌شوم.»

 او هم خنده‌ای کرد تا خیال فرشته را راحت کند. دلش یک نخ سیگار می‌خاست.

«خب. من هر چه فکر می‌کنم ما از این جلوتر نمی‌توانیم برویم.»

 فرشته این بار جمله‌اش را با قطعیت تمام کرد. حرف آخر را زده بود و انگار خوش نداشت دیگر چیزی بگوید. شبیه آدمی که تمام توانش را برای کاری گذاشته و حالا که کار تمام‌شده دیگر رمقی برایش نمانده است.

 دال. الف بلند شد سیگار و فندکش را برداشت و به بالکن رفت. پک اول را که به سیگار زد، چیزی در دلش جوشید و بالا آمد. چیزی شبیه تهوع‌های شبانه‌اش که این بار تنها تا گلویش می‌آمد و بیرون نمی‌ریخت. تنها احساسی که داشت همین بود. یک احساس ناخوشایند فیزیکی. ذهنش خالی بود. آن‌قدر که توی کاسه سرش احساس سرما کرد. انگار توی کله‌اش طوفان آمده و روی همه‌چیز را خاک گرفته باشد. طوفانی که جنبنده‌ای را پشت سرش زنده نگذاشته بود.

 وقتی به اتاق برگشت، فرشته لباس پوشیده روی مبل نشسته بود. نگاهش کرد مطمئن شد فرشته جز خداحافظی دیگر هیچ حرفی نخواهد زد. گفت:

«اگر بخواهی ازدواج کنی پدر و مادرت چه می‌شوند؟»

 فرشته کمی ابروهایش را بالا برد و با تعجب نگاهش کرد. دال. الف از خودش چندشش شد، از سؤالی که پرسیده، از اینکه آن‌طور با دست‌های آویزان وسط اتاق ایستاده و دهانش از سیگار تلخ و بدمزه بود، از اینکه اصل چیزی گفته بود. فرشته بلند شد، مقنعه‌اش را سر کرد، کیفش را روی شانه انداخت. همه این کارها را با آرامش زیاد و کمی وسواس انجام داد. بوی عطر خنک و دل‌نشینی که به لباس‌هایش چسبیده بود توی هوا دور زد. وقتی در را بست و رفت، بو هنوز آنجا پرسه می‌زد و دال. الف هم میان اتاق ایستاده بود.

 آن شب ساعت یازده و چهل‌وسه دقیقه که شد، دال. الف بالای چاه مستراح چشم‌هایش را باز نکرد، بی‌آنکه به چیزی نگاه کند همه‌جا را شست و بیرون آمد. نمی‌خاست آن روز را دوباره ببیند.

***

فردای آن روز دال. الف مرخصی گرفت. از روزهای جمعه‌ای که باید کار می‌کرد، خوشش نمی‌آمد و خب آن جمعه هم از همیشه بی‌حوصله‌تر بود. فکر کرد با احتساب اینکه شنبه و یکشنبه هم شیفت کاری ندارد برایش بهتر است دو سه روزی را مشغول خودش باشد تا حالش زودتر جا بیاید. به تجربه می‌دانست این دست اتفاق‌ها چند روزی حالش را خراب می‌کند و اگر این چند روز را دور از محیط کار و آدم‌های دیگر بگذراند برایش بهتر هم هست. تمام شدن این قبیل رابطه‌ها همیشه برایش چیزی شبیه سرماخوردگی بود، باید چند روز استراحت می‌کرد تا حالش جا بیاید؛ اما صبح جمعه که از خواب بیدار شد احساس کرد گلودرد می‌کند. همان‌طور که دراز کشیده بود چند بار گلویش را صاف کرد و آب دهانش را قورت داد، سرماخورده بود و گلویش درد می‌کرد. بااینکه خوشش نیامد اما خنده‌اش هم گرفت؛ چند روز پیش رو را باید با سرماخوردگی واقعی هم‌دست و پنجه نرم می‌کرد.

 دلش نمی‌خاست مثل آدم‌های مریض تمام‌روز را در تختخواب بماند. اهل دکتر رفتن هم نبود به‌خصوص برای چیزی مثل سرماخوردگی. تقریباً برای هیچ‌چیزی سراغ دکتر نمی‌رفت. به دکترها اطمینان نداشت. جایی در ذهنش باورش نمی‌شد کسی با چند سال درس خواندن بتواند سر از انواع و اقسام بیماری‌هایی که برای بدن انسان پیش می‌آمد دربیاورد. به نظرش دکترها همیشه برای بیماری‌های رایج مثل همین سرماخوردگی یا مثلاً مسمومیت غذایی، یکسری دستورالعمل‌های شناخته‌شده و تکراری داشتند که آدم خودش هم می‌دانست و برای بیماری‌های جدی‌تر هم اغلب تا یکجایی کاری ازشان برمی‌آمد و تازه این‌ها جدا از انبوه بیماری‌هایی بود که دکترها یا اصل از وجودشان خبر نداشتند یا تنها توانسته بودند یک اسمی رویشان بگذارند و بگویند درمانی ندارد.

 گلویش را با دستمال بست و برای خودش دو لیوان چای و عسل و آب‌لیمو درست کرد و پشت سر هم خورد؛ اما احساس ضعف می‌کرد. روی کاناپه جلوی تلویزیون دراز کشید، چشم‌هایش را بست و به کارهایی که می‌توانست بکند تاکمی حوصله‌اش برگردد فکر کرد. تقریباً هیچ‌چیز به ذهنش نرسید. دست برد تلفنش را برداشت. یک موسیقی ملایم پیانو پیدا کرد و همان‌طور که به صفحه گوشی زل زده بود خودش را به دست آن سپرد. در هیچ شبکه اجتماعی حساب کاربری نداشت؛ یعنی پیشترها یکی دوتایی بودند اما بعدها همه را غیرفعال کرد، فقط چندتایی پیام‌رسان را نگه داشت، آن‌هم از سر ناچاری بود، اگرنه بیشتر کسانی را که می‌شناخت به‌کلی از دست می‌داد؛ و از آن از دست دادن‌ها که دوستشان نداشت. از فضای مجازی بدش نمی‌آمد اما حجم عظیم آنچه را به خوردش می‌دادند نمی‌توانست تاب بیاورد. اولین شبی که با این هجمه مواجه شد تا صبح نتوانسته بود بخواب د. گلویش تیر می‌کشید و شکمش درد می‌کرد. بعدازآن شب سعی کرد کمتر به صفحاتش سر بزند اما دست‌آخر به این نتیجه رسید که هرچقدر هم کم، لزومی ندارد شب‌به‌شب خودش را باسیل عظیم عکس‌های تولد این‌وآن، قاب‌های عاشقانه آدم‌های غریبه با نوشته‌های بی‌سروته، سفره‌های رنگین صبحانه، ناهار، شام، هفت‌سین، شب یلدا و ازاین‌دست که هیچ فرقی هم باهم نداشتند اذیت کند.

 پلک‌هایش سنگین روی‌هم افتاد و صدای پیانو تمام حواسش را معطوف به خود کرد. عاشق این خلسه پیش از خواب بود، گاهی آن‌قدر به این خلسه مجال می‌داد و سعی می‌کرد خوابش نَبَرَد تا بتواند همان‌جا بماند که دیگر خواب از سرش می‌پرید. این تنها وقتی بود که تصاویر و خیالات بدون دخالت او سر از هرکجا که می‌خاستند درمی‌آوردند. تصاویر واقعی از گذشته که غیرازاین وقت‌ها هرگز یادش نمی‌آمد، احساسش به چیزی یا کسی که دیگر نبود؛ یا خودش یا آن احساس. حتا گاهی این تصاویر مزه هم می‌دادند. وقتی‌که خوب غرقشان می‌شد، می‌توانست طعمشان را هم بچشد. طعمی که لزوماً شیرینی و تلخی و شوری نبود، مزه‌هایی که گاهی پیچیده و ترکیبی بودند زیر زبانش می‌آمد. طعم مفصل یک پرس غذا را می‌دادند و بااین‌حال شبیه مزه هیچ غذایی که پیش‌تر خورده باشد نبودند، مزه‌هایی بودند منحصربه‌فرد و ناآشنا. مزه‌های آن آدم‌ها و آن احساس و آن لحظه بودند. اگر پیش می‌آمد که تصویری برای بارها در خیالش تکرار شود طعمش هم همیشه همان طعم بار اول بود. بعضی خیال‌ها خوشمزه‌تر بودند، بعضی آدم‌ها شیرین‌تر.

 دال. الف چشم‌هایش را باز کرد. روی صفحه گوشی در پیام‌رسانش جستجو کرد، رعنا. تمام عکس‌هایش را برای بار چندم دید. یکی را از همه بیشتر دوست داشت، تنها عکسی که می‌توانست با چند دقیقه خیره شدن به آن مزه رعنا را وقتی‌که در خیالش می‌آمد بچشد. عکس، تصویر رعنا بود در یک آیینه. آیینه‌ای زنگارگرفته و پر اعوجاج با قابی پر ازگل‌های ریز رنگ‌ورورفته. چشم‌های رعنا مستقیم به آیینه نگاه می‌کرد، به خودش در آیینه. نگاه عجیبی در چشم‌هایش بود انگار می‌گفت او در آدم توی آیینه چیزی می‌بیند که هیچ‌کس دیگر نمی‌تواند ببیند، انگار رعنا، رعنا را از هر کس دیگر بیشتر می‌شناخت و از هر کس دیگر هم از رعنا بیشتر در شگفت بود. این احساس دال. الف بود هر بار که به آن عکس نگاه می‌کرد.

«سلام.»

دکمه ارسال را که زد، احساس بدی کرد. احساسی که در ابتدا نمی‌دانست از چیست؛ اما بعدتر در فاصله‌ای که منتظر جواب بود فهمید از کجا می‌آید. احساسی ناشی از اینکه بلافاصله بعد از اتفاقی که بین او و فرشته افتاده پیام دادن به رعنا حتماً از چیزی در درونش آب می‌خورد؛ احساسی که دال. الف بلافاصله سعی کرد تا دفعش کند. رعنا معشوقه او نبود، حتا اگر دوره‌ای، وقتی‌که جوان‌تر بود، خیال می‌کرد که هست، اما بعدها تا جایی که می‌شد به خودش و البته تا حدی به او اطمینان داده بود که این‌طور نیست. رعنا همیشه دوستش بود. او رعنا را انتخاب نکرده، او همیشه بود. از وقتی به خاطر داشت رعنا حضور داشت. همان وقت‌هایی که ترجیح می‌داد گاهی تنهایی‌اش را رها کند و با کسی بازی کند یا حرف بزند، همیشه آن یک نفر رعنا بود. رعنا اولین مواجه او با آن چیزی بود که بعدها به نام زن شناخت. اگرچه بعدها دیگر هیچ زنی را مثل او ندید و همین باعث شده بود فکر کند عاشق رعنا شده، اما رعنا نه‌فقط شبیه هیچ زنی که شبیه هیچ‌کسی نبود. دال. الف همیشه پیش خودش فکر می‌کرد از او برنمی‌آید که عاشق چنین کسی باشد. یک‌بار هم وقتی نوجوان بود مادرش از میان بازی‌ها و شوخی‌هایشان صدایشان کرده توی اتاق و گفته بود:

«خیلی با رعنا این‌طرف و آن‌طرف می‌کنی. حواست باشد رعنا از تو بزرگ‌تر است و کلن هم به درد تو نمی‌خورد.»

 دال. الف دلش می‌خاست بگوید:

«مگر قرار است به چه دردم بخورد؟»

 اما نگفته بود. بااین‌حال همیشه این حرف یادش ماند؛ رعنا به درد من نمی‌خورد. حتا بعدها وقتی کوشید تقریباً تمام حرف‌های مادرش را از گوش‌به‌در کند، چه آن‌ها که پیش‌تر شنیده چه آن‌هایی که همیشه می‌شنید، آن‌یک حرف را نتوانسته بود فراموش کند، انگار آن حرف کار خودش را در همان زمان خودش کرده بود جوری که فراموش کردنش هم دیگر بی‌فایده می‌نمود، مثل مینی که زیر پایش را خالی کرده باشد و اگرچه از خودش هم جز لاشه‌های پرتاب‌شده به اطراف چیزی باقی نمانده اما پای او را هم از جا کَنده بود.

«چطوری؟»

 صدای پیام‌رسان دال. الف را از جا پراند. رعنا جواب داد و مثل همیشه نه جواب سلام را!

«خوبم. خودت چطوری؟»

«من همیشه خوبم!»

 این جمله را رعنا با سه شکل خنده فرستاد.

«می‌دانم.»

«کجایی؟ کجا بودی؟ کجا می‌روی؟»

 حرف زدن با رعنا همیشه همین‌طوری بود، همیشه باید خودت را آماده می‌کردی چون رعنا هرگز هیچ گفتگویی را به روالی که دیگران پیش می‌بردند، پیش نمی‌برد. معاشرت با رعنا گاهی سخت شبیه یک تورنمنت نفس‌گیر بود. تورنمنتی که دال. الف نفس‌نفس‌زنان به پایان می‌رساند و بااینکه در بهترین حالت مساوی کرده بود اما از خستگی بعدش لذت می‌برد، مثل خستگی بعد از یک سکس طولانی، وقتی‌که عریان و دراز کشیده سیگار بعد از سکس را می‌کشی.

«سرجایم»

«کار درست همین است» با سه شکل چشمک.

«تو که حال من را نمی‌پرسی، سرماخوردم.»

«نمی‌پرسم چون مطمئنم نود درصد مواقع یک چیزیت هست، می‌گویم مزاحم استراحتت نشوم.»

«تو که راست می‌گویی. حالا خودت کجایی؟»

«کجا دوست داری باشم، این را بگو.»

 موقع حرف زدن با رعنا طفره رفتن بی‌فایده بود، او همیشه زودتر سر اصل مطلب می‌ایستاد.

«گفتم اگر حالش را داری بیای یک سر بیایی اینجا ببینیم هم دیگر را.»

«اتفاقاً خیلی هم حال‌ندارم، منتظر بودم یک رفیقی کسی بعدازهرگز بگوید بروم بهش سر بزنم. آدرس این خانه‌ات را که ندارم. بدهی آمدم.»

 دال. الف آدرس را فرستاد و پرسید تا کی می‌رسد. رعنا هم جواب داده بود در تهران آدم هیچ‌وقت نمی‌تواند بگوید کِی کجا می‌رسد. اگر ترافیک مثل همیشه باشد، کسی به او نزند، او کسی را زیر نگیرد، دیوانه‌ای خفتش نکند و خلاصه همه‌چیز به خیر بگذرد، بین یک ساعت تا یک ساعت و نیم دیگر می‌رسد و او فرصت دارد تا شلوارک مسخره خانه‌اش را عوض کند، دندان‌هایش را مسواک بزند، کمی عطر بزند تا بوی گند مریضی ندهد.

 و بازهم سه شکلک مسخره.

 دال. الف بلند شد و حقیقتا شلوارکش را عوض کرد، مسواک و عطر زد تا رعنا برسد.

***

رعنا یک ساعت و ده دقیقه بعد رسید. یک سارافون پشمی نازک قرمز به تن داشت با پیراهنی سفید و گشاد که سرآستین‌هایش دکمه می‌خورد. یک شال زرشکی خیلی بلند را که معلوم نبود رنگ و رو رفته‌گیش به خاطر عمرش بود یا مدلش، ازیک‌طرف دور گردنش انداخته بود. دنباله بلند شال هم از روبه‌رو هم از پشت سر چنان رها و آویزان بود انگار با بی‌حوصلگی تمام آنجا پرت شده. رعنا موهایش را از فرق بازکرده و از پشت سررشته بافته‌شده‌شان پیدا بود. یک جوراب کلفت مشکی بلند به پا داشت که از زیر دامن چهارخانه طوسی و مشکی‌اش بیرون می‌زد و تنها رنگ روی صورتش یک رژ لب غلیظ قرمز. رعنا بود مثل همیشه. یک کیسه را با چند تا کنسرو میوه تویش جلوی صورت دال. الف گرفت.

«چون گفتی مریضی وگرنه بستنی بیشتر حال می‌داد.»

«مرسی. چرا زحمت کشیدی؟»

 رعنا لبخند مسخره‌ای تحویل داد و وارد خانه شد.

«خودت تنهایی دیگر، زن این‌ها که نگرفتی الآن سر برسد یقه ما را بگیرد!»

«تو که می‌دانی من مجردم!»

«از کجا بدانم؟ تجرد که یک وضعیت ثابت نیست، موقعیتی است قابل‌تغییر و همیشه هم در معرض حمله!»

 دال. الف خندید و گفت:

 «اگر زن گرفته بودم تو خبردار می‌شدی حتماً.»

«ممکن هم بود نشوم. مادرم و مادرت گمانم بیشتر از یک سال است که از هم خبر ندارند.»

«واقعاً؟! چرا؟»

دعوای دوستان قدیمی لابد. چه می‌دانم. کلن که دوستی‌شان هم همیشه برای من سؤال بود. هر وقت پیش هم بودند فقط از خاطرات قدیمشان حرف می‌زدند اما من همیشه دلم می‌خاست آزشان بپرسم قبل از همه این خاطره‌های تکراری همان بار اول که همدیگر را دیدند طی کدام فرایند به این نتیجه رسیدند که باهم دوست صمیمی بشوند!

«خب شاید چون خیلی باهم فرق داشتند از هم خوششان آمده.»

«آه خیلی شعاری بود!»

 رعنا این را گفت با همان لباس بیرون‌روی مبل نشست و همان‌جا شال و سارافونش را درآورد و انداخت کنارش روی مبل.

«چایی که می‌خوری؟»

«می‌خورم.»

 دال. الف به آشپزخانه رفت. حال جسمی‌اش به‌وضوح از صبح بهتر بود اما حالا احساس می‌کرد گرگرفته، بدون آنکه رعنا متوجه شود دست گذاشت روی پیشانی‌اش تا ببیند تب دارد یا نه. تب نداشت اما بازهم گرمش بود انگار خون گرم توی تنش می‌دوید. دو لیوان چایی ریخت و با شکلات آورد. سینی را روی میز جلوی رعنا گذاشت و خودش در مبل کناری نشست.

 رعنا از کیفش سیگار و فندکی بیرون آورده و انگار منتظر بود او برایش زیرسیگاری بیاورد. دال. الف در بالکن را باز کرد و زیرسیگاری را از روی میز کوچک بالکن آورد تو و روی میز جلوی رعنا گذاشت. رعنا به عادت همیشگی‌اش یکی از ابروهایش را بالا داد و گفت:

«هان! توی اتاق سیگار نمی‌کشی! یعنی حالا برای هر نخ سیگار باید بیرون برویم؟ پس دوتا صندلی بگذار همان‌جا بنشینیم از منظره منحوس تهران هم فیض ببریم!»

«نه. راحت باش.»

 رعنا دیگر چیزی نگفت، چندان اهل تعارف نبود. سیگارش را روشن کرد و دودش را بیرون داد. دال. الف هم‌نشست. رعنا همان‌طور که سیگار می‌کشید به او زل زده و حرفی نمی‌زد. دال. الف نمی‌خاست آن سکوت، طولانی شود اما نمی‌دانست چطور آن را بشکند، یک دنیا حرف بود که دلش می‌خاست به رعنا بگوید. حرف‌های معمول در چنین اوقاتی را بین آدم‌ها خوب بلد بود اما زبانش نمی‌چرخید که مثلاً بگوید خب. چه خبر؟ یا از خودت بگو چه‌کارهایی می‌کنی این روزها؟ می‌دانست رعنا هم هیچ‌کدام این‌ها را نخواهد پرسید. اصل حرف زدن با رعنا هیچ‌وقت این‌طوری نبود، بی‌مقدمه بود و مستقیم. تمام حسنش هم همین بود. سکوت همچنان ادامه داشت، رعنا آرام سیگار می‌کشید و حرکت خیلی نامحسوس مداومی را به بدنش می‌داد، انگار موسیقی ملایمی در ذهنش می‌چرخید که گوش به آن سپرده بود. دال. الف می‌خاست بداند آن موسیقی چیست، مستقیم به او زل زد و سعی کرد آن موسیقی را بشنود، دست‌کم ریتمش را بفهمد. هر چه که بود، برایش بدیع بود و این اطمینان به خاطر تصویری بود که مقابلش می‌دید. موهای بافته رعنا، روی شانه‌اش، چشم‌های تیره‌ایی که انگار انتها نداشت و زیر ابروهای نامرتب رعنا که هیچ‌وقت تمیزشان نمی‌کرد اما آشفتگی‌شان پر از نظم و زیبایی بود، به او زل زده بودند. انگشتان کشیده و تقریباً رنگ‌پریده‌ای که سیگار را گرفته و پای روی پای دیگرش که با آن ریتمِ ناشنیدنیِ نرم انگار می‌رقصید. دال. الف حالا دیگر اصل دلش نمی‌خاست سکوت را بشکند.

 رعنا سیگارش را خاموش کرد و بی‌آنکه آرامش لحظه را برهم بزند دوباره به همان حال قبلی برگشت. او هم مستقیم به او زل زد و باز همان ریتم را به پا و بدنش داد. دال. الف حالا دیگر موسیقی را می‌شنید. صدا کم‌کم در گوشش اوج گرفت و هام محیط را بلعید. موسیقی در ذهنش کامل و بی‌نقص شد، ریتمی تکرارشونده و منظم گرفت، هر بار از همان جای اول شروع می‌شد و بعد از چند بالا و پایین ماهرانه و خوش‌آهنگ به انتها می‌رسید و باز ازسرنو. دال. الف آرام دهانش را باز کرد و بی‌آنکه چشم از رعنا بردارد، نت‌هایی را که می‌شنید تقلید کرد.

«دیی دی دیی دددی دیدیی.»

 رعنا لبخند زد:

«این نبود.»

«من این را شنیدم»

«به گوش تو این بوده دیگر.»

«بعضی آدم‌ها همیشه وقتی ساکت‌اند یک نوع موسیقی با خودشان دارند»

«همه آدم‌ها دارند.»

«ولی من از همه آدم‌ها نمی‌شنوم.»

«آن‌هایی که نمی‌شنوی احتمالاً خودشان هم هیچ‌وقت درست به موسیقی‌شان گوش نمی‌دهند. آن‌قدر موسیقی درونشان در دغدغه‌های بی ربط گم‌شده که اگر هم شنیده شود گوش‌خراش است.»

«شاید.»

 دال. الف احساس کرد حالا حالش کاملاً جا آمده، دیگر از آن اضطرابِ چند دقیقه پیش اثری نبود. دوباره همان احساس خودمانی همیشه با رعنا را داشت. هربار که بعد از مدتی طولانی رعنا را می‌دید همین‌طور می‌شد، انگار سنگینی حضورش در اولین برخوردشان بعد از مدت‌ها قفسه سینه‌اش را منقبض می‌کرد و بعد از چنددقیقه‌ای همان حضور سنگین با حضورش همه‌چیز را از میان می‌برد. چیزی شبیه مخدر بود که ابتدا با ورودش به بدن همه‌چیز را دگرگون کند و احساس کنی تاب تحملش را نداری اما کمی که می‌گذرد جایش را در بدنت پیدا می‌کند و تمام‌کاری که باید بکنی آن است که تماماً خودت را تسلیم خلسه‌ای کنی که از پی‌اش می‌آید. همیشه همان چند دقیقه اول را باید تاب می‌آورد بعد از آن‌هم راه خودش را می‌رفت. دال. الف گفت:

«چقدر دلم یک نخ سیگار می‌خواهد اما گلودرد هم دارم!»

«خیلی حال مسخره‌ایی‌ست.»

«آره»

«با فکر لذت سیگار اولین پک را می‌زنی اما خشکی و سوزشی که بلافاصله بعد از همان اولین پک در گلویت احساس می‌کنی تمام لذتش را خراب می‌کند.»

«اوهوم. مزخرف است.»

«تضاد بی‌خودی است. مثل سرماخوردگی تابستان.»

 دال. الف چشم‌هایش را انگار که درست متوجه موضوع نشده کمی تنگ کرد. رعنا ادامه داد:

«تابستان‌ها سرما خورده‌ایی؟ وقتی چله تابستان به خانه می‌رسی دلت می‌خواهد مثلاً لخت زیر باد کولر دراز بکشی یا یک لیوان آب تگری بخوری، اما هرچقدر هم که دلت بخواهد وقتی سرما خوردی اگر این کارها را بکنی فقط حالت بدتر می‌شود، بدون هیچ لذتی!»

 دال. الف پوزخندی زد و گفت:

«راست می‌گویی»

 رعنا نگاهش را گرفت و برای چند دقیقه چیزی نگفت، بعد ادامه داد، لحنش عوض شد. صدایش کمی پایین‌تر و بم‌تر آمد:

«می‌دانی، یک‌جوری است. آدم را یاد تضادهای خودش می‌اندازد. بخش‌هایی در تو چیزی را تا بی‌نهایت می‌خواهد اما همین‌که انجامشان می‌دهی حالت را خراب‌تر می‌کند چون آن بخش متضاد دیگرت دوستش ندارد.»

 دال. الف حرفی نزد. سعی کرد آخرین باری را که تابستان سرماخورده، به خاطر بیاورد. چیزی یادش نیامد اما می‌دانست آنچه را که رعنا می‌گوید بارها تجربه کرده بود.

 رعنا توی فکر به‌پیش پایش زل زده بود، نگاهی خیره که نمی‌شد فهمید پشتش چه می‌گذرد. با همان لحن قبل ادامه داد:

«حتماً شنیدی که می‌گویند همه آدم‌ها یک تناقض‌هایی دارند، ما خیلی راحت این را می‌گوییم درحالی‌که این تناقض‌ها بارها در زندگی همه‌مان گند زده. بارها تصمیم‌هایی گرفته و کارهایی کرده‌اییم که بعدش احساس خیلی بدی داشتیم. حتا آدم‌های اطرافمان را سرخورده کردیم یا آزار دادیم، خودمان هم از تضادهای دیگران همین‌قدر اذیت شده‌ایم. من همیشه فکر کرده‌ام دلیل این تضادها در ما این است که آدم‌ها محصول مشترک دوتا آدم هستند، یعنی دوتا آدم کاملاً متفاوت ژن‌هایشان را روی‌هم می‌گذارند و یک آدم درست می‌کنند، تصور کن بچه‌ایی که به دنیا می‌آید آن‌قدر بدشانس باشد که از هرکدام این‌ها به مقدار مساوی خصوصیاتی را به ارث ببرد؛ پدر و مادری که در بهترین حالت فقط پنجاه‌درصد ممکن است شبیه هم باشند. محصولی که از این لقاح به دست می‌آید انگار در وجودش بستری از تمام اختلاف‌سلیقه‌ها و دعواهای پدر و مادرش را با خود دارد؛ یعنی همان کشمکش‌های همیشگی که مدام در همه ماست.»

«آره و تازه با احتساب اینکه آن پدر و مادر هم خودشان محصول مشترک پدر و مادری دیگرند که آن‌ها هم محصول کسانی دیگر بودند و همین‌طور تا انتها، قضیه پیچیده‌تر هم می‌شود.»

«و ترسناک‌تر.»

 برای چنددقیقه‌ای هیچ‌کدامشان چیزی نگفتند. دال. الف یک نخ سیگار برداشت و روشن کرد. قیافه‌اش کمی درهم رفت. دودش را بیرون داد و گفت:

«حالا که دنیا این‌قدر ترسناک است و ما با پروویی در آن زندگی می‌کنیم، گفتم من هم سیگارم را روشن کنم و از کشیدنش باوجود گلودرد هیچ لذتی هم نبرم.»

 این را گفت شانه‌اش را بالا انداخت و خندید. رعنا هم خنده‌اش گرفت. او هم سیگار دومش را روشن کرد و گفت:

«پس باهم یک نخ سیگار می‌کشیم به خاطر عادت‌های حتا بدون لذت.»

 خنده روی صورت هر دویشان پهن‌شده بود و سیگار می‌کشیدند. دال. الف پرسید:

«هنوز نقاشی می‌کنی؟»

«آره.»

«چه خوب»

«تو هم هنوز پشت میز پذیرش به مردم لبخند تحویل می‌دهی؟»

«آره»

«چه بد!»

 باز زیر خنده زدند اما این بار با صدای بلند. دال. الف احساس کرد دوباره حسابی خودشان شدند؛ او و رعنا. دوباره انگار بیرون از جایی که آن‌ها هستند هیچ‌چیز نیست. همه‌چیز برایش بی‌رنگ می‌شد و در همان حال هم رنگارنگ. پیش خودش از این فکر خنده‌اش گرفت؛ این هم از همان تضادها بود. دوباره بینشان سکوت افتاد اما نه سکوتی خالی، از جنس آنی که در لحظه اول ورود رعنا بینشان بود؛ سکوتی صمیمی بود که با گفتن هر حرفی دلت می‌خاست می‌توانستی آن را به‌راحتی بشکنی، هر چه که بود آن حرف هیچ مهم نبود حتا اگر حرفی هم نبود باز هم مهم نبود. مثل سکوت در دل طبیعت که حتا شکستنش هم چیزی از بزرگی و لذتش نمی‌کاست.

 این بار رعنا آن را شکست.

«می‌دانی موسیقی تو چیست؟»

«نه»

 «شبیه یک ارکستر سمفونیک مجلل است.»

«چه خوب»

 دال. الف خوشش آمد.

«اما یکی از نوازنده‌ها انگار هراز چند گاهی فالش می‌شود، شاید یکی از چندین ویولنیست است، یا یک ساز بادی لابه‌لای بقیه سازها، نمی‌دانم، اما همراه نبودنش دائمی نیست، گاهی بی‌هیچ کم و کاستی با همه هماهنگ است اما ناگهان انگار حوصله‌اش سر می‌رود شروع می‌کند به خراب‌کاری.»

 رعنا ساکت شد. دال. الف هم. چیزی را که شنید در ذهنش بالا و پایین کرد. نمی‌دانست چه نتیجه‌ای باید بگیرد. رعنا انگار فکرش را خوانده باشد ادامه داد:

«راستش تو همیشه همین‌جوری بودی، آدم احساسی از ناامنی کنار تو دارد، چون به تجربه می‌داند این موسیقی آرامش‌بخش باشکوه که کنار تو می‌شنود همیشه مستعد گم‌شدن است و می‌تواند هرگز هم برنگردد.»

 دال. الف برای مدتی نه‌چندان کوتاه چیزی نگفت. فقط خیره رعنا را نگاه می‌کرد. سرانجام با صدایی کمی از زمزمه بلندتر گفت:

«خب پس این تضاد من است.»

 رعنا سرش را تکان داد و گفت:

«آره.»

 هردو می‌دانستند برای مدتی هیچ‌کدامشان دلش نمی‌خواهد چیزی بگوید. رعنا تلفنش را از روی میز مقابل برداشت و بعد از کمی بالا و پایین کردن آهنگی گذاشت.

 بیرون خورشید دیگر رفته بود، تنها چندلایه نارنجی و زرد از خودش در آسمان به‌جا گذاشته که زیر پرده سنگین آلودگی شهر خاکستری دیده می‌شد. صدای دوری از ماشین‌ها را می‌شد شنید که در ساعات اوج شلوغی، سرسام‌آور بوق می‌زدند، دال. الف خوشحال بود که صدای موسیقی این همهمه را پشت پنجره خانه نگه‌داشته است. وجایی هم در دوردست‌های وجودش خوشحال‌تر بود که هیچ‌وقت در ساختن این هیاهوی سرگیجه‌آور با دیگران هم‌دست نیست. هیچ‌وقت بوق نمی‌زند، سرش را از پنجره ماشین بیرون نمی‌آورد تا فحش بدهد، ماشینش را هرکجا که دلش خاست رها نمی‌کند تا سراغ کارش برود، چون او اصل رانندگی نمی‌کرد، هیچ‌وقت. نمی‌دانست چطور می‌شود در این شهر رانندگی کرد. رانندگی در این شهر برایش شبیه میدان جنگ بود، یا باید می‌جنگیدی مدام تا عقب نمانی یا جایت اصل میان راننده‌های دیگر نبود.

 دال. الف متوجه شد که اصل نفهمیده چه وقت آهنگ قبلی تمام‌شده و این‌یکی شروع‌شده بود. حتا مطمئن نبود این‌که حالا می‌شنید بلافاصله بعد از اولی‌ست یا چندتای دیگر هم گذشته. اتاق دیگر هیچ نوری نداشت به‌جز نور همیشگی‌اش که آباژور کنج دیوار بود. رعنا به سایه‌های مشبک آباژور روی زمین خیره نگاه می‌کرد و سیگار خاموشی را بین انگشتانش نگه‌داشته بود.‌ رعنا زیاد سیگار می‌کشید. همیشه همین‌طور بود. این را همان بار اول که بعد از مدت‌ها همدیگه را دیدند و فهمیدند در این مدت هردویشان سیگاری شدند، متوجه شده بود. رعنا همان وقت‌ها هم که دال. الف نخی سیگار می‌خرید، پاکت سیگار داشت. همیشه هم لابه‌لای سیگارهایی که می‌کشید سه چهارتایی را چنددقیقه‌ای خاموش توی دستش نگه می‌داشت و بعد روشنش می‌کرد. انگار آن مدت عشق‌بازی با هر نخ سیگار در فاصله‌ای که روشنش می‌کرد تا تمام شود برایش کافی نبود، با خاموش نگه‌داشتن سیگار توی دستش زمان بیشتری می‌خرید.

 رعنا همان‌طور خیره به زمین، صدای موزیک را روی گوشی‌اش کمی پایین آورد و گفت:

«باغ دایی عباس را یادت هست؟»

«آره خب.»

«یادت هست چقدر اصرار می‌کردیم تا بگذارند شب‌ها در بالکن بخوابیم؟»

دال. الف خنده‌ای کرد و سرش را به تأیید تکان داد.

«همیشه می‌گفتند نه سرما می‌خورید. چله تابستان می‌گفتند سرما می‌خورید! راستش را نمی‌گفتند که ما خوشمان نمی‌آید دور از چشم ما کنار هم بخوابید»

 دال. الف زیر خنده زد:

«ولی ما خیلی بچه بودیم.»

رعنا سرش را یکباره بالا آورد، توی چشم‌های دال. الف نگاه کرد، ابروهایش را بالا داد و گفت:

«اواخرش که دیگر خیلی هم بچه نبودیم!»

 دال. الف خندید و حتا کمی هم سرخ شد ولی چیزی نگفت. رعنا لبخند شیطنت‌آمیزی زد. دوباره نگاهش را به زمین گرفت و ادامه داد، دیگر لبخند نمی‌زند.

«یادت هست یک‌شب بهت گفتم فکرهایم را کرده و تصمیم گرفتم خودم را بکشم؟»

 دال. الف گفت:

 «آره»

 و بعد بلافاصله از اینکه آن‌همه سریع جواب داده بود احساس بدی کرد.

رعنا همان‌طور که به زمین زل زده بود یک ابرویش را بالا داد و با پوزخند کم‌رنگی گفت:

پرسیدی چه جوری؟«گفتم خودم را از پشت‌بام خانه‌مان پرت می‌کنم پایین. گفتی آهان!»

 نفس نسبتاً عمیقی بیرون داد و سیگار خاموش توی دستش را با حرکتی که کمی عجولانه و کلافه به نظر می‌رسید روشن کرد. با تعلل چند پک زد و ادامه داد:

«تا نپرسیدی چرا؟ تعجب هم نکردی فقط گفتی آهان. انگار توی ذهنت ارتفاع را بررسی کردی و وقتی قانع شدی که ارتفاع مناسبی برای خودکشی است گفتی آهان. ولی من ناراحت نشدم یعنی می‌خواهم بگویم ناراحتی احساس غالبم نبود آن لحظه. وقتی آن‌طور جوابم را دادی یک‌دفعه فقط ترسیدم.»

«چرا؟»

 دال. الف این سؤال را جوری پرسید انگار که از پرسیدنش خجالت‌زده است. احساس کرد سؤالش به خاطر لحظه‌ایی که حالا در آن است بیشتر وقیحانه به نظر می‌رسد تا از سر دلسوزی.

 رعنا جوابش را نداد برای چند ثانیه ساکت بود بعد گفت:

«من آن‌قدر مصمم بودم که واقعاً می‌خاستم این کار را بکنم، می‌دانی دنبال این نبودم که کسی را بترسانم یا کسی بخواهد منصرفم کند اما خیال می‌کردم تو دست‌کم بپرسی برای چه؟ آن‌قدر مرا می‌شناختی که بدانی این جزو مسخره‌بازی‌های من نبود و بااینکه این را می‌دانستی حتا یک لحظه تردید نکردی. درست است که خیلی سن و سالی نداشتیم و من هم توقع نداشتم تو مثل یک آدم بالغ با قضیه برخورد کنی، بخصوص که تو چهار سال از من کوچک‌تر بودی و من هم هیچ‌وقت دنیای بچه‌ها را چندان معصومانه و مهربانانه ندیده‌ام آن‌طور که خیلی‌ها می‌گویند اما آن شکلی هم که تو با آن حرف برخورد کردی به نظرم خیلی ظالمانه آمد. بخصوص که تمام آن روز حتا بیشتر از همیشه باهم ول چرخیده و حرف زده بودیم. می‌دانی؟ انگار من اعتماد کرده بودم که توهمان کسی هستی که قبل از اینکارم دست‌کم حرف‌ها و دلایلم را بشنود، دلایلی که خب قطعاً حالا می‌دانم چقدر مسخره بودند اما آن روز که برای مهم بودند اگرنه؟! انگار می‌خاستم آن نامه کذاییِ قبل از خودکشی را تنها به تو بگویم، شفاهی.»

«و من اعتمادت را خراب کردم»

 رعنا سرش را تکان داد که آره و بعد با صدایی که نشانی از هیچ حسی نداشت گفت: «آن ساز مخالفت!»

 دال. الف روی مبل جابه‌جا شد گویی این تنها کاری بود که در آن لحظه از برمی‌آمد. کمی جابه‌جا شود تا شاید بتواند چیزی سنگین را هضم کند. او هم نگاهش را به سمت آباژور چرخاند و به نوری که از لابه‌لای دیوار مشبکش بیرون می‌ریخت زل زد. گفت:

«فکر کنم بعدازآن شب یا حتا قبلش هم بارها این را درباره من احساس کردی؟»

 رعنا نگاهش نکرد فقط گفت:

«راستش بارها اما انگار هیچ‌کدامشان تأثیر بدی را که آن شب داشت، نداشتند.»

 نفس نسبتاً عمیقی را بیرون داد، پک دیگری به سیگارش زد و ادامه داد ته‌مانده دود هنوز از دهانش بیرون می‌زد:

«دلم می‌خاست به‌جای آن حرف، چیز دیگری می‌گفتی نه اینکه بخواهم نصیحتم کنی مثلاً که منصرف شوم نه! یک حرف دیگر نمی‌دانم شاید دلم می‌خواست می‌گفتی بجای خودکشی بیا همین حالا که همه خوابند باهم فرار کنیم.»

 دال. الف سرش را به سمت رعنا چرخاند. چشم‌هایش به تلخی خندید. از آن حرف هم خوشش آمد و هم نه. خوشش آمده بود که اعترافی اینقدر صمیمی را از رعنا می‌شنید که البته چیز جدیدی هم نبود، رعنا همیشه راحت خودش را روی دایره می‌ریخت، هر چه که می‌گفت واقعاً احساس یا باور همان لحظه‌اش بود؛ اما از طرف دیگر این حرف دردی را در دلش انگار جابه‌جا کرد. دردی نه از جنس آنکه چرا آن شب آن حرف را نزده، نه آنچه درونش احساس می‌کرد گزنده‌تر از آن بود که فقط بشود به آن لحظه خاص ربطش داد. آن شب و آن لحظه گذشته و تمام‌شده بود مثل هزار شب و لحظه دیگر. آنچه همه‌شان را دردآور می‌کرد ریشه‌ها بود، ریشه‌های خودش، ریشه‌های رعنا، ریشه‌های فرشته، مادرش، پدرش، مرتضا، مرد چینی و هر که می‌شناخت و نمی‌شناخت، تمام کسانی که حتا یک‌بار هم ندیده بود. تمام سکوت‌های ریشه‌دار میان همه آدم‌ها.

 نگاهش را دوباره به آباژور دوخت. نورِ پراکنده آباژور مستقیم توی چشمش بود، چشم‌هایش را بست اما نور هنوز همان‌جا پیش چشمش ماند، همان‌طور تکه‌تکه که از لابه‌لای دیوار چوبی آباژور دیده می‌شد، اما وضوحِ روشنایی و سایه‌اش محو شد، تاریکی و روشنی لابه‌لای هم می‌رفتند و مرز بینشان گم بود. آن شب را خوب یادش می‌آمد. نه مثل خاطره‌ای که از بچگی به‌جامانده و حالا کسی با یادآوریش آن را زنده کند. آن شب را همیشه به یادداشت. ده سالش بود. آن شب بعدازآنکه رعنا خوابید پتو را روی سرش کشید، دهانش را باز کرد و بی‌صدا اما بلندبلند به گریه افتاد. از اینکه رعنا حرفی را که او می‌خاست بگوید زودتر گفته احساس بدبختی کرده بود، بدبختیِ که به تمام بدبختی‌های دیگری که آن شب روی دلش سنگینی می‌کرد، اضافه‌شده بود. یک ماه تمام به خودکشی فکر کرده اما تصمیم قطعی‌اش را همان شب گرفته بود. آن شب ساعت یازده و نیم خودش را به دستشویی رساند. خانه پر از آدم بود. دایی عباس تمام فامیلش را دعوت کرده بود باغ به بهانه ختنه‌سوران اولین نوه‌اش. پسربچه بیچاره از عصر خواب بود اما مهمان‌ها هنوز از بزن‌وبرقص خسته نشده بودند. دال. الف از سر شب حواسش به دست‌شویی بود که به لطف آن‌همه الکل که بزرگ‌ترها بالا می‌انداختند مدام پر و خالی می‌شد. وقتی جلوی در دستشویی رسید، فهمید کسی آن توست. به خاطر همین زودتر آمده بود، می‌خاست در اولین فرصت دستشویی خالی را بقاپد امیدوار به اینکه توی شلوغی و حواس‌پرتی بقیه کسی متوجه غیبت طولانی‌اش نشود، نه مثل آن دفعه که شب تولد پسرخاله‌اش، مادر به خاطر دستشویی رفتن طولانی جلوی همه نیم ساعت سین‌جیمش کرده بود.

 کنار در دستشویی منتظر ماند اما کسی که آن تو بود بیرون نیامد. دال. الف چند دقیقه دیگر هم منتظر ماند. ساعت مچی‌اش را نگاه کرد، یازده و سی‌وچهار دقیقه. ساعتش از آن‌هایی نبود که عقربه دارند، روی صفحه‌اش فقط دو عدد دیده می‌شد عدد ساعت و عدد دقیقه. ساعت را چند ماه پیش خودش خریده بود. بدون آنکه به کسی حرفی بزند تمام کادوهای تولدش را دانه‌دانه و یواشکی به همکلاسی‌های مدرسه‌اش فروخته بود تا پولش جور شود. روزی که ساعت را خرید از خوشحالی تا خانه دویده بود اما وقتی سر کوچه‌شان رسید از دور مادر ملک نژاد بغل‌دستی‌اش را دید که جلوی در خانه‌شان با مادرش حرف می‌زدند. عقب پس رفت و از کوچه بیرون زد. خودش را به پارک نزدیک خانه‌شان رساند. روی نیمکت نشست، ساعت را از جعبه مقوایی که تویش خوابیده بود بیرون آورد و دستش کرد. به عددهای رویش خیره شد. دقیقِ دقیق بود. آدم مجبور نبود بین آنکه مثلاً ساعت یازده سی‌وهفت دقیقه است یا یازده و سی‌وهشت دقیقه، مدام تردید کند. عاشق این ساعت بود. اصل همان بار اولی که یکی از این‌ها را دست معلم ریاضی‌اش دیده بود عاشقش شده بود.

 هوا داشت تاریک و سردتر می‌شد. دست راستش را مچاله کرد و بیشتر توی جیب ژاکتش فروبرد اما دست چپش که ساعت رویش بود و داشت نگاهش می‌کرد از سرما قرمز شده بود. بالاخره بلند شد تا به خانه برگردد می‌دانست هرچه دیرتر برسد اتفاق شومی که انتظارش را در خانه می‌کشید بزرگ‌تر خواهد شد، ساعت دقیقش هم همین را می‌گفت. وقتی به خانه رسید معلوم شد ملک نژاد پولی را که برای خرید ماشین دودر قرمزش به او داده، از کیف مادرش دزدیده و مادرش آمده بوده تا پول را پس بگیرد. کشیده را که خورد دیگر درست صدای مادرش را نشنید گوشش ونگ ونگ می‌کرد؛ اما می‌دانست دارد مدام می‌پرسد که پول‌ها را چه‌کار کرده است و خوشحال بود که قبل از وارد شدن به خانه ساعت را توی شورتش قایم کرده و جعبه‌اش را هم توی جوب انداخته.

 آن شب پشت در دستشویی که ایستاده بود، دوباره ساعت را نگاه کرد. یازده و سی‌وهشت. کم‌کم ترس برش داشت. اگر طرف واقعاً بیرون نمی‌آمد چه؟! بابای رعنا را دید که لبخندزنان به سمتش می‌آمد.

«چرا اینجا ایستادی عزیزم؟»

«می‌خواهم بروم دستشویی»

«کی اون توست؟»

«نمی‌دانم»

 پدر رعنا به در دستشویی نگاه کرد و بعد آهسته گفت:

«خب اگر اولی‌ست برو توی باغ پسرم» و چشمک زد.

 دایی عباس هم رسید. دال. الف احساس دل‌پیچه کرد. دایی عباس گفت:

«چرا نمی‌روی آن پشت مشت‌ها؟ ها؟!»

 بعد رو کرد به پدر رعنا و گفت:

«بچه ترسیده. فکر می‌کند امشب هرکس درش بیاورد می‌بُرَندَش» و با صدای بلند خندید و بوی الکل از دهانش بیرون ریخت.

 دال. الف زیرچشمی دوباره ساعت را نگاه کرد، چهل دقیقه. سرش را بالا آورد. به پدر رعنا و دایی عباس نگاه کرد. در نگاهش هیچ‌چیز نبود حتا ترس. چشمش را به فضای خالی بین ته‌ریش‌های دایی عباس دوخت که دیگر حواسش به او نبود. صورت دایی عباس می‌جنبید و داشت حرف می‌زد اما دال. الف هیچ‌چیز نمی‌شنید. دستش را روی شکمش گذاشت. سنگینی بغض را زیر گلو و توی دماغش احساس می‌کرد. نگاهش را پایین و به پاهای دو مرد روبه‌رویش گرفت. فکر کرد اگر نتواند سر موقع دستشویی برود قرار است همه‌چیز را روی این پاها بالا بیاورد. تمام‌روز را. همان وقت به صرافت روزی که گذرانده بود افتاد. از وقتی رسیده بودند تمام مدت با رعنا بود، مثل همیشه هر جا رعنا رفته دنبالش راه افتاده بود. بیشتر آن روز پُر بود از رعنا. اگر دستشویی نمی‌رفت چه می‌شد واقعاً؟ تمام آن لحظه‌ها و رعنا را روی پاهای پدر و دایی‌اش می‌ریخت؟! از این فکر حالش بدتر شد، احساس آدمی را پیدا کرد که غریبه‌ای سرزده رسیده و چشمش به‌جاهایی از او افتاده که دلش نمی‌خاسته به هرکسی نشانشان بدهد، انگار کسی که نباید آمده و لحظه‌های خصوصی‌اش را که با آدم دیگری قسمت کرده، دید زده است. از این فکر آن‌قدر منزجر شد که تصمیم گرفت با بیشترین سرعتی که می‌تواند به باغ بدود تا هرچه قرار بود بشود آنجا می‌شد و بعدش هم از باغ بیرون می‌رفت و حتماً خودش را می‌کشت. همین‌که نفس عمیقی را تو داد تا شروع به دویدن کند درِ دستشویی باز شد. دال. الف ندید چه کسی بیرون آمد اما با همان سرعتی که در فکرش بود دوید توی دستشویی و در را بست. از پشت در صدای خنده مردها را شنید. هم‌زمان که دهانش را باز کرد گرمی اشک‌هایش را که از گوشه چشم‌ها شُره کرد پایین روی گونه‌اش و بعد سُریدنش از دو طرف به زیر گلو را هم حس کرد.

 دال. الف چشم‌هایش را باز کرد. احساس سنگینی می‌کرد، انگار بار خاطرات دوباره روی گرده‌اش نشسته بود. رعنا داشت سیگارش را در زیرسیگاری خاموش می‌کرد. دال. الف گفت:

«چرا می‌خواستی خودت را بُکشی؟»

 رعنا خنده خشکی کرد. صورتش را از او گرداند. دست‌هایش را بالای سرش برد. کش‌وقوسی به تناش داد انگار تازه از خواب بلند شده باشد. روی مبل لمیده تر شد و دست‌هایش را تکیه‌گاه سر کرد و چشم به سقف دوخت.

«باور می‌کنی یادم نمی‌آید؟! ولی فکر می‌کنم آدم اگر واقعاً بخواهد خودش را بکشد همیشه می‌تواند دلیلی هم برایش پیدا کند. همیشه بالاخره چیزهایی هست که حالت را از زندگی بهم بزند؛ اما گمان نکنم این‌جور چیزها باعث شود کسی حتماً خودش را بکشد.»

«پس به نظرت چه جور چیزی باعث خودکشی است؟»

 رعنا همان‌طور که به سقف نگاه می‌کرد لب‌هایش راکمی جمع کرد و ابروهایش را بالا داد، انگار خیلی هم از چیزی که می‌خاست بگوید مطمئن نیست.

«راستش درست نمی‌دانم چون هنوز که خودم را نکشتم ولی فکر می‌کنم آن دلیل یا دلایلی دست‌آخر آدم را به کشتن می‌دهند که مدام سراغت می‌آیند. منظورم را متوجه می‌شوی؟ فکر خورنده‌ایی که همیشگی‌ست، حتا وقتی هزار فکر آزاردهنده دیگر داری باز هم آن فکر مِهانشان جولان می‌دهد. وقت‌هایی هم که به نظر خودت اوضاع چندان بد نیست باز آن فکر هست. به نظرم این می‌تواند آدم را سرانجام بکُشد.»

«تو همچین فکری داری؟»

 رعنا در همان حالتی که نشسته بود فقط چشم‌هایش را به سمت دال. الف چرخاند و گفت:

«دارم. ولی هنوز نتوانسته به کشتنم بدهد»

«نمی‌گویی که چیست؟»

«نه. گفتنش شبیه شعار است. آن‌قدر این‌ور و آنور از دهان همه می‌شنوی دیگر لُوس شده. مسخره است ها! حرف دلت را هم می‌خواهی بزنی می‌بینی آنقدر هرکس هر جوری دستش آمده گفته که دیگر ریده شده است بهش. حرف‌های بزرگی که به ابتذال کشیده می‌شوند. مثلاً در زندگی زخم‌هایی است… که بعضی‌ها انگار هرروز باید مثل نخ دندان صبح و شب استفاده‌اش کنند.»

«البته گاهی هم حرف‌هایی هست که از بس هیچ‌کس هیچ‌وقت نگفته باورت نمی‌شود حتا بشود به زبان بیاوریشان.»

 رعنا پوزخند زد. مکثی کرد و بعد گفت:

 «راست می‌گویی.»

«می‌دانی آن شب در باغ دایی عباس چه می‌خاستم بهت بگویم و نگفتم؟»

«چه؟»

«اینکه بیا باهم خودمان را بکشیم.»

 رعنا نگاهش کرد. دست‌هایش را از پشت سرش برداشت و راست روی مبل نشست.

«چرا؟»

«چرا چی؟ چرا نگفتم؟ یا چرا من هم می‌خواستم خودم را بکشم؟»

«هردو.»

«نگفتم چون دلم نمی‌خاست همین چرای دوم را بپرسی.»

«جواب این چرای دوم از جنس آن فکر خورنده همیشگی است؟»

«آره.»

 دال. الف می‌دانست رعنا دیگر چیزی نخواهد پرسید. همیشه به سکوت آدم در برابر حرفی که نمی‌خواست بزند احترام می‌گذاشت. خودش هم اگر نمی‌خاست حرفی را بزند هیچ‌چیز نمی‌توانست مجبورش کند. این را البته حالا می‌دانست نه آن شب در باغ دایی عباس. اصل به خاطر همین جواب‌ها بود که می‌خاست آن شب خودش را بکشد. مثل یک قانون نانوشته از همان شب اول که اتفاق افتاده بود پیش خودش می‌دانست نباید حرفش را بزند. درست مانند همان راز مقدسی که در بچگی باور کرده بود همه آدم‌ها دارند. بعدها آن راز همچنان پابرجا ماند اما تقدسش به‌کلی محو شد، مثل درخت پربار و بزرگی که آفت به جانش بیفتد و تمام برگ و بارش را محو و ناپدید کند و از آن‌همه جلال و زیبایی‌اش تنها شاخه‌های خشک و تنه‌ای پوک شده به‌جا بماند و ریشه‌های آفت خورده‌اش مدام روی تن آدم سنگینی کند و برای خودش میان جان آدم جا باز کند. بزرگ شود، همه‌ات را بگیرد اما باز پشت پوسته‌ات که دیگر تنها چیزِ به‌جامانده از توست، پنهان کند خودش را از چشم از همه.

 دال. الف می‌دانست حالا احتمالاً وقتش است که بلند شود، برود آشپزخانه و میوه‌هایی را که از قبل شسته بود توی ظرف بچیند و برای مهمانش بیاورد. عزم بلند شدن کرد اما توانانش را در خودش نیافت. بدنش سنگین سنگین روی مبل تک‌نفره مقابل رعنا افتاده بود. جرمی چگال و نامرئی از دست‌ها و پاهایش آویزان بود. انگار که در همان حالت نشسته بختک رویش افتاده باشد. چند ثانیه چشم‌هایش را بست و نفسی عمیق فروداد. چشم‌هایش را که باز کرد سنگینی نرفته بود؛ اما این بار انگار می‌دانست سنگینی از چیست. آن شاخه‌ها و تنه خشک و ریشه‌ها را روی بدنش احساس می‌کرد. تیزی و خشکی‌شان را درونش لمس می‌کرد. داشت پوسته‌اش را از درون می‌خراشید. یک‌لحظه لرز به تنش افتاد. نفسش داشت سخت بالا می‌آمد. دهانش را باز کرد تا هوای بیشتری ببلعد اما کمکی نکرد. رعنا صدای نفس کشیدنش را شنید و به سمتش نگاه کرد. چشم‌هایشان مستقیم توی چشم هم افتاد. دال. الف می‌دانست نمی‌تواند از جایش بلند شود اما حالا مطمئن بود حتا چشم‌هایش را هم دیگر نمی‌تواند بچرخاند. باید همان‌جا و در همان نگاه می‌ماند. رعنا هم انگار پلک نمی‌زد، نگاه خیره‌اش بی‌آنکه بداند چرا منتظر حرفی بود که باید از دهان او بیرون می‌ریخت؛ اما چه حرفی؟ دال. الف با خودش گفت واقعاً چه حرفی؟ دوباره فکر کرد. نمی‌دانست؛ اما یک‌چیز برایش مسجل شد، هر چه که بود اگر همان لحظه به زبان نمی‌آوردش، شاید دیگر هیچ‌وقت نمی‌توانست از جایش جم بخورد، اصل شاید همان‌جا روی مبل نشسته و خیره به رعنا می‌مُرد. مدتی که معلوم نبود چقدر است در همان حال ماند. بعد یک‌باره متوجه شد بی‌آنکه بفهمد کِی، شروع کرده بود به حرف زدن. صدای خودش را از دور می‌شنید، کلمات داشتند از دهانش بیرون می‌ریختند. احساسش درست مثل وقت‌هایی بود که بالا می‌آورد، بی‌هیچ اراده‌اید و این اولین بار بود که در حضور کسی این احساس را تجربه می‌کرد. کوشید صدای خودش را بشنود. صدا به‌تدریج بلندتر شد. انگار کسی داشت پیچش را آرام می‌چرخاند و صدا را بالا می‌بُرد.

 حالا صدا را می‌شنید، صدای خودش بود اما کلمات را نمی‌فهمید. به نظرش رسید کس دیگری به‌جای او دارد به زبانی که مطلقاً برایش ناآشناست حرف می‌زند. صدا، صدای خودش بود اما چرا کلمات بی‌معنی بودند؟ نگاه رعنا را کاوید. رعنا همانطور خیره داشت به حرف‌هایی که او نمی‌فهمید چیست اما به زبان می‌آورد، گوش می‌داد. تلاش کرد حرف زدنش را قطع کند اما نتوانست. بی‌آنکه از جایش جم بخورد خودش را می‌دید که دارد دست‌وپا می‌زند تا جلوی دهانش را بگیرد اما دستش به دهانش نمی‌رسید، انگار یک میدان مغناطیسی نامرئی اطراف دهانش را احاطه کرده بود و نمی‌گذاشت هیچ‌چیزی نزدیکش شود، دهان و زبانش پشت این فضای دور از دسترس داشتند سرخود می‌جنبیدند و هیچ‌چیز نمی‌توانست متوقفشان کند. حرف نمی‌زد، داشت بالا می‌آورد مثل هر شب و نمی‌توانست مانعش شود مثل هر شب؛ اما می‌دانست این حرف و کلمه و جمله بود که داشت بالا می‌آمد و بیرون می‌ریخت و نه آنچه همیشه تنها خودش شاهد بود. تمام بدنش ازکارافتاده بود، تنها دهانش بود که قدرت حرکت داشت و می‌گفت و می‌گفت. بازگوش کرد. از لابه‌لای حرف‌های نامفهوم توانست تنها چندکلمه‌ای را بفهمد انگار آن زبانِ ناآشنا با زبان مادری‌اش درهم‌آمیخته باشد. فقط چند کلمه محدود را می‌فهمید که مدام داشت تکرار می‌شد لابه‌لای یک عالمه حرف‌های دیگر که نامفهوم بود. سعی کرد کلمه‌های آشنا را در میان انبوه دیگر کلمات تشخیص بدهد: هر شب، هر روز، ترس، یازده و چهل‌وسه دقیقه.

 وحشت بَرَش داشت، بااینکه هیچ جمله‌ای را نمی‌فهمید اما یقین کرد دارد همه‌چیز را برای رعنا تعریف می‌کند و از نگاه رعنا پیدا بود که کلام برایش هیچ غریب نیست. رعنا آن زبان را می‌فهمید، پس داشت به زبان مادری‌اش حرف می‌زد و جایی از خودش هم داشت آن جمله‌ها را درست و مرتب می‌چید و بیرون می‌داد. پس این کدام بخش وجودش بود که حرف‌های خودش را نمی‌فهمید. انگار جایی از مغزش که وظیفه معنا بخشی به واژه‌ها را به عهده داشت دچار اختلال شده بود. شبیه نرم‌افزاری که بخشی از داده‌هایش پاک شود و نتواند کارش را درست انجام دهد. نمی‌دانست چه مدت است که دارد حرف می‌زند اما کم‌کم احساس کرد می‌تواند بدنش را تکان بدهد. هنوز داشت حرف می‌زد و هنوز هم نمی‌فهمید چه می‌گوید اما چیزی درونش تغییر کرد. آن جرم سنگین دیگر نبود، بختکی که روی سینه‌اش خوابیده بود داشت به پاهایش می‌رسید و ازآنجا بیرون می‌رفت؛ و یک‌باره دیگر هیچ صدایی نیامد. سکوت. فهمید حرف‌هایش تمام‌شده. هر چه که بود دیگر نبود، تمام حرف‌ها را زده یا شاید بالا آورده، نمی‌دانست. فقط دیگر نبود.

 بیرون هوا تاریک شده بود؛ اما صدای حیات و زندگی هنوز از خیابان به خانه می‌رسید. پس هنوز زنده بود و داشت همان‌طور خیره به رعنا نگاه می‌کرد. امیدوار به اینکه شاید از نگاه رعنا بخواند چه حرف‌هایی زده است. یا کاش رعنا حرفی می‌زد؛ اما رعنا هیچ حرفی نزد. سکوتی طولانی خودش را میانشان پهن کرده بود و هیچ‌چیزی جز آن، لحظه را پر نمی‌کرد. سکوت آن‌قدر مقتدرانه داشت کِش می‌آمد که احساس کرد هرگز نمی‌شود دست به سمتش برد، شبیه سکوت در مکانی مقدس.

 دست‌آخر رعنا بلند شد. یک نخ سیگار از پاکت سیگار خودش بیرون آورد آتش زد و از میان سکوت غلیظ بینشان گذشت و به سمت دال. الف آمد. بالای سرش ایستاد و سیگار را به سمتش گرفت. دال. الف هنوز کرخت بود. احساس سبکی می‌کرد اما بدنش مورمور می‌شد. دستش را آرام بالا آورد و سیگار را از رعنا گرفت. دست رعنا بعدازآنکه سیگار را داد همان‌جا ماند. دال. الف دست دیگرش را بالا آورد و دست رعنا را گرفت. رعنا دست او را کشید و بلندش کرد، همین‌که سرپا شد کمی سرش گیج رفت. حال آدمی را داشت که مدت‌ها بی‌هوش و بی‌حرکت خواب بوده و حالا بعد از مدتی طولانی بدنش را تکان می‌دهد، اما سبک، آن‌قدر سبک که ترسید نکند پاهایش از روی زمین بلند شوند. ولی پیش از آنکه چنین اتفاقی بیفتد رعنا دست‌هایش را دور او حلقه کرد. دال. الف خودش را میان آغوش رعنا نگه داشت.

 هر دو چشم‌هایشان را بستند و فقط آرام نفس می‌کشیدند. هرکدامشان بوی آن دیگری را به منخرینش فرومی‌داد. بوی آشنایی که سال‌ها بود می‌شناخت. بویی که هر دو بارها دل‌تنگش شده بودند. رعنا همان‌طور که سرش روی سینه دال. الف بود گفت:

«خوب شد که گفتی»

«خوب شد شنیدی»

 دال. الف آن‌قدر آرام این را گفت که شک داشت رعنا صدایش را شنیده باشد.

 رعنا سرش را بالا گرفت و توی صورتش لبخند زد. آرام از آغوش هم بیرون آمدند. دال. الف حالا جای پایش را روی زمین، محکم احساس می‌کرد بی‌آنکه سنگین باشد. رعنا لباس‌هایش را از روی مبل برداشت و پوشید.

«می‌روی؟»

 دال. الف این را جوری پرسید انگار مطمئن بود این رفتن مثل همیشه نیست. رعنا گفت:

«آره. خودت می‌دانی که حالا فقط باید بروم.»

«کِی می‌آیی باز؟»

 رعنا شالش را سر کرد و یک‌طرفش را روی شانه انداخت و گفت:

«زود داوود» و رفت.

***

 بعد از رفتن رعنا دال. الف هیچ کاری نکرد. به اتاق رفت و روی تخت دراز کشید. چشم‌هایش را بست و سعی کرد به هیچ‌چیز فکر نکند. می‌خاست نه هیچ فکری کند و نه هیچ کاری. این از بچگی عادتش بود. هر بار که رعنا را می‌دید، سعی می‌کرد باقی آن روز را خالی بگذارد. می‌خاست شب که می‌شود فقط رعنا را ببیند، دلش نمی‌خاست روزهایی که با رعنا می‌گذشت شلوغ باشد تا شبش نتواند درست‌وحسابی دوباره او را ازسرنو با خیال راحت ببیند، آن شب‌ها فقط باید پر از رعنا می‌بود و نه هیچ‌چیز دیگر، بخصوص آن شب. چند ساعت دیگر بیشتر نمانده بود و می‌توانست این مدت را استراحت کند. تازه یادش افتاد که سرما هم خورده.

 مدتی گذشته و چشم‌هایش تاره سنگین شده بود که حدس زد وقتش رسیده. همان‌طور دراز کشیده دست برد و ساعت روی صفحه گوشی‌اش را چک کرد؛ یازده و چهل‌ویک دقیقه. از تخت پایین آمدورفت دستشویی. چهارپایه‌اش را زیر پایش گذاشت و نشست. به پاریس و برلین و پکن و آنکارا و لندن فکر نکرد، فقط به رعنا فکر کرد. دهانش را باز کرد و منتظر ماند. چند دقیقه‌ایی گذشت. دستش را روی شکمش گذاشت. حالا وقت آن بود که در شکمش چیزی شروع به جوشیدن کند؛ اما هیچ اتفاقی نیفتاد. باز صبر کرد. بی‌آنکه ساعت داشته باشد می‌دانست باید یازده و چهل‌وسه دقیقه باشد، این را شهودی می‌دانست. کمی روی چهارپایه جابه‌جا شد. بلند شد دوباره نشست. نه هیچ اتفاقی نبود. نمی‌دانست چه‌کار باید بکند. می‌ترسید اگر از دستشویی بیرون بیاید یک‌باره اتفاق بیفتد. چند دقیقه دیگر هم صبر کرد. دست‌آخر بلند شد جلوی روشویی ایستاد. شیر آب را باز کرد و چند مشت آب به صورتش زد. خودش را در آینه نگاه کرد. خودش بود داوود افروغ اما بالا نیاورده بود. از دستشویی بیرون آمد. روی مبل نشست با صدای بلند گفت:

«چیزی نشد.»

 انگار که حرف خودش را باور نکرده باشد دوباره گفت:

«چیزی نشد. هیچ اتفاقی نیفتاد.»

 همان‌جا روی مبل دراز کشید. هنوز هم مطمئن نبود فقط چند بار دیگر هم همان جمله‌ها را به خودش گفت. آن‌قدر که خوابش برد.

 

اسفند ۹۶- آبان ۹۷

  

 

 

 

 

 

فواد امیری

زادهٔ بهمن ۱۳۷۰. دانشجوی ارشد جامعه‌شناسی. هیچ‌چیز خاصی از زندگی‌ام که قابل روایت صادقانه باشد دمِ دست ندارم. قبلاً هیچ علاقه‌ای به ادبیات نداشتم، انشاهایم را هم معمولاً مادرم می‌نوشت. من یا توی کوچه بودم پی آجر دزدی که تیرک دروازه بسازم، یا ویلان پول برای گاراژهای بلوار خسروآباد که چند تا کلوپ پلی‌استیشن داشتند. راستش فرق چندانی نکرده‌ام هنوز… .

داستان‌هایم کم نیستند، اما صادقانه بدون هیچ فروتنی‌ای بیشتر دفتر مشق‌اند. ترجیح می‌دهم فعلاً خودم را خیلی جدی نگیرم. ترجیح می‌دهم به‌جای این کار، سر شغل‌های موقتی که گیرم می‌آید وقت بدزدم و استیون میلهاوزر بخوانم. فکر می‌کنم من حتی بیشتر از نویسندهٔ پاره‌وقت بودن، یک دزد تمام‌عیارم. اما نویسندگی به نظرم همان فعل دزدی است. دزدی از تکه‌های پاره‌های زندگی‌مان، از تجربه‌های نصفه‌نیمه‌مان و شاید از چند چیز دیگر من‌جمله شکست‌های احمقانه‌مان… .

تورگاید

آخرین چیزی که به یاد می‌آورم این است

به‌سوی در می‌دویدم، می‌بایست راه برگشت را پیدا می‌کردم

نگهبان شب گفت آرام باش ما اینجا هستیم تا در خدمت تو باشیم

تو هر زمان که مایلی می‌توانی قصد رفتن کنی، اما هرگز نمی‌توانی اینجا را ترک کنی.

-ترانه هتل کالیفرنیا- Eagles-

جمعه است که آنجا را برای همیشه ترک می‌کنم. پیش از آن‌که از دخمه لعنتی‌شان بزنم بیرون، می‌شینم روی کاناپه جُل‌قابشورشان و کلید می‌کنم روی ریشم و هی پیچ و تابش می‌دهم. فکریِ این قضیه‌ام که چرا در وضعیتِ بازگفتارِ یک خاطره هولناک همه تلاششان این است که بیشترین سهمِ رنج را از آنِ خود بدانند درحالی‌که یگانه رنجِ موجود تنها و تنها سهمِ ابدیِ آن‌کسی است که ادعا می‌کند هیچ‌وقت رنجی نبرده… دو روزِ تمام است لبْ به سیگار نزده‌ام. دو سال تمام است لیا را نمی‌بینم. شاید هم دو ماه، دو قرن، دو ثانیه؛ چه توفیری دارد؟

            از ریشم که خسته می‌شوم خودم را یَله می‌کنم کفِ هال و از بغلِ میز عسلی، میان کلی کاغذ پاره و کتاب و تهْ سیگار که روی فرش ریخته، کتاب‌خانه کاغذی کارلوس‌ماریا دومینیگس را برمی‌دارم. چندمین باری است که می‌روم سراغِ آن داستان بلند. همیشه بی‌هدف خواندن را دوست داشته‌ام. عاشق اینم که هی بخوانم و همینی باشم که هستم. با این‌که پی برده‌ام همینْ‌ماندنْ هم مرض آشغالی است. لیا این را بهم فهمانده. لیا، همان دختری که اهل رشت است و تا حالا احتمالاً مهاجری است شرقی که در یکی از کمپ‌های روسکیلده منتظر مصاحبه و کارهای اقامت. او مدتی قبل – قبل از رفتنش شاید، شاید هم بعدِ رفتنش، شاید هم حینِ رفتنش- توی فیسبوک استاتوس می‌گذارد که: همینْ‌ماندنْ؛ آشغالی خواستنی‌ست که وادارت می‌کند داوطلبانه تویش بلولی. چیز عجیبی هم نیست، همین‌که هرروز سَرِ ساعتی معین بلند می‌شوی یعنی درگیر و دارِ همینْ‌ماندنی. این‌که هرروز صبح همسرت را عاشقانه می‌بوسی و بعدش می‌روی سرکار، یعنی گیرافتاده همینْ‌ماندن شده‌ای. همینْ‌ماندنْ القای تکرارِ سیستمی است که به طرزِ ابلهانه‌ای ایمان به رفتار درست را دَرِمان نهادینه می‌کند… وقتِ خواندنش دَردَم فکری می‌شوم که این‌ها را فقط کسانی می‌گویند که در آستانه جان کندن‌اند. همان‌هایی که توی زندگی‌شان هیچ کاری جز لفاظی نکرده‌اند. همان موقع است برایش کامنت می‌گذارم که:

 Ina ro kesae migan ke zendegi balad nisatn

            خودم هم خنده‌ام می‌گیرد از این حرف مفتم و پیش از آن‌که کسی بخواندش – و مهم‌تر از همه، لیا که نبایست از این‌جور چیزها ازم بشنود- پاکش می‌کنم. ساعت حول‌وحوش چهار صبح است. از خانه رئیس نشر برگشته‌ام. کلیدها را گذاشته‌ام روی میز منشی و ازآنجا بیرون آمده‌ام. زنگِ خانه پاییز را زده‌ام. آمده‌ام تو. کمی حرف زده‌ایم و آن‌ها رفته‌اند بخوابند. سیستمشان را روشن کرده و توی فیسبوک کامنت گذاشته‌ام پای استاتوس لیا و زود پاکش کرده‌ام و کَپه‌ام را گذاشته‌ام. صبحش هم سَرِکار نمی‌روم. هرچقدر دوست دارند زنگ می‌زنند. من جواب نمی‌دهم. خوابم!

            از فکر لیا و رئیس نشر بیرون می‌آیم. سعی می‌کنم کتاب بخوانم ولی نمی‌شود، پسر. می‌خواهم کتاب بخوانم اگر صدای رو مُخیِ شبکه یک بگذارد که دارد شماوسیما پخش می‌کند. لامصب‌ها جوری نَرِیشن می‌گذارند روی معرفی سریال‌هایشان که انگار چه می‌دانم قرار است Twin Peaks لینچ را نمایش دهند. آقانجات با یقه‌ای زیادی باز و پای چشم چپی که به کبودی می‌زند و گوشه لب پایینی که آماسیده و با لب بالایی چفت شده و حسابی تو هَم رفته (جوری که تشخیص بالایی از پایینی و پایینی از بالایی عملاً غیرممکن است) و با دست‌هایی که توی هم قفل کرده و پشت سرش گذاشته، مثلاً توی چُرت عصرگاهی‌اش به‌سر می‌برد و تلویزیون بی‌خودی روشن است. ولی تخم داری برو سمت کنترل. دهنت را صاف می‌کند. بهش هم نمی‌شود گفت دِ کمش کن اون سگ‌صاحب رو سَرِ جدت. چون احتمال این‌که به تریج قبایش بربخورد و بزند کلاً خاموشش کند و بشیند روبه‌رویت، پای جفنگ‌گویی، خیلی زیاد است. دقیقاً با این وضعی که براش پیش آمده مستعد جفنگ‌گویی است. نه، واقعاً به‌درد نمی‌خورد. آقا نجات را باید ول کنی هی روبه‌روی تلویزیون بشیند و برای خودش کانال عوض کند و چُرت بزند… به‌گمانم بی‌خیال کتاب خواندن می‌شوم. خودم هم کم بی‌حوصله نیستم برای خواندن.

            عصر همان جمعه است. آخرین روزی که آن‌جام. هوا گرم، تُخمی، دَم‌کرده. گرمای خَرسوزی دارد خردادماه تهران. خودم را از یاد نمی‌برم که دو روز است لبْ به سیگار نزده‌ام و مثلاً عین خیالم هم نیست. قبل از این‌که بشینم روی آن کاناپه و کلید کنم روی ریشم، جوراب‌هام را گلوله می‌کنم تو هم که ببرم توی اتاق و بگذارمش بغلِ درآور، و آنجا از لای درِ نیمْ‌بازِ حمام، پاییز را می‌بینم که چندک زده و چِت کرده روی چرخاندن شیرِ آب تا چک‌چکش را خفه کند و چلیم یا چیزی شبیه پایپ را هم که شبِ قبلش با بطریِ دلستر ساخته، کنارش است و یک‌وری افتاده روی آبروِ حمام. این را می‌بینم و مثلاً ویرم نمی‌گیرد که سیگاری روشن کنم. مثلاً تنها کاری که می‌کنم این است که دَرِ حمام را پیش کنم و بیایم بیرون… بیرون که می‌آیم سارو پسر عمه‌ام توی هال است و دارد سگک کمربندش را روی خشتک شلوار جین رنگ‌ورورفته‌اش میزان می‌کند و هنوز دو قدم برنداشته که پاش گیر می‌کند به جاکمپوتی‌ای که تا خرخره توش فیلتر و خاکستر سیگار چپانده‌ایم. اشکالی ندارد خودِ دیوثم جمعشان می‌کنم فقط بهتر است از خانه بزنی بیرون، رفیق. بهتر است هرچه زودتر این چهار طبقه آپارتمان را پایین بروی و از دری که می‌خورد توی خیابان مالک اشتر، خودت را بخزانی توی چای‌خانه اکبرآقا، رفیق. بهتر است هرچه زودتر این کار را بکنی چون چیزی نمانده فوتبال شروع شود و اگر دیر برسی، همه بغل‌دستی‌هاشان را قُرق کرده‌اند برای شرط‌بندیِ هفته آخر لیگ و سَرِ تو یکی بی‌کلاه می‌ماند، رفیق. خودِ دیوثم همه این کثافت‌کاری‌ها را جمع می‌کنم، رفیق. تو هَم مثل پدرت از آن هموساپْیِنس‌های اصیلی که تمام لحظات به فکر نابودی‌اند… دَمِ در و پاکردنای جفت‌کفشِ نایکِ سرمه‌ایش که ظاهراً با پاییز خانم از شاپ‌سنترهای بالاهای میدان ونک کش رفته‌اند، اَبَوی محترمش عالی‌جناب نجات بهش می‌گوید برگشتنی یه مداد واسه‌م بخر. حوصله ندارم بگویم آقا توی خونه مداد هست که. می‌گذارم سارو بگوید باشه می‌خرم. انتظار داشتم بگوید روزِ جمعه‌ای مداد کجا بود آخه؟ سارو در را می‌کوبد به‌هم و از پشتِ در داد می‌زند ببخشید از دستم در رفت. و صدای پاهاش دور و دورتر می‌شوند و بعد خفه می‌شوند. دیدنِ آن همه ته‌سیگار مثلاً باز به سرم نمی‌اندازد که عهدِ مسخره‌ام را با خودم بشکنم و قلاجی جانانه از پال‌مال خاکستری‌ام بگیرم که از چند روز قبل توی درگاهیِ یخچال مانده و حالا حسابی خنک شده؛ و شاید هم نَرْم. مثل سیگارهایی که آدم توی رشت می‌تواند بکشد. یک‌سال هم که بمانند همان‌طوری نرم و تازه‌اند. اینجا ولی کافی است دو ساعت توی هوای آزاد باشند، خیال می‌کنی توی کاغذش به‌جای توتونْ بیسکوئیت ساقه طلایی چپانده‌اند.

            دو روزِ آخر هفته را سیگار نمی‌کشم. خیلی وقت است. از همان‌وقتی که آن توریستِ هندی-شاید هم پاکستانی، نه همان هندی- توی پارک دانشجو بهم می‌گوید که این‌کار خوش‌شانسی می‌آورد. قضیه به‌گمانم مربوط به‌همان سال‌هایی است که تازه از سنندج کوچیده‌ام به تهران و گاهی مستِ جذابیت‌های عیانش هستم. بعد از آمدنم حدودِ یک سومِ کل موجودیم را می‌دهم پای ثبت‌نام توی کلاس زبان. بیغوله‌ای در طبقه نهم ساختمانی نسبتاً قدیمی توی چهارراه طالقانی که از دوتا پنجره کلاس‌هاش می‌شود تا آن‌ورِ میدانِ ولی‌عصر را دید- البته اگر تا حالا خرابش نکرده باشند- دیدنِ بیخودترین میدانِ جهان. استادم می‌گوید Please speak English و من این‌بار زیرِ لب ادامه می‌دهم دیدنِ میدونی که حتا نمی‌شه توش پشتِ کاجی قایم شُد و یواشکی شاشید. قیافه آن سال‌هام را بی‌بروبرگرد فقط باید دید، پسر. محشر کبراست، فِزْناکِ خالص. حرف‌زدن راجع بهش اراجیف است. با آن یال و کوپالم شبیه بابانوئلی‌ام که یک بشکه قیر روی موهاش چپه شده باشد. این را اولین‌بار پسرکی دبیرستانی سر جلسه امتحان‌ترم بهم می‌گوید که خواسته یا ناخواسته پایش را لگد می‌کنم …بزرگ‌ترین میلِ به‌زندگی‌ام در آن دوران خواندن کتاب به زبان انگلیسی است. بی‌آن‌که بدانم چرا. بی آن‌که بدانم اصلاً قرار است چی بخوانم. به هرکسی می‌رسم و به‌گمانم خارجی است ویرم می‌گیرد برم جلو و دوکلام باهاش اختلاط کنم. دور و بَری‌ها اسمم را می‌گذارند Tour Guide تورْپَهنْ! دور و بری‌ها اسمِ عام همان‌هایی است که یکی‌دوبار در طول هفته، توی یکی از سوئیت‌های اجاره‌ای سی‌چهل متری خیابان وصال میتینگ می‌گذارند و غرقْ توی دودِ سیگار بهمن‌هایشان از نابه‌سامانی‌ها حرف می‌زنند و مِتُدشان هم ظاهراً بر” تحلیل مشخص، از شرایط مشخص” استوار است. چندسالی می‌شود که نمی‌بینم‌شان. چندسال؟ چه‌فرقی دارد! آخرین کسی را هم که باهاش در ارتباطم لیاست که او را هم دو سال تمام است ندیده‌ام. شاید هم دو ماه، دو قرن، دو ثانیه، چه توفیری دارد وقتی قضیه سَرِ یک نبودگیِ کامل است؟… همه‌شان فیسبوک دارند ولی هیچ‌کی را Add نکرده‌ام، جز لیا. بقیه را هر از گاهی یک سرچی می‌زنم ببینم چه‌جوری‌ست اوضاعشان. هر بار دورتر می‌شوند. آخرین‌بار دیدم یکی‌شان اقیانوس آرام را رد کرده و رسیده تا وسط نیوزلند و در شهر کرایس چرچ در حال قایق سواری توی رودخانه آوون عکس انداخته. شاد است و خندان. حداقل لبخندی رویش لبش هست که این را نشان می‌دهد. هر آن چیزی که خارج از عکس است دیگر به من ربطی ندارد. چون بهش دسترسی ندارم… یادم هست آخرین‌باری که آن اکیپ را یک‌جا کنارِ هم می‌بینم همان شبی است که گرماگرمِ تحلیل‌هاشان درباره حقوقِ کم کارگران سنگ‌آهن بافق و تبعات ناشی از آن، ازم نظر می‌خواهند و من قبل از هرچیز می‌پرسم بافق کجاست؟ همه‌چی بعدِ این حرف به هم می‌ریزد، پسر. شکرآب خالص. با این‌که عمل خاصی صورت نمی‌دهند و فقط هیهات می‌کشند اما شک ندارم اگر آن لحظه یک وضعیت انقلابی می‌بود و همچین حرفی می‌زدم با یک گلوله کارم را تمام می‌کردند. روحِ استالین در همچین شرایطی همیشه توان تکثیر دارد… بعد از تمام شدنِ آن شب به این نتیجه می‌رسم که جایی بین‌شان نخواهم داشت و به‌خاطر همین هم دیگر سراغی ازشان نمی‌گیرم. آن‌ها هم متعاقباً بی‌خیالم می‌شوند. آن شب لیا هم پشت‌بند من می‌زند بیرون. هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. فقط قدم می‌زنیم و گاهی چرت و پرتی تحویل هم می‌دهیم. همه آن دقایق با همه وجود دلم سیگار می‌خواهد؛ که پابه‌پاش بکشم. او توی هپروت خودش است. بهم می‌گوید شب‌های تهران قابل تحمل‌اند. بعدش برام شعر می‌خواند. ای تبعید شده از شانه سوخته کویر به روسپی‌خانه تهران/ تهران پیش از آن‌که بمیری تو را به گوری گمنام بدل کرد. می‌گویم خوب است که کارهای براهنی را خوانده. می‌گوید نه پس، براهنی فقط برای من و اسماعیل شاهرودی نوشته شعرهایش را! چیزی نمی‌گویم. هر حرفی در جوابش بوی ملودرام می‌دهد و من از گیرافتادن توی موقعیت‌های ملودرام متنفرم. می‌اندازدم توی یک Catch-22 مزخرف. قدم می‌زنیم. بوی فلافل و روغن سوخته می‌آید. همه‌جای تهران بوی فلافل می‌دهد. بی‌بادیِ مطلق است، بوها تا ته توان چسبانِ منخرین‌مان می‌شوند. همه‌چی ایستا، چنان که تو گویی این‌ها همه بخشی از یک عکس بزرگ‌اند و کیست که ثابت کند: نه، نیستند!… قدم می‌زنیم. حرف هم می‌زنیم. حرف، حرف، حرف. از حرف زدن که خسته می‌شود هندزفریش را در می‌آورد و یکی از گوشی‌هاش را می‌چپاند توی گوش من. خوشم می‌آید که یکی همچین کاری باهام بکند. همیشه خوشم آمده. هیچی نمی‌گویم. مگر چندبار وقت دارم که یکی همچین کاری باهام بکند؟

یکی از ترانه‌های بَنْدِ Camel. صدای لیا را می‌شنوم که باهاش می‌خواند وقتی به این‌جای شعر می‌رسد. شاید هم دارد به من می‌گوید:

We will pause to take our rest

Sharing songs of love

Tales of tragedy.

The souls of heaven

Are stars at night.

They will guide us on our way

Until we meet again

Another day.

            آهنگ به این‌جاش که می‌رسد بدون هماهنگی یکهو هردومان سر بالا می‌گیریم و در بی‌لحظه‌ترین عمر تاریخ، به‌ناگاه آسمان را در شب می‌بینیم. هیچ‌چیز درخشانی ندارد. هیچ‌وقت نداشته، حداقل برای من…

            رسیده‌ایم دَمِ خوابگاه‌شان. آهنگ خیلی وقت است تمام شده و تک‌گوشیِ آن هدست نارنجی (رنگی که برایش حاضرم بمیرم) دیگر توی گوشم نیست. وقتی می‌ایستیم باز ناامیدانه ویرم می‌گیرد که سیگاری بگیرانم اما آن موقع هم توی دوره‌ای‌ام که هیچ آخر هفته‌ای را لبْ به سیگار نمی‌زنم. آن هم فقط و فقط به خاطر حرف آن خرچسونه هندی. هیچ‌وقت شک نداشته‌ام طرف از روی باد شکم چیزی پرانده اما خب حرفش را باور می‌کنم. پنداری همیشه کمی بیش از حد مجاز خمار خوش‌شانسی‌ام… دست که می‌دهیم لیا می‌گوید بافق صدوبیست کیلومتری یزده. و خداحافظی می‌کنیم. دیگر هیچ‌وقت نمی‌بینمش. خیلی زمان می‌گذرد تا می‌فهمم که دانشگاه را نیمه‌کاره ول کرده و برمی‌گردد رشت.

            دیگر قدم نمی‌زنیم. لیا از توی دالانی رد می‌شود، کارتش را احتمالاً نشان نگهبانی داده و لابد کلی هم دروغ و دبنگ سَرِ هم کرده که چرا دیر رسیده. قضیه حتماً بعد یکی دودقیقه رد و بدل شدن پینگ‌پنگی حرف مفت حل می‌شود و بعدش حتماً می‌رسد توی اتاقش. سلامی سرسری تحویل هم‌اتاقی‌های احتمالی می‌دهد و بعد می‌رود دست‌شویی و آبی به سر و صورتش می‌زند و شاید پاهاش را می‌شورد. یکی از مهم‌ترین درگیری‌های زندگی‌ام همیشه این بوده که زن‌ها پاشان بو می‌گیرد؟…

            دیگر قدم نمی‌زنیم. لیا می‌رود توی خوابگاه. من هم راه کج می‌کنم سمت همان خراب‌شده‌ام حوالیِ جمالزاده جنوبی. جایی که آن‌وقت‌ها خبر مرگم تویش یک کف‌خوابِ شش‌دانگم. آن هم از صدقه‌سری یکی از بچه‌های همشهری‌ام که کنکورش را درست و درمان داده و به واسطه این که گاهی به هم‌اتاقی‌هاش درس می‌دهد، آن‌ها هم گذاشته‌اند کف‌خوابِ هتل کالیفرنیاشان باشم… یادم نیست هچ‌وقت پیش آمده باشد باهاشان دم‌خور شده باشم. اصلاً یادم نیست. حتا با خود آن پسره همشهری‌ام… فکر کنم آن شبی که لابه‌لای حرف‌هاش می‌فهمم یارو عشق عرفان است لال می‌شوم، یا تصمیم می‌گیرم لال شوم و راستش اصلاً یادم نیست که چه‌طوری می‌شود سر از آن‌جا درآورده باشم و یک‌سالِ تمام عینهو ندیمه زیرپاشان خوابیده و بوی پاشان را تحمل کرده باشم… یک روز همین‌طوری می‌زنم بیرون و برگشتنی، می‌روم از کیوسکِ سَر خیابان فخررازی بهش زنگ بزنم که چیزی می‌خواهد براش ببرم؟ پسر سه‌ربع تمام مثل سنگِ‌چشم‌دار میخ می‌شوم روی شماره‌های تلفن اما شماره‌اش یادم نمی‌آید. و این اصلاً چیز عجیبی نیست. بدبختی آن‌جاست که اسم یارو را نمی‌دانم. حتا یادم نمی‌آید که اصلاً اسمش را پرسیده و بعداً یادم رفته یا این که کلاً اسمش را از ازل بلد نیستم. اسمش، اسمش، اسمش، نه حالا هم یادم نیست. دیگر برنمی‌گردم آن‌جا. مطمئنْ از این که لزومی ندارد برگردم و یک‌شب دیگر را آن‌جا سر کنم وقتی حتا اسم طرف را نمی‌دانم و ازش یک آدرس خالی دارم. توی خوابگاه تنها چیزی که ازم جا می‌ماند یک جلد بازمانده روز است که توی نمایشگاه کتابِ سال قبلش کش رفته‌ام وبه دستگاه تلفن می‌گویم مفتِ چنگش، فقط می‌تونه بخوندش. هیچ کار دیگه‌ای نمی‌شه باهاش کرد، مگه نه؟ پر واضح است که تلفن از ابتدای تاریخ ساختش بی‌شعورتر از این طراحی شده که بتواند جوابم را بدهد…ول می‌شوم توی خیابان‌ها. به خودم نهیب می‌زنم که کی بود این یک‌سال را پناهم داده بود؟ کمی خجالت زده‌ام از خودم بابتِ نمک نشناسی. اما زود حالم خوب می‌شود (چون از گیرافتادن توی یک موقعیت ملودرام متنفرم) و تصمیم می‌گیرم برای خواب دنبال جایی بگردم که حداقل اسم صاحبش را بدانم. آن‌جا را هم برای همیشه فراموش می‌کنم تا شبی که با لیا تا دم خوابگاه‌شان قدم می‌زنیم و من بی هوش و حواس خودم را جلو درِ آن‌جا می‌بینم و تازه یادم می‌افتد مدت‌هاست این‌جا نمی‌خوابم و جای شبانه‌ام یکی از اتاق‌های دفتر نشر است. نمی‌دانم آن وقتی که که تصمیم می‌گیرم دیگر برنگردم خوابگاهِ جمالزاده چه مدت را همین‌طوری بی‌جای ثابت سر می‌کنم. جاهایی می‌روم و می‌مانم و بعد بیرون می‌آیم. تا این‌که سارو را پیدا می‌کنم. چه‌طورش را نپرس که قضیه خیلی مهم نیست. دارم توی توالت پارک ملت می‌شاشم که می‌بینمش. نگهبانِ ساعتیِ توالت آن‌جاست آن‌وقت‌ها، حالا نیست؛ همین. هیچ‌وقت ازش نمی‌پرسم چرا آمده تهران و باباش را هم با خودش آورده. چه توفیری می‌کند اگر بپرسم. خودش هم چیزی راجع بهش نمی‌گوید. لابد می‌داند که برام مهم نیست… مدتی طول می‌کشد تا سر از جایی در بیارم که سارو توش چتر شده. شبی که برای همیشه از دفتر نشر بیرون می‌زنم.

            از ملاقاتم با آن توریست هندی گذشته. هنوز با تحلیل مشخص‌های خیابان وصال خیلی گرم نگرفته‌ام و فقط می‌روم توی جلسات‌شان و لیا هم برام صرفاً یکی است مثل همه که به واسطه یکی از همان‌ها می‌خورم به تور یک انتشاراتی و مدتی آن‌جا کار می‌کنم. یکی از آن دفترهای الخی‌پلخی که صاحب امتیازهاش خیال می‌کنند شعبه‌ای از پاریس ریویو یا نیویورکر را اداره می‌کنند. دفتر نشری توی خیابان دانشگاه با دیوارهایی پوشیده از روزنامه باطله که کاغذهایش زرد و رنگ و رو رفته‌اند. معجون قشنگی از قطارِ کلمات در هم ریخته، عکس‌هایی نصفه و گاهاً تا زیرِ چانهْ مدفونْ زیرِ تلی از عکس‌های ناقص دیگر که خود مدفونِ لایه‌ای بالاتر شده. بی‌هوا اسمِ آن‌جا را می‌گذارم خانه کاغذی. خیلی قبل‌تر از این که دختری به نام لیا توی یکی از کتابفروشی‌های رشت کتاب خانه کاغذی کارلوس ماریا دومینیگس را برام بخرد و از طریق پیغام فیسبوکی آدرسم را بخواهد و چند روز بعدش با پست بفرستد دمِ خانه پاییز (همان خانه‌ای که اول سارو آن‌جا چتر می‌شود و بعدش هم من) و اول صفحه‌اش بنویسد: بافق صدو بیست کیلومتری یزده! این اسم به ذهنم می‌رسد و می‌گذارمش روی دفتر نشری که توش کار می‌کنم و شب‌ها با اجازه رئیس همان‌جا می‌خوابم.

            رئیس باهام گرم نیست. من هم با رئیس گرم نمی‌گیرم. این مدل رابطه یک ریشه تاریخی دارد که البته اصلاً وارد مقوله دیالکتیک نمی‌شود. همین‌طوری ایستا سرجای خودش سلندر مانده. همدیگر را به فلان چپ اسبِ عباس هم فرض نمی‌کنیم. طبیعی است! ازم می‌خواهد موبایل داشته باشم. هزار جور جفتک چارکش می‌اندازم که بی‌خیال شود. قبول نمی‌کند. ازم می‌خواهد موبایل داشته باشم. خیلی مؤدبانه. یکی از این نوکیا قدیمی‌های زپرتی می‌گیرم که به لعنت خدا هم نمی‌ارزد. زیر بار خریدن سیم‌کارت نمی‌روم. فرداروزش سیم‌کارت هدیه خودش را خیلی مؤدبانه هدیه می‌دهد بهم. تشکر نمی‌کنم. لبخند می‌زنم. لبخند هم نیست. دهانِ وامانده‌ای نشانش می‌دهم که از هر طرف تا حد نهایی‌اش به زور کش آمده. می‌پذیردش. هنوز با هم گرم نیستیم. توی دفتر هرکاری انجام می‌دهم. ولی عملاً هیچ‌کار درست و درمانی صورت نمی‌گیرد و همه‌چی بیشتر وانمودگیِ به کار است تا خودِ کار. دست‌شویی را وقتی رخشا می‌ریزم و پاک می‌کنم نتیجه نهایی‌اش درست همانی است که بعد از شش ساعت متوالی ویراستاری کردن از پشت میز بلند می‌شوم و سیستم را خاموش می‌کنم. نتیجه‌اش جز هیچ چیز دیگری نیست… رئیس مؤدبانه ازم می‌خواهد Briar Rose رابرت کوور را ترجمه کنم. معلوم است که کار من نیست. رئیس مؤدبانه روی مواضعش پافشاری می‌کند. کتاب را خواهرش مستقیم از نشر Groove Press سفارش داده و براش پست کرده به این نیت که به زبان فاخر مادری‌اش برگردانده شود. رئیس مؤدبانه این‌ها را می‌گوید و می‌خواهد من ترجمه‌اش کنم. چون خودش شنیده من کلاس زبان رفته‌ام… رئیس دوست ندارد بداند با چه خفت و خواری‌ای از آن‌جا زده‌ام بیرون و تنها دستاوردم از آن همه وقت و هزینه این بوده که کلمه Absurd به معنای پوچی نیست و بیشتر بار معنای گنگ و مهمل را دارد. رئیس براش مهم نیست. فقط مؤدبانه ازم ترجمه کتاب را می‌خواهد… تنها پنج صفحه را به ضرب و زور فرهنگ لغت ترجمه می‌کنم که آن هم در نهایت مطمئنم فقط کلمه Yet را ازش درست درآورده‌ام…

            رئیس زود می‌رود خانه. مؤدبانه دعوتم می‌کند که شب برم آن‌جا تا درباره کار حرف بزنیم.

            رئیس بلوزی تنش کرده از پرده صفاق هم نازک‌تر. به‌نظرم از آن‌هایی است که اگر دست بدهد هرسال هشت مارس را لختِ مادرزاد توی خیابان‌ها با اعلامیه و پلاکارد کُس‌چرخ می‌زند. از آن ور هم هیچ به تخم آرمان‌هاش نیست که هر روز با مانتویی گَل و گُشاد مجبور باشد سر کار بیاید. فارغ‌التحصیل رشته هنرهای زیباست با گرایش کارگردانی. اما نه به عمرش فیلم ساخته و نه به‌نظرم می‌فهمد فیلم چیست. با افتخار می‌گوید سه تیزر تبلیغاتی ساخته که یکی‌شان حسابی توی تلویزیون گُل کرده. اسمش را هم می‌گوید اما چون برام مهم نیست یادم نمی‌ماند. ازش هیچ‌وقت نمی‌پرسم کارگردانی و هنرهای زیبا چه دخلی دارد به رئیس شدن یک دفتر نشر شلغمی. می‌گوید به عمرش با هیچ مردی نخوابیده؛ اما از آن طرف روزی حداقل یک‌ساعت و نیم تمرینات کگل انجام می‌دهد. آدم بی‌ادبی نیست اما آن‌قدر سن دارد که دیگر از رازهای جنسی‌اش اسطوره نسازد و توی دفترچه ننویسدشان و بتواند راجع بهشان راحت صحبت کند… وقتی می‌رسم دَمِ خانه‌اش به جای این که بیاید استقبالم و دعوتم کند برم تو، از نیم ساعت قبلش دَرِ راهرو را کمی وا می‌گذارد و فقط وقتی زنگِ شماره چهار مجتمع‌شان را می‌زنم یک لحظه اف.اف را که زیرش در حال تمرین است فشار داده و باز مشغول تمریناتش می‌شود. صدای پاهام را که می‌شنود داد می‌زند بفرمائید تو، لوریس برو استقبالش… لوریس بولداگِ فرانسویِ گت و گنده‌اش است. جان و عمرش همین بولداگه است که برخلاف ظاهر زیادی سگانه‌اش هیچ‌کدام از ویژگی‌های حتا یک سگ معمولی را دارا نیست. در کل می‌شود گفت که بولداگِ رئیس سگ خاصی است- البته اگر خاص بودن فقط اشاره به جنبه مثبت ماجرا نباشد- وقتی می‌روم تو می‌بینم که رئیس شده مثل پُلی که در مراحلِ ساختِ نهایی‌اش باشد. طاق‌باز سرش را روی زمین گذاشته و بعد دست‌هاش را چسبانِ کپل‌هاش کرده و از زانو به پایینش هم شده عینهو برج‌های دوقلوی پتروناس کوالالامپور؛ شق و رق، دراز و باریک. یک ربع تمام فقط دست‌هاش را می‌زند زیر کپل‌هاش و بالا و پایین‌شان می‌کند و وسطِ انجام این تمرینات که می‌گوید تمرینات کِگِل نام دارد، بهم می‌گوید ببخشید الان تموم می‌شه. از خودت پذیرایی کن. لوریس رو دیدی؟ قشنگه، نه؟ می‌گویم خیلی. اسم لوریس را به این خاطر روش گذاشته که مدت‌ها عاشق هوگو لوریس، دروازه‌بان تیم ملی فرانسه بوده و خودش می‌گوید حتا به عشق این دروازه‌بان، بیست و دو بازی‌ای را که لوریس توش دروازه بان ثابت فرانسه بوده، دانلود می‌کند. بهم می‌گوید اگر بازی‌های فرانسه را دنبال کردم و لوریس را توی دروازه دیدم حتماً برای او هم ضبط کنم…

            شام تعریفی ندارد. خودش که می‌گوید شام نمی‌خورد و کلی هم منت سرم می‌گذارد که این همه را برای من تدارک دیده. همه حجمِ آن منت ماحصلش یک کنسرو دویست گرمی تُن ماهی است که از فرطِ کهنگی رنگش به سبز مایل شده و بدون شک تاریخ ساختش برمی‌گردد به یکی دو روز بعد از تحصنِ عمومی نمایندگانِ مجلس ششم.

            حول و حوش یک و نیم که تازه خوابم می‌برد، یکهو دردی تا تیره پشتم را می‌سوزاند. دندان‌هاش را مثل گراز توی کتفم فرو برده. هنوز گیج و ویج و گرمِ به خود پیچیدنْ از فرطِ دردم که مجبورم می‌کند از خانه‌اش برم بیرون. جوری رفتار می‌کند انگار من عصمتش را ناسور کرده‌ام. پاکردنای شلوار خاکستریِ کتانم و جمع کردن پول خردها و دسته کلیدِ دفتر نشر که از فرطِ هولْ کندنِ شلوارْ روی سرامیکِ کف اتاقش ولو شده، زیرزیرکی، هاج و واج، زیرِلب حرف زدنش را نگاه می‌کنم که مثل حرف زدنِ شخصیت‌های یک انیمیشن آماتور شده، بی‌معنی و تندتند. مطمئنم به‌خاطر قضیه قبل از خوابمان است…ولی هیچ چیز خاصی نمی‌گوید. من هم از او بی‌حوصله‌تر، هیچی نمی‌پرسم و سعی می‌کنم زود خودم را جمع و جور کنم که بزنم بیرون. دَمِ در می‌بینمش که دارد برای اولین‌بار به دست‌نوشته‌های ترجمه‌ام نگاه می‌کند. قیافه‌اش وقتِ خواندن مثل این کشیش‌های متعهد قرنِ هفدهمی است که برای اولین‌بار آرای گالیله را بهشان داده باشند تا بخوانند. اما راجع به این هم چیز خاصی نمی‌گوید جز اینکه زیرلب بنالد هوووم، خوبه. ادامه‌ش بده. و کاغذ را بهم برمی‌گرداند. بیرون که می‌روم با نگاه بهم می‌فهماند که نکند فردا قضیه واجار شود. آرام بهش می‌گویم کسی نمی‌فهمه. پاشنه کفشم را که ور می‌کشم می‌گوید ببخشید. و در را می‌بندد و صدای سه‌قفله شدنش را می‌شنوم. بعدش هم واق‌واقِ لوریس بلند می‌شود و پشت‌بندش هیس‌هیس گفتن‌های مکرر و عصبیِ رئیس.

            ساعت حول و حوش چهار صبح است. از خانه رئیس نشر برگشته‌ام. کلیدها را گذاشته‌ام روی میز منشی و از آن‌جا بیرون آمده‌ام. زنگِ خانه پاییز را زده‌ام. آمده‌ام تو. کمی حرف زده‌ایم و آن‌ها رفته‌اند بخوابند. سیستمشان را روشن کرده و توی فیسبوک کامنت گذاشته‌ام پای استاتوس لیا و زود پاکش کرده‌ام و کپه‌ام را گذاشته‌ام. صبحش هم سَرِکار نمی‌روم. هرچه‌قدر دوست دارند زنگ می‌زنند. من جواب نمی‌دهم. خوابم!

حوصله ته‌سیگار جمع کردن روی فرش را ندارم. برمی‌گردم توی اتاق. در حمام را وا می‌کنم. پاییز هنوز دارد سعی می‌کند شیرِ آب را سفت کند. دستش را می‌گیرم و بلندش می‌کنم. تکیه‌اش می‌دهم به دیوار. پشتش را می‌سُراند به کاشی‌ها و آرام می‌خزد رو به پایین. پاهاش را دراز می‌کند. چلیم را ور می‌دارد و می‌دهد دستِ من. چیزی یادم نیست که درست و حسابی از پس گفتنش بربیایم جز این‌که مدام پاییز تکرار می‌کند حالم خوبه و من هم می‌گویم منم… صدای بالاگرفته سارو و آقانجات است که کمی به خود می‌آوردم و با هزار نک و نال بلند می‌شوم می‌روم توی هال. اول می‌بینم‌شان که دارند باله می‌رقصند. دست تو دستِ هم. سر تو سر هم. دست‌های سارو را می‌بینم که می‌رود توی دهانِ آقانجات. باله‌ای در کار نیست. هیچی را درست یادم نمی‌آید. گاهی خودم را وسطِ آینه‌ای هزارتکه می‌بینم وسطِ مجلس رقصی بی‌امان و گاهی هم انگار از توی یک قاشق چای‌خوری که مدام در حال چرخیدن است. باز می‌رقصند. وقتی کمی به خودم می‌آیم می‌فهمم رقصی در کار نبوده و سارو دندان‌های باباش را سَرِ شرط‌بندی باخته و حالا رفته که تحویل‌شان بدهد. کاری از دستم برنمی‌آید جز این‌که بگویم برات مداد خرید؟ و او با سَر تکان دادن بهم می‌فهماند نوچ و بعدش کانال تلویزیون را عوض می‌کند و چشم‌هاش را می‌بندد. با یقه‌ای زیادی باز و پای چشم چپی که به کبودی می‌زند و گوشه لب پایینی که آماسیده و با لب بالایی چفت شده و حسابی تو هَم رفته (جوری که تشخیص بالایی از پایینی و پایینی از بالایی عملاً غیرممکن است) و با دست‌هایی که توی هم قفل کرده و پشت سرش گذاشته، مثلاً توی چُرت عصرگاهی‌اش به‌سر می‌برد و تلویزیون بی‌خودی روشن است. دارد شماوسیما پخش می‌کند… می‌خواهم کتاب بخوانم اما بی‌خیال خواندن می‌شوم. کم بی‌حوصله نیستم برای کتاب خواندن. یک مداد می‌گذارم بغل دستش که تا برسد به کونه‌اش دوسه سانتی بیشتر نمانده و نُک هم ندارد.

            آخرین چیزی که به یاد می‌آورم این است. دارم به‌سوی درمی‌روم که برای همیشه آنجا را ترک کنم. یک‌لحظه نگاهی می‌اندازم به آقا نجات. با چشمانی بسته و لب‌هایی تو هَم رفته احساس می‌کنم دارد بهم می‌گوید آرام باش ما اینجا هستیم تا در خدمت تو باشیم، تو هر زمان که مایلی می‌توانی قصد رفتن کنی، اما هرگز نمی‌توانی اینجا را ترک کنی.

تمام

آذر ۹۴

برای “نازه” خانونِ روزهای در راه

سعید تورک

    نامم سعید است و فامیلِ تورک هستم. سی‌وشش بهار را دیده‌ام و این بهار که از راه می‌رسد مریض‌ترینشان است. اهل زنجانم، ساکن تهران. در اردبیل کاردان گرافیک شده‌ام و از درب جلویی دانشکده هنر چمران اهواز شاخه شوشتر در ترم شش از مقطع کارشناسی نقاشی اخراج شده‌ام. از بیست‌سالگی شعر گفته‌ام که قبول نیفتاده و در نظر نیامده. از پاییز سال نودوچهار داستان می‌نویسم. نفر سوم جایزه گچساران در بهار نودوپنج شده‌ام و چند باری هم در جوایز دیگر نوشته‌هایم تا حدودی مورد اقبال بوده است. اکنون در خدمت شما هستم.

 

 

دیوار برلین در اتاق بایگانی

 

 

چند روزی از بازنشستگی‌ام نگذشته بود که رضا بشیر سر چهارراه کشاورز با برخورد یک موتورسیکلت هوا شد. لابد خواسته بود مثلِ سی و چند سال گذشته از این سمت خیابان به طرف دیگرش برود که موتورسیکلت، معلوم نیست از کجای خیابان مثل گلوله سر رسیده و زیرش زده بود. تا به بیمارستان برسانند تمام کرده بود. همان زمان دوچرخه‌اش به نرده‌های پنجره پشتی اتاق بایگانی زنجیر بود. لاستیک چرخ جلویی‌اش زیر آفتاب پوسیده و پنچر شده بود. روی تنه زنگ‌زده‌اش خزه بسته و پوسیده بود. مثل رضا پیر شده بود. شاید از او هم پیرتر. آینه نبود که خودش را ببیند وگرنه از این همه پیری دق می‌کرد. خورجین کوچکش روی ترک‌بند دوچرخه رنگ و رو رفته و نخ نما شده بود. از دو جا سوراخ داشت. یک طرفش که چندتا آچار و یک تلمبه کوچک داشت سنگین‌تر از طرف دیگر آویزان بود. خورجین را تمام آن سال‌ها عوض نکرده بود. صبح‌ها نصف سنگک داخل طرف دیگرش می‌گذاشت و با همان کت و شلوار اتو کشیده کهنه که سال‌ها تنش بود، خسته از پدال زدن نفس نفس می‌زد و داخل حیاط اداره می‌شد. همان‌طور که دوچرخه در حال حرکت بود پای راستش را بلند می‌کرد و پیاده می‌شد. دوچرخه را روی دست تا پشت اداره می‌برد و کنار پنجره اتاق بایگانی با یک زنجیر فلزی که گره‌هایش بارها به خاطر پوسیدگی شکسته و از چند جا جوش خورده بود، می‌بست. عصرها همین مسیر را برعکس طی می‌کرد. زنجیر را باز می‌کرد و همان‌طور خالی به نرده‌ها قفل می‌زد. دوچرخه را روی دست از پشت اداره حرکت می‌داد و تا در خروجی که می‌رسید، نگهبان‌ها چندتا لیچار بارش می‌کردند که صدای بلند خنده‌شان تا داخل اداره می‌آمد. حتماً مثل هزاران بار قبلی می‌گفتند:

 _ رضا این را بفروش یک موتور بخر. دیگر پیر شدی نمی‌توانی پدال بزنی.

 بلند بلند می‌خندیدند. رضا آدمی نبود که زیر بار حرف ناحسابی بماند. همین که می‌گفتند پیر شدی می‌گفت:

 _ باباهاتان پیر شدند. فردا که افتادند مردند می‌بینمتان! من با همین دوچرخه‌ام می‌آیم خواستگاری مادرتان.

 دوباره خنده بود که از کنار دیوارها و بین درخت‌ها سَر می‌رفت. رضا با همان صورت سنگی‌اش و با آن دماغ پهن شده بین گونه‌های بر آمده‌اش که معلوم نمی‌کرد کِی شوخی می‌کند و کِی جدی است، از در نگهبانی بیرون می‌زد. پای چپش را روی پدال می‌گذاشت و دوچرخه را روی دست راه می‌برد تا سرعت بگیرد. بعد همزمان که دوچرخه می‌رفت او هم چند بار مثل اسب سوارهای سرخپوست پای راستش را در حال نیمه دویدن امتحان می‌کرد. وقتی دوچرخه کاملاً توی دور می‌افتاد، می‌پرید و پای راستش را از روی زین رد می‌کرد و مستقیم روی پدال دیگر می‌گذاشت. رکاب می‌زد. دو بار زنگ شماطه‌دارش را برای نگهبان‌ها به صدا در می‌آورد که تا ساعت‌ها توی گوش نگهبان‌های در ورودی زنگ می‌زد و رضا بشیر از چشم‌ها پنهان می‌شد. رضا بشیر آدمِ موتور سواری نبود. از هر چیز که صدای راه رفتنش پِت پِت موتور می‌داد می‌ترسید. آدم ترسویی نبود. خودش می‌گفت:

 _ محتاطم. نمی‌خواهم بچه‌ها بی پدر بمانند.

 در سراشیبی خیابان که می‌افتاد، پیاده می‌شد و دوچرخه را روی دست می‌برد. از اینکه دوچرخه‌اش سرعت بگیرد هراس داشت.

 

 حالا بعد از این همه سال دوچرخه همان‌طور کنار پنجره بایگانی زنجیر شده مانده است. دیگر مثل زمان رضا پنجره باز نیست. پشتِ شیشه را رنگ سفید مات زده‌اند. چندتا روزنامه باطله هم چسبانده‌اند. دوچرخه غریب افتاده است. کنار دوچرخه را فیلتر سیگار پوشانده و روی زینش جا به جا سوخته است. همکارها بعد از ناهار پشت اداره صف می‌بندند و بعضی هم روی زین یک‌وری می‌نشینند و سیگار می‌کشند. چندباری به بچه‌های خدمات دستور رسیده بود که بازش کنند و به خانواده‌اش تحویل بدهند. اما کسی به صرافت این کار نیفتاده بود. حتماً کسی دلش نمی‌آمد دست به دوچرخه رضا بزند. شاید هم بخاطر این که دوچرخه پاتوق بچه‌های سیگاری شده بود. برای اینکه سیگار بکشند کجا بهتر از پیش دوچرخه رضا بشیر. کم کم داشت پنجره بایگانی پشت اداره به پنجره دوچرخه تغییر کاربری می‌داد. دوچرخه جزئی از اموال اداره می‌شد. داشت جان می‌گرفت که رضا بشیر را سر چهارراه کشاورز یک موتورسیکلت که صدای پت پتش سال‌ها ترسانده بود، هوا کرد.

 تقریباً یک هفته از بازنشتگی‌ام گذشته بود. برای تسویه حساب و دیدار مجدد با همکاران به اداره رفته بودم که رجبی با سر و صدا آمد و گفت:

 _ رضا بشیر یک ساعت پیش سر چهارراه کشاورز هوا شد. یک موتوری زد زیرش و تا به بیمارستان برسانند تمام کرد.

 بعد رو به من کرد و گفت:

 _ تو هم اینجایی؟ کِی آمدی؟ بازنشستگی خوش می‌گذرد یا نه!؟

 خنده بلندی کرد و از اتاق خارج شد. نماند تا جواب احوال پرسی‌اش را بدهم. هرچند خبر بقدری تکان دهنده بود که تا یک ساعت بعد هم می‌ایستاد نمی‌توانستم جوابش را بدهم. خبر تصادف رضا بشیر را گرفته بودم و به این فکر می‌کردم که مگر بازنشستگی خوش هم می‌گذرد؟ زندگی همان نکبتی هست که بود. بجای کار این بار توی خانه می‌نشینی یا مجبوری بلند شوی صورتت را تیغ بیندازی و کت و شلوار را به هوای خرید نان و سبزی و ماست و چندتا خرت و پرت دیگر تنت کنی و به خیابان بزنی. آخر سر از نزدیکی‌های اداره سر در بیاوری. پیاده مثل هر صبحِ سی و چند سال گذشته تا درِ ورودی هم بروی ولی دیگر به آنجا که رسیدی سرت را مثل گاو نُه من شیر ده کج نکنی و توی اداره نپیچی. مجبوری به خودت بقبولانی که نه، دیگر دوره تو تمام شده است و آنجا به تو احتیاج ندارند! شاید فقط نگهبان‌های در ورودی تو را بشناسند و دستی برایت تکان بدهند. مثل همه سال‌ها که پدرم را می‌دیدند و داد می‌زدند:

 _ سلام، خوبی مهندس؟ بازنشسگی خوش می‌گذرد یا نه؟

 به تو هم دست تکان بدهند. مانند پدر که لبخند خشک و مصنوعیش را تحویل می‌داد و راهش را کج می‌کرد و می‌رفت، من هم سری تکان بدهم و بروم. مثل یک غریبه که انگار از سر اتفاق وسط خوش و بش چند نفر از دور گیر کرده و فکر کرده است با او حرف می‌زنند، همین‌طور الکی دستی تکان بدهم و راهم را بکشم و بروم. مثل پدر شب‌ها که توی خانه تنها می‌شد و تلفن را بر می‌داشت و به من زنگ می‌زد که تازه چند سالی بود در همان اداره مشغول شده بودم. می‌گفت:

 _ امروز از کنار اداره‌ی‌تان گذشتم. چرا فلان درخت را بریده‌اند یا مثلاً چرا هنوز کارمندان اداره یاد نگرفته‌اند میدانچه وسط حیاط را درست دور بزنند؟

 امّا می‌دانستم که تمام حرفش این نیست و حتماً می‌خواست بگوید:

 _ امروز که از در اداره‌ی‌تان رد شدم باز آن نگهبان‌های در ورودی به من گفتند بازنشستگی خوش می‌گذرد یا نه؟

 بعد چندتا لیچار بارشان می‌کرد و می‌گفت:

 _ گه خورده‌اند. بازنشستگی مگر خوش می‌گذرد؟ اصلاً بازنشستگی مگر می‌گذرد؟ خیلی هم خوب؟ خیلی هم راحت؟

 بعد از غُرغُرهای مادرم می‌نالیدکه یک ریز از اشرف خانم حرف می‌زند و سرش را خورده و آخر سر می‌گفت:

 _ خوش به حال رضا بشیر که دیوانه شده و افتاده است توی خیابان‌ها. نه زنی نه بچه‌ای نه اداره‌ای نه حقوقی و بیمه‌ای. رها از دار دنیا.

   

 رضا بشیر از دار دنیا غیر از همان دوچرخه بیست و هشت آلمان غربی‌اش هیچ نداشت. زمانی که بازنشستش کردند بیشتر از پانزده سال بود که در بایگانی آن اداره کوفتی کار می‌کرد و تمام مدّتش را به غیر از یک سال آخر، در کنج خلوت خود لای هزاران پرونده که داخل قفسه‌های فلزی تا سقف چیده شده بودند، زندگی می‌کرد. تا چند ساعت بعد از پایان شیفت کاری هم آنجا می‌ماند تا کارهایش را راست و ریس کند و شندرغاز اضافه کاری که سر ماه روی حقوقش می‌آمد را خرج چاله‌های بزرگ زندگی‌اش بکند. تمام آن مدتی را که در بایگانی اداره سر کرده بود، نُه تا رییس مستقیم عوض کرده و پنج تا هم مدیرعامل به چشم دیده بود. اما این‌ها برای رضا بشیر اصلاً مهم نبود. کارش را درست انجام می‌داد. با کسی معاشرت نداشت. در طول روز بیشتر از دو یا سه بار آن‌هم برای پُر کردن قوری برقی‌اش و یا برای رفتن به توالت بیرون نمی‌آمد. همان وقت هم، حتماً کُتش را می‌پوشید. به جای دمپایی‌های جلو باز کفش‌های کهنه‌اش را پا می‌کرد. هیچ‌کس رضا را خارج از اتاقش بدون کت و شلوار ندیده بود. در آن همه سال دو دست کت و شلوار و یک جفت کفش عوض کرده بود که آن‌هم برای دامادی‌اش بود. هر سال یک بار به آقا صمد کفاش سر کوچه‌ی‌شان می‌داد تا کفیِ تازه‌ای برایشان کار بگذارد. از نظر او آقا صمد بهترین کفاش تمام دوران‌ها بود. زن گرفته و صاحب دوتا پسر شده بود. هیچ‌کس بغیر از بچه‌های کارگزینی اسم زن و بچه‌اش را نمی‌دانستند یا حتی آنها را ندیده بودند. کسی خانه او را هم نمی‌شناخت. روزی که قرار بود به زنش خبر بدهیم به بیمارستان بیاید، من و سلیمانی تا سه ساعت پُرسان پُرسان توانستیم خانه‌اش را در پشت خیابان‌های امامزاده شاه عبدالعظیم توی یک کوچه تنگ پیدا کنیم. رضا بشیر در خانه پدری‌اش که به او ارث رسیده بود زندگی می‌کرد. درِ سبز رنگ خانه‌شان را که زدیم دوتا پسر شش ساله شبیه هم بیرون زدند. سلیمانی پَغی زد زیر خنده و گفت:

 _ شما پسرهای رضا بشیرید؟

 بعد رو به من کرد و گفت:

 _ تو را قرآن نگاه کن. کپی برابر اصل! خود رضا بشیرند، نه؟

 انگار مقابل یک نفر، آینه قدی گذاشته باشی و بخواهی ببینی. لباس‌ها و کفش‌هاشان شبیه به هم بودند. گونه‌ها، موها، چشم‌ها و ابروها شکل هم کشیده شده و همه آن‌ها کوچک شده رضا بشیر بودند. از گوشه در که خم شده بودند تا ته کوچه را ببینند، انگار رضا بشیر سرش را از لای دریچه کوچکِ روی درِ بایگانی بیرون کرده و داشت کل سالن دراز اداره را دید می‌زد. بعد چشم‌هایش را ریز و درشت می‌کرد تا سالن خلوتِ اداره را توی آن ساعت صبح دقیق‌تر ببیند. با همان چشم‌های ریز و ضعیفش به تنهایی بایگانی بزرگ اداره را می‌چرخاند. نامه‌ای یا پرونده‌ای اگر می‌خواستی باید پشت همان در می‌ایستادی تا از لای دریچه روی در به دستت برساند. از همان دریچه می‌توانستی سیم رادیوی جنرال رضا را ببینی که از پشت یکی از قفسه‌ها شروع شده بود و روی میز قرار داشت. می‌توانستی منبع صدای گوینده اخبار را پیدا کنی. آن همه که رضا اخبار را گوش می‌کرد خودِ کارمندان رادیو گوش نمی‌کردند. حتی گوینده هم نمی‌دانست چه دارد می‌گوید اما او تمام خبرها را دقیق گوش می‌کرد و به خاطر می‌سپرد. شاید روزی در یک مهمانی یا مثلاً در مراسم خواستگاری پسرهایش سال‌ها بعد بتواند از آن‌ها استفاده کند و در مقابل خانواده عروس پُز روشنفکری بدهد. اما رضا اصلاً اهل این حرف‌ها نبود. انگار منتظر بود. منتظر لحظه‌ای که همه چیز درست شود یا کلاً خراب شود. از آن آدم‌های مرموزِ حاضر جواب بود که انگار همه چیز را می‌دانند. آخر سر همه چیزهایی که می‌دانند از یک طرف سرشان بیرون می‌زند و دیوانه می‌شوند. سلیمانی همیشه سر به سرش می‌گذاشت و داد می‌زد:

 _ رضا این قدر اخبار گوش می‌دهی نمی‌میری؟ ببین، پسِ سرت باد کرده! همه این اخبار دارند بیرون می‌زنند.

 بلند بلند می‌خندید. در مرام رضا نبود که جواب کسی را ندهد. همان لحظه جواب سلیمانی را کفِ دستش می‌گذاشت و می‌گفت:

 _ آدم‌هایی که زیاد حرف می‌زنند زودتر از آدم‌هایی که زیاد گوش می‌دهند می‌میرند. نمی‌دانستی بدان!

 رضا آن‌قدر به اخبار رادیو گوش داده بود که فکر می‌کرد همه چیز را می‌داند و به کسی چیزی نمی‌گفت. در طول روز بیشتر از سی کلمه حرف نمی‌زد. کل صدای اتاق بایگانی به دوش گوینده‌های رادیو بود. گوش‌هایش به موازات بینی پت و پهنش بزرگ شده بود. زمستان‌ها که کلاه پشمی‌اش را روی سر می‌کشید گوش‌های بزرگش از زیر کلاه پیدا بود. رضا گوش بزرگ دیوار بود که هر صدایی را می‌شنید و لام تا کام حرفی نمی‌زد. حتماً با آن گوش‌های تیزش صدای پوسیدن پایه‌های قفسه بایگانی را هم شنیده بود. رضا منتظر بود تا از رادیو عجیب‌ترین خبرش را بشنود. شاید روزی می‌رسید که مثل ارشمیدس از اتاقک بایگانی صدای بلند او را بشنویم که داد می‌زد:

 یافتم! یافتم!

 بعد با شتاب در حالی که دیگر کُتش را تنش نکرده، با دمپایی‌های جلو باز بیرون بزند که:

 یافتم! یافتم!

 و کشف جدیدی کرده باشد. اما رضا کلاً اهل این‌جور رفتارها هم نبود. زمانی که از بیمارستان تماس گرفته بودند تا به او خبر بدهند که زنت وقتش رسیده، با همان آرامش و خونسردی خاص خودش، کتش را پوشیده بود و کفش‌های کهنه‌اش را پایش کرده بود. سیم رادیو و قوری برقی‌اش را از پشت قفسه کشیده بود. دریچه روی در را از پشت بسته و چراغ‌ها را خاموش کرده بود. کیفش را زیر بغل زده و برای گرفتن دومین مرخصی طول خدمتش پیش رییس رفته بود تا خبر بدهد که دارد پدر می‌شود. روزی هم که برگشت یک جعبه شیرینی کشمشی را داده بود دست سلیمانی گفته بود:

 _ بین بچه‌ها تقسیم کن.

 نهایت واکنش رضا همین بود.

 دل خوشی‌اش این بود که هر صبح با همان دوچرخه بیست و هشت آلمان غربی‌اش که نوارهای قرمز رنگی از دسته‌هایش آویزان بود و در هوا باد می‌خورد و با نصف سنگکی که از گوشه طرف راست خورجین پیدا بود، پیاده تا پشت اداره برود. سنگک را از توی خورجین بردارد و کیف چرمیِ رنگ و رو رفته بدون دسته‌اش را زیر بغل بزند. داخل اداره قبل از آمدن دیگر همکاران مستقیم تا ته سالن که اتاق بایگانی در آنجا قرار داشت، با آرامش قدم بزند. بوی کاغذ و زمینِ شُسته را از هم تشخیص بدهد. کلید اتاقش را از جیب کتش در آورد و وارد اتاق شود. اولین کاری که بعد از روشن کردن چراغ‌ها انجام می‌داد، باز کردن دریچه روی در باشد تا بتواند سرش را بیرون کند و تا انتهای سالن را دید بزند. خلوتی سالن اداره در آن ساعت صبح حتماً دیدن داشت که رضا بشیر تمام آن سال‌ها، بغیر از سه بار مرخصی طول خدمتش و یک سالِ آخر قبل از بازنشستگی، هر صبح از دریچه کوچک روی در به آن خیره شده بود. رضا بشیر کهنه کار بایگانی بود. قبل از اینکه کار توی اداره شروع شود و روز رونق بگیرد چای ساز برقی و دو تا لیوان رویی زرد رنگش را بر می‌داشت و سمت آبدارخانه می‌رفت، بعد از شستن و پر کردن، به کنج خلوتش بر می‌گشت. رضا عاشق رنگ‌ها بود. لیوان‌های رویی زرد رنگ، دوچرخه با نوارهای قرمز و سبزِ روی تنه‌اش و رادیوی سیاهی که جا به جا چسب‌های رنگی روی تنه‌اش چسبانده بود. حتی زنان چشم رنگی اداره او را به وجد می‌آوردند.

 قوری را به پریز روی دیوار پشت یکی از همان قفسه‌های بلند که سه راهی سیاه رنگی به آن بود می‌زد و دو شاخه رادیوی جنرالش را به طرف دیگرش وصل می‌کرد. زمانی که ما وارد سالن می‌شدیم، صدای بلندِ گوینده خبرِ ساعت هشت صبح را می‌شنیدیم که از دریچه کوچک روی در اتاق بایگانی به داخل سالن هجوم می‌آورد. می‌توانستی صدای هم زدن چای توی لیوان رضا بشیر را مابین صدای گوینده رادیو بشنوی. حتماً سلیمانی آن وسط پیدا می‌شد که داد بزند:

 _ چه خبر از دنیا بشیر؟

 رضا بشیر هم بی معطلی بگوید:

 _ خرها جفت جفت زاییده‌اند و خردانی پر شده است.

 تنها زمانی که هر روز صدای رضا بشیر توی سالن می‌پیچید و مثل دلوی که پس از افتادن توی آب تهِ چاه، چند بار اکو می‌گرفت همان اول صبح بود. صدا از لای درِ تمام اتاق‌ها وارد می‌شد. گوشه گوشه سالن بزرگ را طی می‌کرد و از در ورودی اداره بیرون می‌خزید و ساختمان اداره را دور می‌زد. در پشت ساختمان از لای پرّه‌های دوچرخه عبور می‌کرد و از گوشه باز پنجره بایگانی داخل اتاق می‌شد. رضا وقتی اِکوی صدای خودش را می‌شنید کیفور می‌شد و صدای رادیو را بلندتر می‌کرد تا بیشتر لذت ببرد. به اقرار خیلی‌ها او عجیب‌ترین آدمی بود که توی آن سال‌ها کارمند اداره آب و فاضلاب شده بود.

    

 عجیب‌ترین اتفاقی که در تمام سال‌ها، در اداره آب و فاضلاب رخ داد به صبح پنجشنبه هجدهم آبان ماه سال شصت و هشت برمی‌گردد. صدای رادیوی رضا بشیر بلندتر از هر روز شنیده می‌شد که گوینده، خبر از فروریختن دیوار برلین می‌داد. اما دیگر قاشق چای خوری رضا به بدنه لیوان رویی زرد رنگش نمی‌خورد. اداره کم کم شلوغ می‌شد. سکوتی در سالن حکمفرما بود که توی شلوغی اول صبحِ پرتحرک اداره هم شنیده می‌شد. سلیمانی مثل همیشه داد زد:

 _ چه خبر از دنیا بشیر؟ دیوار برلین را چرا ریختی رضاجون؟

 اما نه خرها جفت جفت می‌زاییدند و نه دیوار برلین در اتاق بایگانی فرو می‌ریخت. کم کم همه همکاران به این سکوت رضا و به آن خاموشی شک می‌کردند. در اتاق نشسته بودیم. لقمه‌های صبحانه را می‌جویدیم و چای را هورت می‌کشیدیم. با این‌که از تحولات روز دنیا متعجب بودیم، هر کدام در دلمان به مسخره بازاری که برای‌مان ساخته بودند می‌خندیدیم که همهمه سالن ما را به بیرون پرتاب کرد. رضا بشیر خواسته بود مثل همیشه چای‌ساز برقی‌اش را به پریز پشت قفسه وصل کند که پایه پوسیده قفسه بزرگ کنار میز رضا شکسته بود و تمام قفسه‌ها و پرونده‌ها با منقوله‌های رنگ‌بندی شده‌شان مثل دومینو ریخته و رضا بشیر را در آغوش خود بلعیده بودند. چای ساز برقیش گوشه‌ای افتاده و آب داخل آن با خون رضا بشیر در هم قاطی شده بود. رادیو با دکمه‌های رنگی‌اش کناری افتاده بود و گوینده نمی‌دانست از شوق آن همه خبر که مثل بمب اتم تمام مرزها را شکافته بود، چه کند. گرد و خاک از لای پرونده‌ها در هوا پخش بود و نور صبحگاهی که از پنجره بر آن می‌تابید به شکل گَرد زرد رنگی در آمده بود که کل اتاق را می‌پوشاند. اما رضا آن زیر افتاده بود و نمی‌توانست آن‌همه زیبایی را یک‌جا ببیند. اگر به هوش بود حتماً از گردِ زرد رنگ توی اتاق بی‌هوش می‌شد. رادیو ما بین صدای تک تک پرونده‌هایی که در جای جای اتاق بایگانی از داخل قفسه‌های آرام گرفته، می‌افتادند و خاک‌های زرد پخش شده در هوا را تکان می‌دادند، از واکنش رهبران عالم خبر می‌داد. قفسه‌ها پشتِ در را کاملاً گرفته بودند و نمی‌شد آن را باز کرد. نگهبان‌ها و رییس و مدیرعامل اداره و همه همکاران پشتِ درِ اتاق بایگانی منتظر ایستاده بودند شاید مأمورین آتش نشانی بتوانند در را بشکنند و وارد شوند. رادیو هنوز سوزنش روی دیوار برلین گیر کرده بود و مثل چکش برقی ریشه‌های باقی مانده آن را از ته می‌کند و فرو می‌ریخت. رضا بشیر زیر خروارها پرونده و قفسه جان می‌داد. بالاخره مأمورین توانستند با دستگاه‌های عهد بوقشان در را بشکنند و به زور وارد شده و با کمک خیل زیادی از همکاران قفسه‌های سنگین را بلند کنند. رضا بشیر زنده بیرون آمده بود. اما فقط زنده بود. سرش شکسته و تنش را خاک و پرونده پوشانده بود. خون تمام صورتش را گرفته و بازو و پای چپش از چند جا شکسته بود. نصف سنگکش هنوز نخورده روی میز له شده زیر آوار پرونده‌ها باقی بود. دیگر کسی از دیوار برلین حرفی نمی‌زد و تا چند روز صحبت از رضا بشیر بود و دیواری که توی اتاقش روی سرش آوار شده بود. سلیمانی می‌گفت:

 _ رضا، قربانی دیوار برلین شد!

 همان روز من و سلیمانی سه ساعتِ تمام در محله‌های ری پشت امامزاده شاه عبدالعظیم دنبال خانه رضا بشیر بودیم تا زنش را با دو پسر دوقلویش به بیمارستان ببریم. از همان روز دیگر دوچرخه رضا بشیر پشت ساختمان اداره کنار پنجره بایگانی زنجیر شده باقی ماند تا لحظه‌ای که بعنوان اموال منقول اداره آب و فاضلاب تهران و نماد فرو ریختن دیوار برلین در ذهن تمام همکارها خودش را جا کرد. محلی شد برای گردهمایی همکارهای سیگاری که بعد از صرف ناهار کنارش بایستند و سیگاری دود کنند و از سقوط کمونیسم شوروی بگویند و از زن‌های موبور و چشم رنگیِ مینی‌ژوپ پوش روسی حرف بزنند که در جنگ جهانی دوم با پوتین و شلوار و کلاه خود مقابل آلمان‌ها صف بسته بودند. آن‌ها روی زین دوچرخه رضا می‌نشستند و دائم از این حرف می‌زدند که دنیا به گُه‌دانی بزرگی تبدیل شده است و این همه سگ دو زدن‌ها و کلنجار رفتن‌ها به درد لای جِرز هم نمی‌خورد. آخر سر به این نتیجه می‌رسیدند که خوش بحال رضا بشیر که از این همه نکبتِ انبوه خلاص شده بود. باید بروند به پرونده‌های مضحکی رسیدگی کنند که آخر سر توی بایگانی اداره خاک بخورند تا روزی که معلوم نیست کی و چطور بر سر تک تک آنها آوار شوند.

 انگار انتظار رضا بشیر به سر رسیده بود و او در ذهنش تمام آن سال‌ها نقشه ریختن دیوار برلین را در سرش می‌پروراند تا بتواند با همان دوچرخه بیست و هشت ساخت آلمان غربی‌اش از بلوک شرق عبور کند.

    

 سه ماه بعد وقتی که رضا بشیر، روبروی ورودی اداره از تاکسی پیاده شد هیچ یک از نگهبان‌ها فکر نمی‌کردند که آن مرد خوش پوش با کت و شلوار نو نوار و پلیور کاموایی دست بافت قهوه‌ای و کفش‌های ورنیِ براق که یک عصای چوبی هم زیر بغل راستش داشت، همان رضا بشیر دوچرخه سوار چند ماه گذشته است که از آن طرف دیوار زنده برگشته بود. همه مات صورت او شده بودند. نصف سرش به خاطر جراحی تاس شده بود و پای چپش را پشت سر خودش می‌کشید و دست چپش لمس بود. مستقیم به سمت کارکنان نگهبانی رفته بود و با همان دستی که عصا زیر بغلش بود با تک تک آن‌ها دست داده و سلام و احوالپرسی گرمی کرده بود که به اقرار تمام آن‌ها اولین بار طی آن سال‌ها بود که رضا بشیر با خوش‌رویی به کسی سلام داده بود. همه همکاران در سالن بزرگ صف بسته بودیم تا این که رضا بشیر با عصای چوبیش وارد شد. رییس بخش با حلقه گل به استقبالش رفت و آن را به گردنش انداخت و بلند داد زد:

 _ برای سلامتی رضا بشیرِ عزیز، کهنه کار بایگانی اداره آب و فاضلاب تهران بلند صلوات بفرست.

 همه با شوق صلوات فرستادیم. اما لبخند مسخره‌ای که گوشه لب رضا بشیر بود یک لحظه محو نمی‌شد تا این‌که خودش هم با صدای بلند همراه دیگران صلوات فرستاد. بعد از صلوات خنده بلند مضحکی کرد که آب دهانش از گوشه لبش که تازه معلوم شده بود کمی از طرف چپ به سمت پایین کشیده شده است، سرازیر شد و کت و شلوار تازه‌اش را با یک خط باریک خیس، نشانه گذاشت. یک قطره هم روی کفش ورنی‌اش افتاد. همه این‌ها در مقابل چشم‌های مات ما اتفاق می‌افتاد که از خنده بلند بشیر سِر شده بودیم. هیچ کس باور نمی‌کرد آن رضا بشیر که هیچ وقت خط اتوی کت و شلوار کهنه‌اش محو نمی‌شد و برای دیدن خنده‌های گاه به گاهش باید مدت‌ها صبر می‌کردی، الان به این شکل درآمده باشد. همه متفق‌القول در دلشان برای رضا دلسوزی می‌کردند و به هرچه نه بدتر دنیا تف و لعنت می‌فرستادند. اما رضا با همان خنده‌های هیستریکش از کنار رییس جدا شد و لنگ لنگان با همان عصای چوبی به طرف ما آمد و با صدای بلند داد زد:

 _ چچچه خبر اااز دددنیا سسسلیمانی؟ شششنیدم خخخرهاتون جججفت جفت زززاییییده‌اند!

 اما صدا، صدای رضا بشیر نبود. توی بیمارستان عوض شده بود؟ لکنت داشت و زنگ‌دار حرف می‌زد. سلیمانی که هنوز مات رضا بشیر و حرف زدن و راه رفتن او بود با ضربه آرنج من که به پهلوی چپش خورد به خودش آمد و پیش رفت و گفت:

 _ آره بابا بشیر جان، چه جور هم زاییده‌اند. بعد از اینکه زدی دیوار برلین را ترکاندی همه خرها چهارتا چهارتا می‌زایند!

 رضا بشیر انگار که بزرگترین خبر عمرش را شنیده باشد همان‌جا وسط ایستاد و به انتهای سالن خیره ماند. حتم داشتم به رادیوی جنرال رنگ رنگی خودش فکر می‌کرد و اتاق بایگانی که الان بعد از تعمیر اساسی و تعویض تمام قفسه‌ها، دیگر به او تعلق نداشت، جلوی چشم‌هایش رژه می‌رفت. قفسه‌ها به دیوار تبدیل شده بودند. داخل اتاق ردیف به ردیف کنار هم ایستاده بودند. به جای نردبان چوبی که باید به قفسه‌های فلزی تکیه می‌داد، یک چهارپایه چرخ‌دار وسط اتاق بود و به جای درِ چوبی با دریچه فلزی یک درِ تماماً فلزی رنگ شده تعبیه شده بود. خبری از میز و رادیو و قوری برقی رضا بشیر نبود. پنجره را از پشت رنگ سفید مات زده بودند و چند تکه روزنامه هم چسبانده بودند. روی یکی از روزنامه‌ها در یک طرف عکس گورباچف با آن ماه گرفتگی مزخرفش و در طرف دیگرش هلموت کُهل بود که بالای دیوارِ فرو ریخته برلین در پایین صفحه ایستاده بودند. تیتر را با رنگ سیاه درشت نوشته بود: «دیوار برلین فروریخت» سایه دوچرخه‌اش از پشت پنجره پیدا بود. نوارهای قرمز روی دسته‌اش در باد تکان می‌خوردند.

 رضا بشیر هنوز نمی‌دانست روزی که قفسه‌های فلزی روی سرش ریخته بودند، رادیو جنرالش از فرو ریختن دیوار برلین خبر می‌داد و تا لحظه‌ای که ماموران آتش نشانی بخواهند درِ بایگانی را بشکنند و او را از زیر آوار پرونده‌ها بیرون بکشند، گوینده رادیو تمام سعیش را کرده بود با تکه‌های دیوار برلین او را از خواب بیدار کند و نتوانسته بود. رضا بشیر همان‌طور که پای چپش را به کمک عصای چوبی پشت سر خود می‌کشید و به طرف سلیمانی و دیگر همکاران می‌آمد همه این فکرها را از سرش می‌گذراند و هرچه به آن کله نیمه تاسش فشار می‌آورد نمی‌توانست به یاد بیاورد که آیا قبل از این که زیر آوار قفسه‌ها و پرونده‌ها با فرشته مرگ دست و پنجه نرم کند، از رادیو خبر ریختن دیوار برلین را شنیده بود یا نه. برای رضا بشیر مهم بود که داغ‌ترین خبرها را زودتر از دیگر کارکنان اداره بشنود و مطلع باشد.

 هفته اول بعد از بازگشت رضا اوضاع آرام بود. تقریباً مثل سابق شده بود. بدون صدای گوینده رادیو و قاشق چای خوری رضا که چند ماهی بود به نبودشان عادت کرده بودیم. تفاوت عمده با هفته‌های گذشته بازگشت او بود که این‌بار بدون دوچرخه و سنگک و دیرتر از همه همکاران پا به اداره می‌گذاشت. با سر و صدا می‌آمد. صدای کشیدن پای چپش و خش خشی که ایجاد می‌شد همه را از ورود خود خبردار می‌کرد. ضربه‌ای که کلّه فلزی عصای چوبیش به کف پوش اداره می‌زد، مثل ناقوسی بود که در طول هشت ساعت کاری بیش از سی بار شنیده می‌شد. صدای خنده‌های بلند و ناموزون رضا به سمفونی گوش خراش موسیقی جاز می‌مانست که مردمِ طرفِ غربی دیوار برلین در اعتراض به آنچه نقض حقوق انسانی‌شان بود سر می‌دادند. رضا بشیر نماد تمام کسانی بود که حقشان را خورده باشند و نتوانسته باشند صدای اعتراض خود را بلند کنند. اما برای این نماد و اعتراض زمان نیاز بود که بیش از یک هفته طول نکشید. صبح شنبه دومین هفته حضور رضا در اداره، بعد از صرف صبحانه مشغول کار بودیم که صدای داد و بیداد رضا با آن زبان الکنش کل سالن را روی سر همه ما خراب کرد. سرِ شکافته مسئول جدید بایگانی گویای همه چیز بود. رضا بغض فروخورده خود را با عصای در دستش سر مسئول بایگانی بیچاره اداره خالی کرده بود. ما که رسیدیم دو نفر از همکاران زیر بغل او را گرفته بودند و از زمین بلندش می‌کردند. چند نفر هم با دستمالی سر خونین مسئول بایگانی را پوشانده بودند و به بیرون از اداره منتقلش می‌کردند. هیچ‌کس چیزی که رضا زیر زبانش تکرار می‌کرد را نمی‌فهمید. یک تعداد کلمات نامفهوم و بی شکل از لای دندان‌ها و لب‌های وارفته رضا بیرون می‌خزید که بیشتر به داد و بیداد سربازان آلمانِ نازی شبیه بود که حروفی جز «خ» و «ک» از آن به گوش‌های ما می‌رسید. آب دهانش سرازیر شده بود و تمام کت و شلوار براق تازه‌اش که آغشته به خاک کف سالن بود را خیس می‌کرد. چشم‌هایش برق می‌زدند و نیمه تاس سرش سرخ شده بود. حین راه رفتن عصایش را توی هوا چنان می‌چرخاند که گویی سرباز روسی روی خرابه‌های برلین پرچم پیروزی را در هوا تکان می‌داد. رضا دیگر آن رضای آرام سال‌های قبل نبود که بشود از او راجع به خرهای زاییده جهانِ خراب سؤال کرد. او خود به جهانِ ویران شده بعد از زلزله‌ای مهیب شبیه بود. هیروشیمایی در درونش داشت که هر روز بمب تازه‌ای بر سرش خراب می‌شد.

 رضا بشیر یک هفته بعد از مرخصیِ اجباری که او را راهی بیمارستان کرده بود، برگشت. بدون عصا با پای همچنان لنگ. آرام شده بود. رییس او را با خود به اتاقش برد. نیم ساعت بعد من و سلیمانی هم به او ملحق شده بودیم. داخل اتاق از همه چیز صحبت شد. از رادیوی جنرال رنگ رنگی‌اش و لیوان‌های رویی زردش تا دیوار برلینی که هر لحظه در درون رضا در حال فرو ریختن بود. از قفسه‌های فلزی بایگانی گرفته تا دوچرخه‌ای که زیر آفتاب آخر زمستان، پاتوق بچه‌های سیگاری شده بود. آخر سر به او تفهیم شد که دیگر نمی‌تواند در بایگانی خدمت کند. رضا تا آخرین لحظه جلسه دو ساعته سر به زیر نشسته بود و هر از گاهی قطره آبی از گوشه چپِ لبِ افتاده‌اش روی صندلی می‌چکید. در نهایت با قول رییس قبول کرد که به عنوان یکی از نیروهای خدماتی اداره در کنار دیگر کارگرها مشغول آب دادن درخت‌ها و گل‌های توی حیاط اداره باشد تا سال‌های دراز باقی مانده خدمتش را بتواند از سر بگذراند. شاید تنها کار راحتی که می‌شد در آن اداره درندشت به او سپرد همین بود. برای کسی مثل رضا بشیر که سال‌ها صندوق امانتدار مشخصات تمام کارکنان اداره بود، باغبانی درخت‌ها و گل‌ها چندان چیز خوشایندی نبود. چهره مغموم رضا از درون آشفته او خبر می‌داد. اما هیچ‌کس نبود که بداند آن‌چه که رضا را به این روز انداخته است فلج شدن یا از دست دادن اتاق و کار محبوبش نبود. رضا را بی خبری کشته بود. رضا تمام خبرهای انباشته در ذهنش را مثل پرونده‌های بهم ریخته بایگانی بعد از فرو ریختن از دست داده بود. متلاشی شده بود. تنها و تنها دیوار برلین بود که برای او حکم تک خالش را داشت و تصمیم داشت به هر عنوان که شده آن را برای خودش حفظ کند. از فردای آن روز رضا با همان کت و شلوار تازه بدون اتو با همان کیفِ چرمی رنگ و رو رفته بدون دسته و کفش‌های ورنی برّاقش که لبه‌هایش را خاک گرفته بود، در دفتر خدمات اداره بعنوان باغبان مشغول به کار شد. توی کیفش به غیر چند تکه کاغذ کهنه که اغلب نامه‌های اداری ممهور به مهر اداره آب و فاضلاب تهران که از نزدیک‌ترین تاریخ‌شان بیشتر از شش ماه گذشته بود و چند بسته قرص که دکتر برای او تجویز کرده بود، چیز دیگری نداشت.

 بعد از تعطیلات عید سال شصت و نه رضا بشیر سعی کرد با جدّیت تمام مثل گذشته کارش را ادامه دهد. یک ماه اول سال را به آرامی سپری کرد. هر صبح دیرتر از دیگر همکاران می‌آمد و لب حوض می‌نشست و پاچه‌های شلوارش را توی جوراب‌های رنگی‌اش می‌گذاشت. همان‌طور که پای لنگش را پشت سر خود می‌کشید از این سر حیاط تا آن سرش را طی می‌کرد و با چشم‌های لوچش خیره در همکاران اداره مشغول به کار می‌شد. دیگر نه حال و هوای اتاق بایگانی او را وسوسه می‌کرد سرِ مسئولش را مثل هندوانه قاچ بزند و نه حتی عصایی داشت که بتواند این کار را انجام دهد. به صرافت این هم نیفتاده بود که اوضاع آرام اداره را به هم بریزد. از دوچرخه‌اش که چند ماه بی صاحب کنار همان پنجره بایگانی زنجیر شده بود هم سراغی نمی‌گرفت.

 به یُمن سقوط قفسه‌های بایگانی در اوایل سال و به لطف رییس اداره، زن و بچه‌های کپی برابر اصل رضا سر و کله‌شان در اداره پیدا شد. چشم همه همکاران به جمال آنها منور شده بود. زنش با چشم‌های قهوه‌ای گیر کرده در عمق صورتش و گونه‌های زردش زیر چادر کنار رضا ایستاده و دست بچه‌های دقلویش را گرفته بود. رضا خجالت زده و سر به زیر کنار آن‌ها یک وری به سمت چپ لنگر انداخته بود. مدیر عامل در جمع همکاران از رضا بشیر به خاطر قریب به پانزده سال خدمت شرافتمندانه در اداره بایگانی تشکر به عمل می‌آورد و سخنرانی قرّایی در توانایی رضا در مدیریت بایگانی کرد. آخر سر در بین صدای تشویق تمامی همکاران کادوی ناقابلی را که متشکل از یک دست پارچ و لیوان کریستال و یک جفت کفش ورنی تازه بود به او اهدا کرد. اما رضا فردای همان روز دوباره با همان کفش‌های برّاق خاک خورده قدیمیِ خود در سر کار حاضر شده بود. همان روز سلیمانی و من برای سر زدن به رضا وقت ناهار پیش او رفتیم. سلیمانی قبل از این‌که سلامِ مبسوطش را نثار رضا کند داد زد:

 _ چه خبر از دنیا بشیر؟

 رضا که سعی داشت با دست سالمش آبِ گوشه لبش را بگیرد و با دست معلولش عرق نشسته در قسمت تاسی سرش را پاک کند، مات از سؤال سلیمانی چند لحظه خیره به او نگاه کرد و بعد با همان زبان الکنش گفت:

 _ مممسخره خخخودتی و جججدّ و آآآبادت خخخیکی بی صصصفت!

 بعد تکه چوب خشکیده‌ای که به زانوی پای سالمش تکیه داده بود را به طرف سلیمانی پرتاب کرد. با همان لُکنت همیشگی‌اش شروع به گفتن کلمات نامفهوم کرد که هر لحظه عصبانی‌تر می‌شد. قسمت تاسی سرش دوباره سرخ شده بود و مدام نفس نفس می‌زد. از این که نمی‌توانست حرفش را صاف و پوست کنده بگوید، خفه می‌شد. چیزهای نامفهومی را زیر زبانش لق لقه می‌کرد. با اِصرار من، سلیمانی به داخل ساختمان برگشت. به همراه مسئول واحد خدمات و چند نفر دیگر، رضا را آرام کردیم. رضا به بمب متحرکی شبیه بود که در آن مدت، خاموش داخل اداره در رفت و آمد بود تا لحظه‌ای که سلیمانی با شوخی قدیمی‌اش جرقه‌ای به انبار باروتش زده بود. آن اتفاق تمام این سال‌ها تا لحظه‌ای که رضا بشیر در چهارراه کشاورز با موتورسیکلت هوا شود و ریق رحمت را سر بکشد، مثل داغ سنگینی روی پیشانی سلیمانی باقی ماند. از روزی که رضا بشیر در اتاقک خدمات، دم دمای ظهر اردیبهشت بی‌هوا از خواب پریده بود و داد زده بود که دیوار برلین فروریخت، بیش از پانزده سال می‌گذرد. همان شب وقتی با خنده و شوخی آن حادثه را برای پدرم تعریف کرده بودم، او بی هیچ مقدمه‌ای در چشم‌های من غضب کرده و بدون کمترین شک در حرف‌هایش گفته بود:

 _ رضا بشیر دیوانه بود دیوانه‌تر هم شد!

 آن خواب نما شدنِ رضا بشیر مایه استهزای تمام اداره شده بود. خیلی‌ها می‌گفتند خودش را به دیوانه‌گی زده است و همه را دست می‌اندازد. بعضی هم می‌گفتند باید با یک روان پزشک مشورت کند. برخی معتقد بودند رضا بشیر باید بازنشسته شود و با حقوق تقاعد زندگی‌اش را بگذراند. اما سلیمانی هیچ چیز نمی‌گفت. دیگر نمی‌توانست چشم در چشم رضا بشیر نگاه کند. مسیرش را همیشه کج می‌کرد تا مقابل او قرار نگیرد. بعد از آن اتفاق پاتوق سیگاری‌های اداره در پشت پنچره اتاق بایگانی، خالی از دیوار برلین رضا نبود. گاه و بی‌گاه صدای خنده آن‌ها را می‌شد از جای جای اداره شنید که داد می‌زدند:

 _ دیوار برلین فروریخت! دیوار برلین فرو ریخت! _

 صدای خنده‌ی‌شان مثل پتکی بود که بیشتر از رضا بشیر بر سر سلیمانی فرود می‌آمد.

 عجیب‌ترین اتفاق آن روزها زمانی رخ داد که کیف رضا بشیر داخل اتاقک خدمات روی زمین افتاده بود. دوازده عکس سه در چهار از زنان چشم رنگی اداره که تماماً از لای پرونده‌های بایگانی کنده شده بودند، به همراه عکس‌های زنان لخت که با دقت زیاد از صفحات مجله‌های پورن بریده شده بودند، در بین قرص‌ها و نامه‌ها، محتویات کیفش را تشکیل می‌داد. رضا بشیر خواسته بود ما بین خنده‌های متعجب کارگران خدماتی، خونسردی خودش را حفظ کند و آن‌ها را به کیفش برگرداند. اما نه دست‌ها یاری‌اش کرده بودند و نه پاهایش. کارگرها چنان بلند خندیده بودند که صدای قهقهه‌شان از اتاقک واحد خدمات سر ریز شده بود. از لای درخت‌ها و گل‌ها لغزیده بود. داخل حوض پر آب اداره را چرخی زده و در سالن دراز داخلی تا دم در اتاق بایگانی هم پیش رفته بود. اما همین که رضا زیر گریه زده بود و روی عکس‌ها دمر افتاده بود، کارگرها نفس در گلویشان خشکیده و صدای خنده‌هایشان در هوا یخ بسته بود. رضا پاهایش را با هزار زور و زحمت جمع کرده بود و مثل مرغ تازه جوجه کرده‌ای سعی کرده بود عکس‌ها را زیر پر و بال خودش پنهان کند. صدای گریه رضا لکنت نداشت. زنگ نمی‌زد. فحش نمی‌داد. کلمات نامفهوم آلمانی از زیر زبانش در نمی‌شد. صدای گریه رضا همان‌طور صاف و بی‌خش در هوا پخش می‌شد و به دیوارها برخورد می‌کرد. اِکو می‌گرفت و در پشت ساختمان کنار پنجره بایگانی دوچرخه را روی دست می‌برد و همان‌طور که می‌خواست دور بگیرد، پای چپش را در رکاب گیر می‌داد و مثل سوارکاران سرخپوست پای راستش را به بهانه پریدن چند بار امتحان می‌کرد. وقتی که دوچرخه کاملاً توی دور می‌افتاد پای راستش را از روی زین رد می‌کرد و آن طرف رکاب قرار می‌داد. رکاب می‌زد و از مقابل همه زنان چشم رنگی اداره و تمام زنان مینی‌ژوپ پوش روسی و زن‌های لخت توی مجله‌های پورن عبور می‌کرد. آن‌ها برایش دست تکان می‌دادند. رضا بشیر با کت و شلوار کهنه اتو شده‌اش و کفش‌های واکس زده براقش دوبار زنگ شماطه دار دوچرخه‌اش را به صدا در می‌آورد و می‌رفت.

 خبر این اتفاق در کل اداره پخش شد. مسئولین حراست رضا را پس از فاش شدن رازش چندین بار استنطاق کردند و هر بار با به هم خوردن حال روحی رضا بشیر و سرخ شدن قسمت تاسی سرش و خارج شدن الفاظ نامفهوم آلمانی از دهانش، بیخیال شده بودند.

 آخرین ضربه را رضا خودش بر پیکره بر زمین افتاده‌اش وارد کرد. او به مثابه هیتلر بود که با دیدن ارتش سرخ در پشت دروازه‌های برلین اسلحه را در شقیقه خود خالی کرده بود. در میانه‌های روز صدای جیغ یکی از همان زنان چشم رنگی در تمام اداره پیچید و انعکاس صدای او از لای درخت‌ها و گل‌ها رد شد و همچون موج قارچ مانند انفجار بمب اتم، کل ساختمان اداری را در بر گرفت. ساختمان را یک دور کامل زد و در پشت دیوارها از لای پرّه‌های دوچرخه رضا بشیرِ عبور کرد و از درز پنجره همیشه بسته اتاق بایگانی رد شد و لای پرونده‌ها بایگانی شد. صدای او مانند جیغ زنان برلینی بود که بعد از سقوط ارتش رایش سوم زیر پنجه‌های سربازان شوروی از درد به خود می‌پیچید و بیرون می‌زد و تمام پنجره‌ها را به لرزه می‌انداخت. وقتی که کارکنان حراست اندام سراپا خیسِ افتاده بر زمین او را پیدا کرده بودند، رضا همان‌طور با خنده‌های هیستریکش مثل گرگی بود که بالای سر لاشه شکارش ایستاده باشد. از تمام زوایای لبش آب سرازیر بود. شوقی که در چشم‌های رضا از آزار همکار خانم برق می‌زد جزو ترسناک‌ترین صحنه‌هایی بود که به اقرار همه همکاران توی صورت کسی دیده بودند.

 به یک ماه نکشید که رضا بشیر پس از شکایت چند نفر از خانم‌های دیگر اداره که مدعی بودند رضا در فلان اتاق یا فلان قسمت حیاط و حتی در خیابان به آن‌ها تعرض کرده بود، با نظر کمیته انضباطی و کمیسیون استخدامی کارکنان و با استناد به پرونده پزشکی‌اش، زودتر از موعد بازنشست شد. حقوق بازنشستگی‌اش را هم با هماهنگی همسرش به حساب او واریز کردند تا حداقل زندگی آن‌ها از نظر اقتصادی دست‌خوش تحولات روحی رضا نباشد.

    

 رضا که بازنشست شد تا مدت‌ها در اداره حرف او بود که محفل همه همکاران را گرم می‌کرد و تکرار خاطراتش از زن‌های چشم رنگی اداره و عکس‌های سه در چهار کش رفته از اتاق بایگانی سر زبان‌ها می‌چرخید. اما هیچ‌کس به رضا بشیرِ اتو کشیده منظم یک سال پیش فکر نمی‌کرد. انگار که همکاران در درون خود رضا بشیر خفته‌ای داشتند که هر لحظه امکان داشت بیدار شود و خودی بنماید. جهان خرابِ رضا مدینه فاضله‌ای بود که هر کس برای رسیدن به آن‌همه بیعاری و بی‌بند و باری‌اش لَه لَه می‌زد. تمام آن‌ها محکوم به زندگی با اعمال شاقّه در سلول‌های خود بودند و هر کس دیوار بزرگی بین عقل و خواسته‌اش کشیده بود تا همه چیزش را به غربی و شرقی تقسیم کند. هرچه در غرب بود سرشار از زندگی و حرارت بود و هرچه در شرق‌اش داشت خشک و بی روح و ساکت گوشه‌ای هم‌چون اردوگاه‌های اجباری در حال کار و کار و کار بود. بی شک تمام آن‌ها شب هنگام زمانی که پتو را به هوای شروع فردایی مملو از تکرار و تکرار روی سرشان می‌کشیدند در فکر اکتشاف رضا بشیر نهفته‌ای در درون‌شان بودند.

    

 پاییز سال بعدش تقریباً چند روز مانده به دومین سالگرد فرو ریختن دیوار برلین در چهارراه کشاورز عصر هنگام بعد از اتمام کار، پیاده در حال عبور بودم که صدای فردی با کت شلوار نامرتب و خاکی که زیر بغل‌هایش از شدت عرقِ خشکیده، سفیدک زده و پاره شده بود و کفش‌های برّاق ورنی که در میان خاک و کثیفی هنوز آن برق همیشگی را داشت، مرا به خودم باز گرداند. صدا مانند سور اسرافیل بود که از شش جهت بر دیوار کشیده روبروی من هجوم می‌آورد. رضا بشیر در چهارراه، مقابل هر کس که می‌رسید با صدای بلند و با زبان الکنش داد می‌زد:

 _ دددیوار برررلین ررریخ…ریخت! دددیوار برررلین ررریخ…ریخت!

 آدم‌ها هر کدام با نیشخندی بر لب از کنارش رد می‌شدند. یا تن خود را کج می‌کردند تا شاید لباس‌های اتو کشیده‌شان به تن و هیکل همیشه در حال لنگر رضا برخورد نکند. به زن‌ها که می‌رسید با هزار زور و زحمت تا کمر خم می‌شد و تعظیم طویلی تحویل می‌داد و زمانی که دست راستش را بر پای سالمش تکیه می‌داد و کج کج بلند می‌شد، دیگر کسی مقابلش نبود. شلنگ‌انداز از چهار جهت خیابان عبور می‌کرد. سمت چپ اندامش چون وصله ناجوری بود که رضا بشیر را به سرباز آلمانی در جنگ جهانی شبیه می‌کرد که انگار سرباز مجروح دیگری را بر دوش گرفته و می‌کشد.

 دیگر نتوانستم آن صحنه را تحمل کنم. رها کردم و رفتم. هفته‌ها و روزها در فکر رضا بودم و این‌که چطور جهانِ آرام او دست خوش تحولی این چنین شده بود. رضا تا ماه‌ها و سال‌ها همان طور از چهارراهی به چهارراهی دیگر و از میدانی به میدانی دیگر در رفت و آمد بود و هیچ چیز غیر از فرو ریختن دیوار برلین ورد زبانش نبود. در اداره دیگر نه رضا بشیری بود و نه یادی از او می‌شد. گاه گاهی صدای یکی را اول صبح می‌شنیدی که با صدای بلند در حالی که لقمه بزرگ نان و پنیرش را گوشه لُپش داشت، از دیوانه بازی‌های رضا بشیر تعریف می‌کرد و حتماً می‌خواست با کج کردن اندامش ادای راه رفتن او را در بیاورد و با همان دهان پر داد بزند که دیوار برلین ریخت دیوار برلین ریخت!

    

 حالا که بیش از یک هفته از بازنشستگی‌ام می‌گذرد و جلوی اتاق بایگانی ایستاده‌ام تا همکار مسئول نامه تسویه حسابم را برایم امضا کند، صدای گوینده خبر ساعت هشت صبح را از میان صدای هم زدن چای در لیوان رویی زرد رنگ رضا می‌شنوم که می‌گوید: «امروز دیوار برلین فرو ریخت!» و رضا بشیر با همان کت و شلوار مرتب و اتو کشیده کهنه‌اش و کفش‌های واکس زده، لیوان چای زردش را در دست گرفته و در حالی که دست دیگرش را توی جیب شلوارش فرو کرده است بر خلاف عادت مألوف آن سال‌ها، از اتاقش خارج می‌شود و به تک تک اتاق‌ها سر می‌زند تا خبر فرو ریختن دیوار برلین را به سمع و نظر دیگران برساند. در کنار آن گزارش مبسوطی از وقایع پیش آمده در جهان بدهد و پیش‌بینی کند که تا چند سال آینده چه بلایی قرار است بر سرمان بیاید.

 انگار همه این‌ها مثل خواب طولانی بود که پس از بازنشستگی در خانه بر من وارد می‌شد و رضا بشیر شلنگ انداز در چهارراه کشاورز در مقابل موتورسیکلت چموشی قرار می‌گرفت که سال‌ها از صدای پِت پت آن ترسیده بود. او زمانی که توی هوا می‌چرخید، از دور برای تمام کسانی که داخل اتاق‌های اداره آب و فاضلاب تهران در حال نوشتن و بایگانی بودند، برای کسانی که روی زین دوچرخه‌اش یک وری می‌نشستند و سیگار دود می‌کردند و یا برای خنده ادای راه رفتن او را در می‌آوردند، برای تمام زنانِ چشم رنگی اداره و برای سلیمانی و برای دوچرخه بیست و هشت ساخت آلمان غربی‌اش دست تکان می‌داد و داد می‌زند:

 _ دیوار برلین فروریخت دیوار برلین فروریخت!

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

محمد صادق نیرومند

متولد ۱۳۷۳. ساکن کرج و تهران. دانشجوی انصرافی فیزیک از دانشگاه سراسری کاشان. انصرافی پس از هفت ترم سردرگمی و خواندن ادبیات به‌جای فرمول‌ها. اولین داستان کوتاه را در دوره دبیرستان نوشته‌ام، و فقط برای یک نفر خواندم. پس از انصراف و یک سال کار کردن در هتل، کتاب‌فروشی و خواندن و نوشتن به خدمت سربازی رفتم و بیست‌ویک ماه را گذراندم. بیش‌ترین علاقه‌ام داستان کوتاه و رمان است و یک نمایشنامه که در دانشگاه اجرا رفته نیز نوشته‌ام.

 

 

جریان استحاله شدید

می‌خواهم تمام تلاشم را بکنم تا برایتان چیزی را توصیف کنم.

یک لیوان شیر روی میز.

یک

نشسته‌ام روی صندلی و از پنجره سمت راستم خورشید ظهر پاییز به همه‌چیز حمله می‌کند.

روبه‌رویم میزگرد کوچکی قرارگرفته و یک لیوان شیر نصفه رویش. قطره‌ای از دیواره بیرونی لیوان که براثر چند لحظه پیش نوشیدنم ایجادشده به سمت سطح میز سر می‌خورد.

دلم می‌خواهد به‌سرعت با انگشتم آن را متوقف کنم اما دست‌هایم کنار بدنم سقوط کرده‌اند و سر شده‌اند. شیر داخل لیوان به‌شدت سفید است، انگار که مرا توبیخ می‌کند، قوی باش پسرک حقیر.

قطره اشکی از کنار پلک‌هایم سرازیر می‌شود. سعی می‌کنم با تکان دادن پایم چیزی را درست کنم. با کف دست اشکم را به سمت شقیقه‌ام می‌کشم و اینقدر می‌مالم تا جذب پوست داغم شود.

«ف ف ف فقط چایی.»

دختر با شال سرمه‌ای نگاهش را دزدید و جوری شالش را مرتب کرد که انگار چیز غیرعادی‌ای نبوده اما من به او خیره شدم و جوری لبخند زدم که «آره، همینه، تو هم تو همین لحظه تموم شدی.»

و دوباره همان تکرار همیشگی. صدای خنده‌هایشان بلند بود و تند تند با هم در موردترم جدیدشان حرف می‌زدند و گاهی به من و دست‌های حلقه شده دور لیوانم نگاه می‌کردند.

صدایشان محو بود و گرمای آزاردهنده‌ای به هوا پخش می‌کرد. دور می‌شدند. پیشخدمت که سفارش‌ها را آورده بود پشت صندلی من را با یک دست گرفته بود و با خود کشیده بود، خیلی آرام و قوی.

«بیا بریم…اینجا جای تو نیست.» به عقب کشیده می‌شدم و دور می‌شدم. دم در کافه صندلی را چرخاند و لب‌هایش را دم گوشم چسباند. برو بیرون، تا دم خیابون اصلی بدو، یه تاکسی میاد، جلو یه مرد نشسته پس بشین عقب کنار خانم جوان، خیلی محکم درو ببند و بعد از ده ثانیه از شیشه بیرون رو نگاه کردن زارزار بزن زیر گریه.

از صندلی کنده شدم و دویدم، هوای آزاد، «مستقیم؟»، نشستم و کمی که تصویر از پنجره رد شد بغضم منفجر شد. خانم جوان کناریم خودش را جمع‌وجور کرد و مرد جلویی فقط بیست درجه سرش را چرخاند. قلبم در گلویم می‌تپید. چقدر در زندگی فرار کرده‌اید؟ چرا فرار می‌کنید؟ چرا نمی‌مانید و نمی‌جنگید؟

محکم روی میز کوبیدم و بلندبلند با صدای لرزان گفتم: «آ آ آره من لک… لکنت دارم، خ خ خخخیلی غیر عادیه؟ انقدر اح احمقین یعنی؟ با با با با توام با اون شال گوه لی لیزت، نگام کن. عوضیا، چ چطوری انقدر حرف دارین با با هم، خب منم یه آشغا آشغال جدید خ خ خجالتیم با منم حرف بزنین، حالم از چشای بی بی بیرون زده تون به هم می خو…ره. » و بلند شدم قدم‌زنان به سمت پیشخوان رفتم، میز را حساب کردم، دستی به موهایم کشیدم و به بیرون پا گذاشتم.

-الو… کجایی؟!

دختر شال سرمه‌ای بهم لبخند زد.

-چاییت سرد شد.

جوری که انگار می‌خواهم مگسی را از خودم دور کنم لبخند زدم. هر شش نفر به من نگاه می‌کردند. تنها کسی که در آن جمع می‌شناختم همکلاسی دانشگاهم بود، سامان.

کسی که من را امروز به اینجا دعوت کرده بود و حداقل، کسی بود که می‌شد گفت چند جمله‌ای توانسته‌ام با او راحت صحبت کنم.

انگار از همان اول که من را دیده بود دوستم داشت. یک سال از دوستیمان می‌گذرد. سامان قدبلند بود و لبخند زیبایی داشت. شاید همین لبخند در نگاه اول به من اطمینان داد تا بتوانم جواب سوالش را بدهم. «فکر کنم قراره چهار سال خمیازه بکشیم نه؟»

«آ آ آره این جور که از جلسه اول پ پی پیداست.»

و لبخندش خشک نشد، قطع نشد، سرد نشد، تبدیل به تفکراتی نشد که من نباید می‌شنیدم.

«تموم شد بریم یه چایی بخوریم.»

«باشه.»

سامان دستی به شانه‌ام زد و گفت «فیلمه که بهت گفتم رو دیدی؟»

یکی از دخترها گفت «همونی که اومدی کلی تعریف کردی وای چقدر خوبه و اینا؟»

دختر با شال سرمه‌ای ادامه داد «وای چقدر رو اعصاب بود فیلمش.» و در حالی که به جمع نگاه می‌کرد نی نوشیدنی‌اش را به دهان گذاشت. سامان روبه آنها خنده‌ای کرد و گفت «نه بابا.» و باز به سمت من چرخید و با نگاهی نگران منتظر جوابم شد. نگران جوابم نبود بیشتر نگران حالم در آن لحظه بود.

«دی دی دم، خیلی ف ف فیلمنامه شو دو دوست داشتم ام اما…»

شلیک خنده دخترها بلند شد. چیزی درگوشی دیده بودند و سه تایی روده‌بر شده بودند و پسری که همراهشان بود و کنار سامان نشسته بود با لبخندی احمقانه سعی می‌کرد بفهمد به چی می‌خندند. خنده‌شان را قورت دادند و با نگاهی عذرخواهانه به من و سامان خیره شدند.

به سامان لبخند زدم و او هم در چشم‌هایم لبخند زد.

از لیوان شیر چشم برداشتم و از پنجره به بیرون نگاه کردم. به آفتاب. زیر لب گفتم شیر. شیر.

می‌توانستم یک شیر سفارش بدهم. سه حرف. شینی ر.

دو

اول دبستان. میان همهمه بچه‌ها و پرتاب موشک کاغذی نشسته‌ام و در دلم دعا می‌کنم که

مثل سه روز گذشته معلم از من چیزی نپرسد. گفتن همان یک کلمه هم کافی بود تا خنده بچه‌ها بلند شود. وارد شد و به بچه‌های پر انرژی و شاد نگاهی کرد و کلاس نسبتاً آرام شد.

«آرمان نیک پور.»

«حا حا…ض…حاضر.»

بغل‌دستیم کف دستهایش را به صورتش چسباند و خنده‌اش را فشار داد. پچپچه بچه‌ها بلند

شد «حا حا … ض ض ض… ت ت ت … پ پ پ…»

«ساکت، ساکت.»

معلم نگاهش را از من برداشت «دیگه تکرار نشه.» رو به من کرد «بشین نیک پور.»

نشستم و آستین‌های روپوشم را تا ته پایین کشیدم و لب‌هایم را به هم مالیدم.

مادرم روبه‌رویم می‌نشست و به‌زور قاشق غذا را به خوردم می‌داد. «لباشو به هم بماله مامان، قوی بشه پسرم، این جوری این جوری. »

و شاید قبل‌تر، شاید همان زمان.

پسر بچه پیشانیش را به شیشه چسبانده و به حیاط ساختمان زل زده. دخترها دنبال هم می‌دوند. در هوای خنک و زنده بیرون. می‌ایستند و دستهایشان را به هم می‌زنند. صدایی محو و دور به گوشش می‌رسد «آنمان نوارا دو دو اسکاچی…»

آرمان.

دست‌های سفید و تپلش را به شیشه می‌زند، از دور.

«آ آ آر آرمان ن ن نوااارا…»

به حیاط می‌دود. خندان. دخترها می‌خندند و دست به موهایش می‌کشند. بیا بیا. ایستاده تنها وسط حیاط. پاهایش را به زمین می‌کشد. چشم‌هایش گرم می‌شوند. حیاط هم گرم می‌شود مثل اتاق خانه. صدای خنده دور می‌شود.

«همسایمونه، اسمش آرمانه.»

«آخه بلد نیست، نمی‌تونه شعرو بخونه.»

«دخترا، بیاین تو، بیاین ناهار.»

«بدو بریم.»

دکتر عینک پنسی‌اش را از چشم برمی‌دارد و عینک از زنجیر نقره روی سینه‌اش آویزان می‌شود. بیرون از پنجره آفتاب ملایمی روی برگ‌های درخت بلوط می‌دود و با باد همراه می‌شود. مادر و پسربچه ده یا یازده‌ساله روی صندلی نشسته‌اند و مادر هرچند دقیقه روی کلاهش دست می‌کشد و انتظار برای شکستن سکوت را تحمل می‌کند. سرانجام دکتر که مطمئن می‌شود ریش قهوه‌ای‌اش مرتب است می‌گوید:

 «خانم کالموس، همون‌طور که حدس زدم اختلال آسپرگر اصلی‌ترین علت این موضوعات می‌تونه باشه.»

مادر کمی چین دامنش را جمع می‌کند «عذر می‌خوام جناب دکتر ولی می تونین…»

«مادر؟»

«بله عزیزم.»

پسر همان طور که به پنجره خیره مانده و نور صورت استخوانی‌اش را روشن کرده ادامه می‌دهد

«م من برای این درختارو س سبز ز می …می‌بینم که همیشه گفته شش شده رنگ درخت

سبزه؟ »

دکتر به برگ‌های بلوط پشت پنجره نگاه می‌اندازد.

مادر شانه‌های پسر بچه را می‌گیرد «عزیزم می تونی روی نیمکت چوبی راهرو منتظرم بمونی؟»

پسر از روی صندلی سر می‌خورد و به سمت در می‌رود. دکتر همچنان به برگ‌ها نگاه می‌کند.

سه

به آینه نگاه می‌کنم

به مسواک آویزان مانده از گوشه لب‌های کف کرده

انگار در میان جاده‌ای که با تمام توان در آن می‌دوم متوقفم کرده‌اند

نمی‌خواهی بایستی؟

نفس نفس شدید.

چشم‌های درون آیینه ترسیده‌اند.

مثل یک گاو خسته از پارچه سر خ

این ترسی است که به نفس اتفاق کاری ندارد این ترسی است از ندیدن پایان.

مسواک را دوباره می‌گیرم

با تمام توان دندان‌هایم را برای تمام رنج‌های بشر مجازات می‌کنم

فردا صبح همه چیز دوباره درست می‌شود و من دیروز را فراموش کرده‌ام

به قطرات خون که از دهانم به کاسه روشویی می‌چکد خیره می‌مانم

«و من دیروز را فراموش کرده‌ام»

 

چهار

نشسته‌ام روی چمن‌های دانشکده. صدای خنده‌ها می‌گذرند. هرکسی به‌سوی هدفش می‌رود.

و همه کوله‌ها پر از وسایل و کار وزندگی و امید و آگاهی به تمام پچیده‌گی‌های مزخرف دنیاست. آفتاب نارنجی بر موی بور ساعدهایم می‌تابد. سامان زنگ می زند «دیدمت.» قطع می‌کند.

چقدر دلم می‌خواهد قبل از رسیدن به قرار با دوستم به او زنگ بزنم و بگویم دیدمت و قطع کنم.

با عینک دودی به سمتش بروم و لبخندی بزنم که نیاز احوال‌پرسی را به جذابی برطرف کند.

کنارم نشست و سیگار روشن کرد.

«خب چه خبر؟»

«حال ندارم ک ک کلاس امروزو ب…بیام.»

«چرا؟» پکی آرام زد. «وقتی این‌جوری نگاه می‌کنی می‌فهمم مشکلت همون همیشگیه، امروزم که کلاس با اون مرتیکه‌اس. »

کمی به سمتم چرخید و گفت: «کافه چطور بود؟»

«تمام تلاش …شمو کردمت ت تغییرش بدم ولی نتونس…تم.»

«البته منم آدمای مزخرفی رو گفتم که بیان.»

روبه‌رویمان پسری با بطری به صورت دختری کمی آب پاشید و دختر خندید و چرخید.

«احساس می‌کنم یه چ چی چیزی اون بیرون هست که قرار نیست هی هی هیچ وقت باهاش آشنا بش بشم. »

سامان پوزخند زد «آره، هویج نذری میدن.» عینکش را برداشت و کف دستهایش را به شلوارش کشید.

«ببین، یه چیزی هست می‌خوام بهت بگم، دوسه‌ماهه، از یه طریقی آشنا شدم با یه متخصص، متخصص گفتار درمانی صبر کن بذار حرفمو بزنم می دونم خوشت نمیاد و اذیت می‌شی و نمی‌خوای ولی، این یارو فرق داره. »

مستقیم به چشمانم نگاه می‌کرد و من از آهنگ صدای سامان هنگام گفتن کلمه « فرق» خوشم آمد. شاید قرار نیست این متخصص هم در جلسه دوم یا سوم دوباره کودکیم را بکاود و احمقانه لبخند بزند و بگوید نفس عمیق بکشم و در حالی دستمال کاغذی به سمتم می‌گیرد سعی کند.

همه چیز را درک کند.

«باید یه کاری بکنی آرمان و اینکه به نظرم خودتم خیلی وقتا قضیه رو بزرگ‌تر از چیزی که هست می‌کنی. »

آه که چقدر از این عبارت کوفتی بدم می‌آید. چرا من همیشه باید در زندگیم این جمله را بشنوم؟

سری تکان دادم و شروع کردم به کندن چمن‌های جلوی پایم.

سر سفره شام. نشسته‌ام کنار کامیار. پسر دایی شیرین‌زبان احمق خوش عکس عوضی محبوب. پدرم با برادر زنش بحث می‌کند. سر عقب افتادن قسط چیزی و اینکه دیگر اینجا جای زندگی نیست. بازویش را روی زانو گذاشته نان را دور انگشت‌هایش می‌پیچاند و سرش را تکان می‌دهد.

برادرزن هم که مشخص است این قضایا برایش مسأله‌ای نیست تأکید می‌کند. مادرم خوشحال است، می‌شود گفت که خوشحال است و می‌خندد.

سرم را پایین انداختم و صدای دهان و لب‌های کامیار مغزم را می‌جود. غذا از گلویم پایین نمی‌رود اما حوصله گفتن یک لیوان دوغ لطفاً برایم بریز و لطفاً پارچ دوغ رو بهم بده و کامیار یکم دوغ می خوام و گشتن دنبال عبارتی ساده‌تر از اینها و یا حتی نشان دادن پارچ دوغ و لطفاً لطفاً و کلمه کوفتی کامیار را ندارم. سرفه می‌کنم، چند بار.

زن دایی می‌گوید «کامیار یکم نوشیدنی برای آرمان جان بریز.»

پدرم فقط ثانیه‌ای نگاه می‌کند. تمام شد امروز را هم از پیش باخته‌ام.

کمی که آرام می‌شوم زن دایی می‌پرسد «خب آرمان عزیزم کارنامتو گرفتی؟»

«بله بله.»

کامیار دریغ از یک لحظه فکر به کمک به من «پرسیدن نداره این که همش بیست می گیره.»

مادرم تا دهانش را باز می‌کند که معدلم را بگوید زن دایی می‌پرسد «چند شد معدلت؟» و مستقیم به تمام حرکاتم نگاه می‌کند. پدر و دایی و دختر دایی که هیچ وقت من را حساب نکرد و من همیشه به کنار او بودن در ماشین فکر می‌کردم هم سرهایشان را چرخاندند.

«ن ن ن نو… نو نو… نو نو نو…»

اگر می‌خواهید بدانید چه حسی دارد پیشنهاد می‌کنم به استخر بروید. باید استخر باشد تا صدای همهمه آدم‌ها را بشنوید. با یک دست لبه استخر را بگیرید و سرتان را زیرآب ببرید.

تا جایی که توان دارید مقاومت کنید. حتی بیشتر، چند ثانیه بیشتر، تا عضله‌های گلو و کنار چشمتان منقبض شود و احساس خفگی کنید. می‌بینید، جملات مردمی که بالای آب حرف می‌زنند هیچ ربطی به شما ندارد.

سرتان را بیرون می‌آورید و کلمه از دهانتان بیرون می‌پرد.

«نوزده و سی ص صدم.»

پدرم سرش را دوباره چرخاند. مادرم لبخند زد.

«آفرین.»

آن شب با خودکار آنقدر روی کارنامه‌ام کلمه «نوزده و سی صدم» را نوشتم که کارنامه پاره شد و بعد تا ظهر خوابیدم، از ترس بیدار شدن.

چمن‌هایی که در مشتم جمع شده بود را به صورت سامان پاشیدم و لبخند زدم «شماره شو بف بفرست می‌میرم. »

«آها، همینه… می خوام مثل هیتلر برام سخنرانی کنی.» و از ته دل خندید.

دیگر تقریباً می‌شد گفت که روی چمن‌های یخ‌زده اینقدر سریع گام برمی‌داشتند که انگار می‌دویدند. دیوید به پهنای صورت می‌خندید و سعی می‌کرد دست‌نوشته‌ها را از دست دوستش بقاپد.

پالتوهایشان در باد تکان می‌خورد و ساختمان قدیمی و بزرگ کالج هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.

دیوید فریاد زد «لعنت بهش، برای دیدن چهره راسل نمی تونم صبر کنم.» لودویگ به بالای ساختمان و آسمان چشم دوخته بود و از ته دل لبخند به لب داشت.

در مقابل چشم‌هایم دور می‌شد. زار می‌زدم و پلک‌هایم را محکم به هم فشار می‌دادم. کثافت. از حرص و درماندگی پاهایم را محکم و تند به زمین می‌کوبیدم و بی‌هدف به هوا مشت می‌زدم.

همچنان می‌رفت. در آخرین لحظه برگشت و لبخند زد، لبخندی به معنی «تمام شدن را سخت نگیر احمق خیال‌باف». چهره‌اش را که دیدم بسیار بسیار شبیه به خودم بود. شاید چند سال جوان‌تر و احمق‌تر.

خودم بودم.

به درون ایستگاه مترو می‌خزم و وقتی در کوپه جلوی صورتم بسته می‌شود به خودم می‌آیم. به کنار در تکیه می‌دهم. روبه‌رویم دختر و پسری ایستاده‌اند. پسر با هیجان در مورد «پیچوندن حسام و مینا»حرف می‌زند و دختر می‌خندد و گه گاه به پسر تکیه می‌کند.

میان ما کمی عقب‌تر مرد جوان بلند قد و برنزی ایستاده که به هیچ جا تکیه ندارد و لبه جیب‌هایش را با شصت‌هایش گرفته و سرش را بالاگرفته، عینک دودی زده و متأسفانه موزیکی که قرار است خودش بشنود را همه می‌شنویم.

مرد جوان هندزفری اش را درمی‌آورد و رو به من می‌کند «اتفاقاً به نظرم پیرهنت خیلی باحاله، بهتم میاد، خیلی هم گشاد نیست. »

پسر لیوان چایی را به دستم می‌دهد «آره ولی این هرچی بپوشه بهش میاد من فقط میگم تیپ رسمی هم یه بار امتحان کنه. »

می‌خندم.

دختر با شوق رو به جمع می‌گوید «آقا این دفعه بریم یه جای جدید.»

مرد جوان چایی‌اش را مزه می‌کند و آرام روی مبل قهوه‌ای می‌نشیند «بدون حسام و مینا.»

همگی می‌خندیم و پسر در حالی که دست‌هایش را تکان می‌دهد به سمت بیسکوییت‌ها خم می‌شود «اتفاقاً خیلی خوب شد که مستقیم بهشون گفتیم که نمی‌خوایم بیان، چقدر خوبه و درسته که آدم بتونه این جوری حرف بزنه و طرف مقابل هم راحت تره، و خیلی خوب درک می کنه. »

دختر تأیید کرد «آره همه چیز واضحه و دل آدمم خالی می شه، خیلی ساده.»

تماشایشان می‌کردم و از بوی چای و پیراهن نو لذت می‌بردم. مرد جوان برنز رو به من کرد «چه‌کار خوبی کردی اومدی آرمان، بیا اینو ببین گذاشته بودم تو بیای بهت بگم نظرتم بپرسم.»

پسر بال‌بال زد «آقا بذار اول اینو تعریف کنم براتون وای هنوز باورم نمی شه…»

چهارتایی از خنده روده‌بر شدیم. عادتش بود، همیشه دوست داشت اتفاق‌های روزمره‌اش را برای ما تعریف کند.

و وقتی در کوپه جلوی صورتم بسته می‌شود به خودم می‌آیم. به کنار در تکیه می‌دهم. دختر پسری پیچوندن حسام و مینا مرد برنز شصت‌ها به جیب عینک موزیکی که هندزفری اش را برمی‌دارد «جانم چیزی گفتین؟»

من با دست‌پاچگی و بهت و غم به دستم که روی هوا خشک‌شده فرمان افتادن می‌دهم «نه با با با شما نبودم، ب ببخشید. »

نگاهی می‌کند و دوباره گوشی‌اش را می‌گذارد. دختر که به من نگاه می‌کرد سرش می‌پرد و به ادامه حرف‌های پسر گوش می‌دهد. سرم را پایین می‌اندازم.

«محدودیت‌های زبان من محدودیت‌های واقعیت من است.»

میرداماد. پیاده می‌شوم.

وارد که می‌شوم منشی که بیشتر شبیه به مهمان‌دار هواپیماست رو به من می‌چرخد و لبخند

می‌زند «سلام خوش اومدین.»

سر تکان می‌دهم. عرق کرده‌ام. همچنان نگاهم می‌کند. زیبایی مونتاژ شده‌ای تمام اجزاء و حرکاتش را کنترل می‌کند.

«و و و وقت ملأ ملاقات دارم با… با … با دکتر شاد شادمان.»

«بله شما جناب نیک پور هستین؟» منتظر می‌نشینم.

منشی برایم نسکافه می‌آورد و خودش هم باظرافت می‌نوشد. پشت میزش می‌نشیند و به مانیتور نگاه می‌کند.

کت دامن مشکی پوشیده با کفش‌های پاشنه‌بلند. موهای بلوندش را مرتب می‌کند و گوشی‌اش را چک می‌کند. متوجه می‌شود نگاهش می‌کنم و لبخند می‌زند.

برایش پیام می‌آید و با دیدن آن چشم‌هایش می‌خندند و دور می‌شوند از خیال ابلهانه من.

شاید باورتان نشود ولی من از تک‌تک چیزهایی که شما حتی اسم آنها را شکست نمی‌گذارید له می‌شوم. صدای زنگ آرامی می‌آید و منشی سرش را از گوشی می‌چرخاند «آقای نیک پور عزیز می‌تونین داخل شین.»

فکر می‌کردم مراجعه‌کننده قبلی بیرون می‌آید اما دفتر خالی بود. و سامان راست می‌گفت، این یکی فرق می‌کرد.

«خب آقای نیک پور، امروزتون چطور بود؟»

فکر کردم بگویم پر از لکنت و از خنده منفجر شوم «خو خو خوب بود.» لب‌هایش به زیبایی حرکت می‌کردند. هماهنگ با هر کلمه با اعتماد به ذهن و چشم‌هایش و دندان‌های سفیدش. مثل دو رقصنده از هم جدا می‌شدند و دوباره روی هم قرار می‌گرفتند.

می‌دانستند چه کلماتی می‌سازند. می‌دانستند چه می‌خواهند.

«آقای نیک پور؟ متوجه منظورم شدین؟»

نه نشدم نمی‌خواهم لذت تماشای دو رقصنده تمام شود.

«پرسیدم چقدر به انتخاب کلماتتون دقت می‌کنید؟ و این دقت چقدر به مخاطبتون بستگی داره؟ »

می‌رقصیدند و دست‌ها را همراه خود می‌کردند. روی هم آرام می‌گرفتند و بعد با پیروی از چشم‌ها دوباره جدا می‌شدند و می‌چرخیدند.

«چقدر فکر می‌کنین حرفی که می‌زنین درسته و چقدر به افکار خودتون اعتماد دارین؟ من نمی‌گم به اینا فکر می‌کنی آرمان جان ولی به صورت ناخودآگاه… »

دو رقصنده منتظر تشویق کردن من بودند.

من به لیوان نیمه شیر اعتماد دارم. من به جهانی پر از هیاهو، من به تمام کسانی که هیچ کاری با من ندارند و فقط می‌خواهند حرف‌هایم را از یک گوش مثل دستمالی وارد کنند و از گوش دیگر بیرون بکشند تا گوششان تمیز شود، من به تمام احساساتی که بیان نکرده‌ام، من به حفره آبی رنگ درون سینه‌ام، من به اینکه می‌دانم چیزی می‌خواهم و همه این‌هایی که هست آن نیست، من به تمام جملاتی که به کلمه تبدیل کرده‌ام، به لحظاتی که بعد از رفتن همه در کنار خیابان نمی‌دانم کجا بروم، تمام فرمول‌های برق و خازن‌ها، به لحظاتی که بیش از حد عرق می‌کنم، به تفاوت میان اینکهنمی‌دانم چه بگویم و نمی‌توانم آنچه می‌خواهم بگویم، به اینکه هیچ جمله‌ای آغوش تو را برایم باز نمی‌کند، به کشیدن دست‌هایم به گل‌ها، به هزاران لحظه فکر کردنم به نابینایی به‌جای لکنت، من به اینکه هیچ کلمه‌ای من را به تو نمی‌فهماند اعتماد دارم.

«بله… مو موت… متوجه ام چ چی می گین.»

به صندلی تکیه داد و با رضایت گفت «خب پس از همین تمرین شروع می‌کنیم.»

از دفتر که بیرون آمدم همه چیز رنگ گرفته بود و خریدن آب معدنی از دکه برایم بسیار لذت‌بخش بود.

پنج

داستان جریان استحاله شدید درباره پسری است به نام آرمان نیک پور. پسری که از کودکی کمی بعدتر از زمانی که یادش می‌آید لکنت زبان دارد. بیست ساله است و دانشجوی رشته الکترونیک در تهران. رشته‌ای که به قول خودش به خاطر امیال سرکوب‌شده پنهانی ذهنش انتخاب‌شده و حوصله واکاوی آن‌ها را ندارد. آرمان موهایی قهوه‌ای دارد با قدی متوسط و شانه‌هایی باریک. صورتش گرد است و بیننده را یاد صورت خدمتکارهای قصر می‌اندازد که مهربان هستند و سخت‌کوش. پوست سفید آرمان درخشان است و همیشه لباس‌هایی گشاد و رنگی می‌پوشد. لباس‌هایی که به ظاهر برای این پوشیده شده‌اند که انگار تیپ آرمان برایش مهم نیست

اما در کمال دقت و سادگی و زیبایی انتخاب می‌شوند. آرمان همه زندگیش زیر بار وجود لکنت زبان قرار ندارد و این بیشتر در رابطه‌اش با دنیای بیرون تصور می‌شود در صورتی که آرمان برای خودش سعی کرده مسئله را روز به روز حل کند که حتماً می‌دانید دنیای بیرون به شما اجازه نمی‌دهد در این مورد کارتان ساده باشد. آرمان پدرش را از دست داده و با مادرش زندگی می‌کند و می‌توان با کمی اغراق گفت هیچوقت همدمی نداشته که احساس کند می‌شود با او زندگی را پیشبرد. ترم اول دانشگاه با پسری دوست می‌شود به نام سامان و الان یک سال است که این دوستی برایش ارزشمند است. سامان سعی نمی‌کند نشان دهد همه چیز را درک کند اما سعی نمی‌کند که به تو بفهماند همیشه واقعیت تلخ است و این تفکر مسخره و غرورآمیز را ثابت کند که با گفتن یک‌چیز تلخ به‌جای واقعیت زندگی بهتر فهمیده می‌شود. آرمان در شروع سال تحصیلی جدید از طرف سامان که احساس می‌کند برای کمک به آرمان باید او را به داخل جمع و اجتماع ببرد به کافه دعوت می‌شود. در کافه دختری با شال سرمه‌ای که از دوست‌های سامان است نگاه زیبایی دارد و همان احساس همیشگی را به آرمان می‌دهد که دلش می‌خواهد با دختری دوست باشد که به حرف‌های هم گوش بدهند و اینکه به هم بگویند آسمان شب چه زیباست برایشان مهم باشد، اما به درست یا غلط واکنش خودآگاه یا ناخودآگاه دختر به لکنت آرمان باز آرمان را پس می‌زند و حس تنفر گلویش را سنگین می‌کند. روز بعد سامان در دانشگاه پیشنهاد می‌دهد که آرمان به مطب یک گفتار درمان گر برود و آرمان که قبل‌تر هم این تجربه را با مادرش داشته بعد از کمی فکر کردن می‌پذیرد و به مطب دکتر می‌رود. بعد از مدتی نامعلوم انجام تمرینات آرمان از نظر گفتن کلمات بهتر می‌شود ولی هنوز نمی‌داند که چرا باید کلمات را بگوید. نمی‌توانم بهتر ازاین برایتان توضیح دهم.

آرمان نمی‌تواند به دکتر شادمان خیلی چیزها را توضیح دهد مثلاً اینکه زمانی که دکتر حرف می‌زند دیدن درختی بیرون پنجره باعث می‌شود دلش بگیرد و بغض کند در حالی که دکتر می‌گوید خیلی راضی است و حالا آرمان کم کم می‌تواند در بحث‌ها شرکت کند و بدون ترس چندین دقیقه حرف بزند، در حالی که لبخند می‌زند و اصلاً نمی‌داند چرا به تجریش رفته و با دختر شال سرمه‌ای راجع به مزخرف بودن دوست‌های دختر حرف می‌زنند و راجع به اینکه بعد از لیسانس باید چه کار کنند که موفق‌تر و پول‌دارتر شوند که بسیار مقوله‌های مهمی هستند. آرمان با دیدن چهره‌اش در آینه که مسواک از گوشه لبش آویزان مانده و چشم‌هایش که انگار از تاریخ و عدم وجود ترسیده‌اند تصمیم می‌گیرد به دانشگاه برود و اجتماعی که از آن می‌ترسد را

جمع کند و حرف‌هایش، هر چیزی که می‌خواهد بگوید، هر چیزی که مستقیم از دلش بیرون می‌آید را بگوید. به همین سادگی. این چیزی بود که باید می‌خواندید تا بفهمید این داستان نیست که مهم است، مو مهم ل ل لحظه‌ای اس…ت که جمله‌ایم م مث مثل طوفان نور سرت سرتان را به به عقب می ک ک ک کشد.

شش

روز کنکور کنار پدر و مادرم در حیاط مدرسه ایستاده‌ام. همه بچه‌ها با پدر مادر یا خواهر بامزه کوچک‌ترشان آمده‌اند. به مادرم گفتم نیاید ولی اصرار کرد نمیشه که عزیزم، نگران باباتم نباش،

«اولشو میایم می‌ریم دیگه، بعد خواستی با دوستات برو تفریح.»

امیرحسین جلو می‌آید «سلام آقای نیک پور، سلام خاله.»

نگاهش می‌کنم «داری کنکور میدی دیگه. هنوزم می‌گی سلام خاله؟!» می‌خندد. نه نمی‌خندد و من این را نگفتم. این و یا حتی هر چیزی که می‌گویم تنها چیزهایی هستند که در دلم و ذهنم می‌خواهم باشم. هیچ‌وقت نتوانستم جلوی پدرم و یا در حضور دوستان و همکلاسی‌ها حرف بزنم.

امیدوارم تا اینجا دیگر منظورم را از حرف زدن فهمیده باشید.

فرمول‌ها را دوست دارم. مختصر و مفید. بدون نیاز به استفاده از کلمه. برای مثال فرمول v=d/t نشان دهنده این است که سرعت به معنای تغییرات مکان متحرک نسبت به زمان طی شده است. به همین سادگی این همه کلمه را از این فرمول می‌فهمید اما در بعضی از روزها حتی برای صمیمی‌ترین دوستتان باید یک کلمه را ده صفحه توضیح دهید. وقتی فرمول جریان را روی صفحه نوشتم و تمام «قانون اهُم» را توضیح دادم سامان، استاد و بقیه با دهان باز به من خیره شده بودند. در آن لحظه می‌دانستم چه می‌گویم و فقط به تخته و فرمول‌هایم نگاه می‌کردم.

برگشتم و رو به کلاس لبخند زدم. همه ساکت بودند. سامان ناگهان به خودش آمد و دست زد.

خنده‌ام گرفت. چند تا از بچه‌ها نگاهش کردند و سریع دست‌هایش را پایین آورد. به جلسه بعدی با دکتر شادمان فکر می‌کردم و به اینکه اگر امروز را برای مادرم با کم‌ترین لکنت تعریف کنم بغض می‌کند و صورتم را می‌بوسد. همه چیز بند به وزنه سنگینی بود که باید در دست‌هایم نگه می‌داشتم و وجودش را انکار می‌کردم، فقط یک لحظه آگاه شدن به سنگینی‌اش کافی بود تا پایم از روی پرتگاه باریک سر بخورد و دوباره به گلویم سقوط کنم تا تیغ‌های اطرافش کلامم را وحشیانه بدرند. از کلاس بیرون زدیم و از پله‌های دانشکده پایین رفتیم. سامان برای کسی دست تکان داد و دیدم که دوستانش و دختر شال سرمه‌ای پایین ایستاده‌اند. دختر متوجه شد که نگاهش می‌کنم و لبخند زد. بیرون رفتیم. اولین باران پاییز می‌بارید. همه جا پررنگ‌تر شده بود. در ذهنم مرور می‌کردم رو زی که سعی می‌کردم برای کامیار و دختر دایی توضیح دهم که چون خورشید در نیمه دوم سال دورتر می‌شود و میزان نورتابشی کم می‌شود، رنگ‌ها پررنگ‌تر می‌شوند و حالت وهم گونه تابستان که همه چیز مثل خواب است دیگر وجود ندارد. آن روز هم باران می‌بارید و ما سه تا در اتاق دختر دایی بودیم. خاطره بدون هیچ لکنتی یادم می‌آید ولی می‌دانستم که چه آزاری کشیدند برای گوش دادن طولانی به من برای همین چند خطی که خواندید. دختر شال سرمه‌ای کنارم آمد و گفت «چطوری؟»

«خوبم»

«پیراهنت خیلی قشنگِه.»

«ممنون»

سامان که جلوتر می‌رفت روبه عقب گفت «باید بگی قابل نداره.»

خندیدیم. خندیدیم و هر قطره باران بیشتر ساکتمان می‌کرد. شروع کرد به حرف زدن. از رشته‌ام

پرسید و از اینکه علاقه‌اش این نیست و می‌خواهد در زندگیش تغییر ایجاد کند. نمی‌دانستم چه بگویم اما می‌دانم که این یک نیاز است، دقیقاً همین را می‌گویم، صحبت با دختری بعد از کلاس خسته‌کننده زیر اولین باران پاییز در محوطه دانشگاه. کنارش قدم زدن و ساکت ماندن و پوزخند زدن به اتفاقات عادی؛ اما این همه چیز نیست. همیشه آرمانی در سرم وجود دارد که نشسته بر صندلی چوبی در هوای خنک یک عصر آفتابی، بالباسی بسیار زیبا، سیگار می‌کشد و موهایش را بهم می‌ریزد، بعد در چشمانم نگاه می‌کند و می‌گوید «این همه چیز نیست، نباید همش همین باشد.» می‌ایستم و نگاهش می‌کنم. می‌ایستد. نگاهم به اطراف می‌چرخد و دوباره به چشمانش خیره می‌شوم «این همه چیز نیست.»

«یعنی چی؟»

«همین حرف زدن بدون نتیجه، همین راه رفتن و خرید کردن و صحبت کردن و پیام دادن و فرار کردن.»

«منظورت چیه؟!»

باد دسته‌بلندی از موهایش را از کنار دیواره مقنعه می‌کشد و مانند پرچم تکان می‌دهد.

سامان صدایمان می‌زند.

دختر با تعجب می‌خندد «چی می‌گی؟!»

به بچه‌ها نگاه می‌کنم. دست چپم را مشت می‌کنم. کمی زانویم را به بیرون می‌چرخانم، بند کیفم را محکم می‌چسبم. دستش را از مچ می‌گیرم و همزمان سرم به ظرافت و نرمی تمام به پشت می‌چرخد. مثل رقصیدن روی یخ پرتاب می‌شوم و او را با خود می‌کشم. می‌دویم. بچه‌ها مات ایستاده‌اند و نگاه می‌کنند. همه نگاهمان می‌کنند. می‌کشمش و می‌دویم. می‌خندد و میان باران و هوای خنک پرواز می‌کنم. مثل قدم گذاشتن بر شانه فرشتگان. از توی دالان‌ها و میان ستون‌ها رد می‌شویم و از میان آدم‌ها جا خالی می‌دهیم. بدو آرمان، فرار کن، از حرف‌ها و کلمه‌ها و لحظه‌ها فرار کن، بدو. دانشجوهای متعجب جزوه‌ها را به سینه می‌چسبانند و کنار می‌کشند. باد موهایمان را تکان می‌دهد و از روی چمن‌ها و پله‌ها و همه چیز می‌گذریم. به حصارهای دانشکده می‌رسیم. می‌ایستم و روی چمن خیس می‌افتم. کنارم دراز می‌کشد و رو به آسمان می‌خندیم. دستم را زیر سرم می‌گذارم. نگاهم می‌کند.

«چرا این کارو کردی؟»

«چون نمی تونستم توضیحش بدم.»

هفت

لودویگ یوزف یوهان ویتگنشتاین فیلسوف اتریشی هشتمین فرزند کارل ویتگنشتاین و لئوپولدینه از خانواده کالمو س، در سال ۱۸۸۹ به دنیا آمد. لودویگ علاوه بر لکنت زبان مبتلابه سندروم یا اختلال آسپرگر بود که باعث می‌شود فرد همه چیز را در ارتباط با یک موضوع واحد بداند و رفتارهای خاص و تکرار شونده داشته باشد.

همچنین به طور معمول مهارت‌های زیادی در ریاضی و منطق در ذهنشان پرورش یابد. ویتگنشتاین بعد از گذراندن دوران دبیرستان با بهترین دوستش دیوید پینزنت به نروژ می‌رود و طرح اولیه «رساله منطقی فلسفی» را به برتراند راسل، فیلسوف و منطق‌دان مشهور، ارائه می‌دهد. بعد از مرگ پدر داوطلبانه به خدمت در جنگ جهانی اول می‌رود. بعدها به سراغ معلمی مدرسه ابتدایی، باغبانی و دستیاری در بیمارستان می‌رود و سپس به ریاست انجمن علوم اخلاقی در کمبریج منسوب می‌شود. آخرین‌بار به نروژ سفر می‌کند و بعد به‌علت ابتلا به سرطان غده پروستات به خانه دکتر بوان در کمبریج بازمی‌گردد.

دکتر شادمان با رضایت سر تکان داد. انگشتانش را روی میز کشید و بعد خاک مختصری که روی آن بود را تکاند. «ولی نباید تمرینامونو…»

«یه مشکل اساسی هست د د دکتر شادمان…»

من نباید رنج رو به شما توضیح بدم، مگه خودتون زندگی نکردین؟ من تنها وظیفه‌ام آینه که یک تیکه یخ بدم دستتون تا وقتی‌که شما وایسادین و یخ تو دستتون داره آب می‌شه مزخرف بگم، بعد برم، شما می‌مونین و کف دستای قرمزتون که می‌سوزند و انگار هزارتا سوزن توشون فرو می‌ره و چند روز بعد در حالی که از پنجره بیرونو نگاه می کنین به این فکر کنین که گرفتن یخ توی دست چه حسی داشت، همین.

از دفتر دکتر میام بیرون و با پشت دست اشکامو می‌کشم اینو و اونور. تو پیاده‌روی شلوغ قدم می‌زنم، سوار مترو می‌شم، شیرو کیک می‌خرم، روی زمین می‌افتم، کنار جوب بالا می‌آورم، می‌دوم،

می‌میرم می‌میرم.

«آقای نیک‌پور… می‌شه نکته‌ای که الان گفتمو بگین؟»

«ب ب بله اس تاد، ف ف فشار بیش از حد با باعث قطع جریان می شه و در مواقع مواقعی مو ممکنه که جریا یا یانه عکس شکل بگیره.»

«خب خوبه پس گوشتون با ماست.» احمق. توی خونه که پا می ذارم بوی خونه مثل یه هاله خیلی غلیظ، مثل ورود به محوطه طلسم جادوگر، همه چیزو مال خودش می‌کنه. امیدم، ذهنم، نگاهم. دلم می‌خواد تنها باشم ولی نمی‌شه.

سر بریدن هیولای درون همراه با خداحافظی با آن.

«سلام عزیزم خسته نباشی.»

مادر. یک مادر تنها در خانه. محاصره‌شده با زندگی ساده، پر تلاش، شاد، مصنوعی و غم‌بار. لحظه خاک‌سپاری پدر در چشمانش دیدم که برای همیشه تنها می‌ماند. حتی زمانی که پدر در گودال پایین می‌رفت می‌ترسیدم کلمه‌ای بگویم. دختر دایی روبه‌رویم ایستاده بود و با دلسوزی نگاهم می‌کرد. از معدود لحظه‌هایی بود که از روی لبه ترس و ضعف که البته من اسم آن را پاکی و تنهایی می‌گذارم پایین پریدم. از پشت عینک دودی چشمانم برق زدند و زبانم را تا ته بیرون آوردم. چشمان دختر دایی گرد شد. نمی‌دانست از تعجب چه کند. برای اولین بار بود انقدر سرد و بدون هیچ نیازی نگاهش می‌کردم. وقتی همه رفتند و مادر و دایی کمی دورتر ایستاده بودند تا من بیایم، روی زانو نشستم، خم شدم به روی خاک برآمده، عینکم را برداشتم و گفتم «خُ…خدا، خداحافظ.» و دستم را به خاک کشیدم. سرمای صبح اکتبر ۱۹۱۳ صورت لودویگ را سرخ‌کرده. سرش را پایین انداخته. مثل همه. صحبت‌های مرد سیاه‌پوش که تمام می‌شود پدر در دل تابوتش پایین می‌رود. و شاخه گل‌هایی که به روی خاک برآمده پرت می‌شوند.

وقتی روی تپه خاک نشسته و با جلد کتابی که می‌خواند بازی می‌کند صدایش می‌زنند «هی از اونجا بیا پایین، خطرناکه.» صدای شلیک توپی از دور می‌آید. اسلحه‌اش را برمی‌دارد و پایین می‌خزد. «و دیوانه‌تر از همه بی تردید کسانی هستند که در دیگران آثار جنونی را می‌بینند که در خود نمی‌بینند.»

شیطان، لئو تولستوی.

نشسته‌ام روبه روی زیبایی محض. روبه روی تمام دنیا و تاریخش. ستاره‌ای منفجر می‌شود و چشمانم را نور باز می‌کند. نشسته‌ام روبه روی همه رنگ‌هایی که شما در خیال می‌بینید. در انتهای تمام زندگی‌هایی که با رؤیا شروع می‌شوند و با امید به رؤیا خاتمه می‌یابند. بخار از دهانم خارج می‌شود و آسمان را ابر فرامی‌گیرد. نشسته‌ام چشم در چشم خوشبختی‌ای همیشه فکر می‌کردم وجود ندار د، اما حالا ایمان‌دارم «اراده برای وجود خوشبختی» همه‌چیزی است که ما در این دنیا داریم. مایی که می‌جنگیم و می‌میریم، مایی که می‌رویم و می‌مانیم. بدون شک از میان سکوت میلیاردها انسان من به این کلمه‌ها رسیده‌ام. غرق در جوهر خودکار، از درون موج‌های لیوان شیر، از دست نیمه جان سربازی غرق خون، چشم‌های دختر شال سرمه‌ای، از لای تکن ک خنده‌های کامیار، از صدای طبل قبیله‌ای که هنوز سخن گفتن نمی‌دانستند، از همه چرخش‌های صورت پدرم فقط یک فریاد بیرون می‌آید «بگو آرمان… همه چیز را بگو.»

سامان شانه‌ام را گرفت «کجایی بابا… یکم با بچه‌ها باش، مثلاً اومدیم پیک نیک… دختره می‌گه می‌خوام برم قدم بزنم تو فقط نشستی سرتو انداختی پایین! خب آره می‌دونم سخته…»

وسایل را جمع می‌کنند که برگردیم. توی ماشین می‌نشینم و دستهایم را جمع می‌کنم. کاپشنم مرا در خود می‌کشد. نگاهم به دختر می‌افتد که امروز شال سبز پررنگی سرکرده بود با پالتوی ک رم رنگ. چپ‌چپ نگاهم می‌کند. ماشینمان حرکت می‌کند و دور می‌شود. درختان سبز و زرد می‌گذرند.

تا نپذیرید که بهترین انتخاب برای رنگ درختان سبز است هنوز زندگی نکرده‌اید.

هشت

زودتر از همه می‌رسم. کلاس سرد و روشن است. صدای گن گ نزدی ک عصر سرم را پر می‌کند. از پنجره بیرون را نگاه می‌کنم. کیفم را کنار سکوی استاد می‌گذارم و پشت سکو می‌ایستم. آستین‌هایم را صاف می‌کنم. پیراهن نویی که امروز ظهر با وسواس تمام و فقط با توجه به علاقه خودم خریدمش. گلویم را صاف می‌کنم. روی سکوی کلاس قدم می‌زنم و گاهی می‌ایستم و عینکم را صاف می‌کنم. عینک طبی‌ای که امروز بعد از خرید پیراهن گرفتمش. دکتر گفت نیازی به عینک نیست اما خودم اصرار کردم که حتماً عینک می‌خواهم. فریم بزرگ و کلفت پلاستیک فشرده قهوه‌ای، کمی روشن‌تر از موهایم. اولین نفر وارد می‌شود. پسری است که فقط همیشه برایم دست تکان می‌دهد و من هم با سر جواب می‌دهم. «چه زود اومدی!» لبخند می‌زنم. می‌نشیند و گوشی‌اش را درمی‌آورد. چند تا از دخترها وارد می‌شوند. نگاهی عجیب به من می‌اندازند و باز مشغول صحبت می‌شوند. همچنان قدم می‌زنم اما حالا کمی دست‌هایم می‌لرزد. سرم را پایین می‌اندازم. جلسه سوم درسی عمومی است که همه باید بیایند و با چند رشته دیگر تلفیق‌شده واژ قبل می‌دانم که بچه‌های رشته آمار هم می‌آیند. چند بار به ساعت به کفش‌های بچه‌ها به پنجره‌ها نگاه می‌کنم. بالاخره دختر شال سرمه‌ای با دوستش وارد می‌شود و با تعجب نگاهم می‌کند «سلام.» انگار دهانم پر از آب باشد و نخواهم آب بیرون بریزد جواب می‌دهم و دختر پس از کمی مکث می‌نشیند. سامان که وارد می‌شود مستقیم به سمت من می‌آید. «چطوری پسر؟ ردیفی؟» می‌نشیند و آدامس می‌جود. کلاس پرشده. گرم، اشباع و منتظر. همه به من نگاه می‌کنند. سامان با سر به صندلی خالی کنارش اشاره می‌کند. می‌ایستم، به سمت کیفم می‌روم بعددوباره برمی‌گردم. یکی از صندلی‌ها را برمی‌دارم و به سمت درمی‌روم، در را می‌بندم و صندلی را زیر دستگیره تکیه می‌دهم. یکی از دخترها می‌گوید «وا!» پچ‌پچ بچه‌ها راه می‌افتد. سامان نیم‌خیز می‌شود «آرمان اوکی‌ای؟!» الان استاد میاد، چی کار می کنه! یارو چت کرده و دیگر چیزهادر سرم می‌پیچد. رو به سامان و کلاس می‌چرخم و انگشت لرزانم را روی لبم می‌گذارم «هیس.»

ساکت می‌شوند. روی سکو می‌روم. پنجاه یا چهل نفر روبه‌رویم پلکانی تا بالا نشسته‌اند. آرام و دور از انتظار می‌آیم دقیقاً لبه سکو می‌ایستم.

«می می می خوام حرف ب بزنم.»

مثل پسربچه‌ای که اخم‌کرده با خط‌کش توی دستش ایساده روبه روی لشکر گرگ‌های اتاقش تو تاریکی.

سامان می‌گوید «آرمان، آرمان منو ببین.»

به چشمانش نگاه می‌کنم و صدایم در کلاس پخش می‌شود، در زندگی‌ام.

من کسی‌ام که مزه همه کلمات زیر زبونمه. سرب یخ‌زده و مرگبار سکوت پنجره‌ها را خرد می‌کند و به داخل کلاس سرازیر می‌شود. هر کلمه‌ای که می‌گم رو هزار بار تو چشم مخاطبم می‌بینم. من باید به لحظه چرخیدن گردن تک‌تک شما فکر کنم. من تا گریه نکنم کلماتم شنیده نمی‌شن. من باید پای پیاده دنبالتون بدوم. این بریده شدن و زخمی شدن صداها مشکل من نیست. این قرار دادن پازل لب‌ها روی هم. من هیچ‌وقت الفبا رو حفظ نشدم چون نتونستم بگمش. من نمی تونم صداتون کنم چون خودتون آهنگ اسمتون یادتون رفته. من باید ژله کلمات رو با دندونام شکل بدم و ببُرم. من فراموش کردم که شما می‌تونین گوش بدین. باید یاد بگیرم که چطور با بدنم نشون بدم از گفتن یه جمله پشیمون شدم. باید برای گفتن حرف خودم دریا رو قورت بدم. من باید زیر فشار مرگبار چین‌های پیشونیم دووم بیارم. من نمی تونم بگم حق باشماست چون گفتنش توی یک ثانیه خیلی سخته. نمی‌تونم بفهمم راجع به چه چیزایی حرف می‌زنین چون نمی‌فهمم چرا انقدر مهم هستن که به حرف تبدیل بشن. من نمی‌تونم جلوتون باذوق بالا پایین بپرم چون نمی‌تونم دلیلشو بگم. من هنوز نمی‌دونم به کی باید سلام کنم. نمی‌دونم اولش کجاست. من همه زندگیم شکست خوردم. تمام روزهای من، تمام ذهنیت من، احساسات نگاه‌های من رو شکست شکل می‌ده. من نمی‌تونم به راننده تاکسی بگم بقیه پولمو نداده چون بقیه منتظرن من پیاده شم، یعنی فقط حق دارم موقع پیاده شدن پیاده شم، همین. نمی‌تونم بگم تو دبستان پایین شهر چقد کتک خوردم از بچه‌ها چون درک نمی‌کردن ادا در نمیارم چون خودمم الان تازه درکشون می‌کنم و می خوام ببخشمشون. انگار بخشیدن واسه شماها هم سخته چون سخته بگین. گفتن کلمه‌اش برای من خیلی سخته. یادتون باشه هر کلمه‌ای که خ و ب داره قراره کلی کش پیدا کنه. دارین با حرفاتون خفه‌ام می کنین ولی کل دنیا نشون می‌ده که مشکل ازخودمه. نمی‌تونم بهتون بفهمونم چون نمی‌خواین مزه‌اش کنین. از حرف زدن می‌ترسین، همهتون، چون فقط حرف می‌زنین. دنیایی ساختین که توش من عاشق کلمه فروپاشی شدم. چون صدای دنیاتونو نمی‌شنوین. چون نمی‌خواین کلماتو هجی کنین. من نمی‌دونم چی باید بگم، همیشه، هرجا. چون نمی‌تونم چون نمی‌خواین یا چون می‌تونم ولی شما بلد نیستین غرق بشین، مثل کلی سنگریزه، مثل کلی حرف، بلد نیستین شکست بخورین، چون نمی‌شنوین. مزه کلماتی که می‌گین رو حس نمی‌کنین. نمی‌بینین کلمات چطور دارن آدمارو پایین می کشن. دستگیره در به شدت تکان می‌خورد. بعضی ایستاده بودند و بعضی خودشان را باد می‌زدند.

سامان زیر بازویم را گرفته بود. پاهایم بی حس بودند. صدای همهمه و خشم در گوشم می‌پیچید.

استاد و حراست نگاهم می‌کردند. در راهروی دانشکده کشیده می‌شدم و دور می‌شدم. دهانم ویزان مانده بود و دنبالم کشیده می‌شد. صدای موسیقی می‌آمد و دست سامان که موهایم رانوازش می‌کرد. درخت‌ها دور سرم می‌چرخیدند و پلک‌هایم بسته شد.

لودویگ با تمام توان دست سرباز را می‌فشارد. سرباز به جایی میان چشم‌های لودویگ و هوا خیرهمانده است. مثل همیشه باران لندن امروز هم تمامی ندارد. بارانی که از جنگ دوم هم دلگیرتراست. سرباز آخرین نفسش را بیرون می‌دهد.

و ما نمی‌دانیم چشم‌هایش به روی چه کلماتی بسته شدند.

یک

-الو… کجایی؟!

دختر شال سرمه‌ای بهم لبخند می‌زد.

-چاییت سرد شد.

لیوان چای را کمی با انگشتانم روی میز چرخاندم. سرم را بالا آوردم. به پسر جوانی که سفارش می‌گرفت و بین میزها بود اشاره کردم. «جانم؟»

«یه لل لی لی لیوانشی شیر ل ل لطفاً برام م بیاری رینم م ممنون میششم با با با یکمش شکر و بی بی بیسکووو کو کوییت.»

صندلیم را جلو کشیدم و رو به همه لبخند زدم.

بیرون کافه در هوای خنک.

رها کنارم آمد.

سعی می‌کند لب‌هایش را صاف روی هم بگذارد. خانه دکتر بوان امروز نور زیبایی به خود گرفته. نور آخرین روزهای آوریل. لودویگ به جلیقه دکتر چشم می‌دوزد «ب به آنها بگو زندگی فو فو فوق العاده‌ای داشتم.»

و جلیقه محو می‌شود.

«پیراهنت خیلی قشنگه.»

«ممنون»

بی‌اختیار به سامان که جلوتر می‌رفت نگاه کردم. برنگشت و چیزی نگفت.

ایستادم. رها هم ایستاد. به چشمانش نگاه کردم.

«این همه‌چیز نیست.»

«یعنی چی؟!»

به آسمان نگاه می‌کنم. دستش را می‌گیرم.

می‌دویم. می‌دویم. می‌دویم.