سه موش، دو گرگ و کلاغ

رمانی کوتاه است که، بنا به سنت داستان‌های جنایی، عضوی از مجموعه رمان‌های با قهرمان ثابت است: ستوان عرب زاده، ستوان آگاهی تهران، که پیش‌تر هم در رمان دست بد هم ظاهر شده بود. در این رمان، همساز با عنوانش، با چندین سطح روایی متمایز روبه‌روییم: اپیگراف‌ها (پیشانی‌نوشت‌ها) که به تقلید از شهرهای نامرئی اثر ایتالو کالوینو، نوشته شده‌اند و در آغاز هر فصل می‌آیند و جدای از متن اصلی پیش می‌روند و می‌توان آن‌ها را پشت‌هم، سوای متن اصلی، خواند؛ داستان جنایی یک قاتل سریالی مرموز و همین‌طور پیش درآمدی که تمهیدات روایی و فرمال رمان را (گویا) معرفی می‌کند.
رمانی کوتاه است که، بنا به سنت داستان‌های جنایی، عضوی از مجموعه رمان‌های با قهرمان ثابت است: ستوان عرب زاده، ستوان آگاهی تهران، که پیش‌تر هم در رمان دست بد هم ظاهر شده بود. در این رمان، همساز با عنوانش، با چندین سطح روایی متمایز روبه‌روییم: اپیگراف‌ها (پیشانی‌نوشت‌ها) که به تقلید از شهرهای نامرئی اثر ایتالو کالوینو، نوشته شده‌اند و در آغاز هر فصل می‌آیند و جدای از متن اصلی پیش می‌روند و می‌توان آن‌ها را پشت‌هم، سوای متن اصلی، خواند؛ داستان جنایی یک قاتل سریالی مرموز و همین‌طور پیش درآمدی که تمهیدات روایی و فرمال رمان را (گویا) معرفی می‌کند.
و البته حکایتی گوتیک: وحشت کودکانی که اسیر والدین و خانه و مدرسه‌شان هستند. و روانکاوی: سه موش مرد، دو گرگ (گرگ مرد و گرگ پسر)، و ادگار آلن‌پو: و غراب گفت “همین و بس”.

... »

به خاکسترم گوش می دهم

رحیم فروغی (مترجم): متن زیر برگزیده‌ای از خاطرات حمید العقابی نویسنده عراقی است و بخش‌های مربوط به جنگ ایران و عراق و نیز آوارگی العقابی در ایران را در برمی‌گیرد. این گزینش برای من یک دلیل عمومی دارد و یک دلیل کمابیش شخصی. دلیل عمومی آشنایی ما با نگاه یک عراقیِ مجبور به جنگ به موضوع جنگ، و روایت او از جنگ ایران و عراق، و بعدتر نگاه یک عراقیِ آواره در ایران به وضعیتِ ایران و روایت او از زندگی پناهندگان عراقی در ایران است. دلیل شخصی‌ام نیز این است که عقابی در جنگ راننده تانک بوده و من توپچی تانک، در این جنگ هولناک حمید توپچی‌اش را ازدست‌داده و من راننده‌ام را. ما دو نفر که روزگاری، هرچند ناهم‌زمان، در دو جبهه مقابل جنگیده‌ایم، حالا پس از سال‌ها در این متن به هم رسیده‌ایم، حمید العقابیِ نویسنده و من مترجم در این نوشته، که خاطرات مشترکمان است، سر بر شانه‌های هم گذاشته‌ایم و بر آن‌همه درد و در فراق دوستانمان زار می‌زنیم.

... »

گفت‌وگوی کشیش و مرد محتضر

اعترافِ دمِ‌مرگ (deathbed confession)، که جایی بین «exomologesis» و «exagoreusis» قرار می‌گیرد، نه نمایشی تمام‌کمال است، چراکه مخاطبی جز کشیش و اطرافیان محتضر ندارد، و نه تفتیش عقاید است، چراکه اندیشه‌های کسی که تا لحظاتی دیگر می‌میرد و از پولیس خارج می‌شود فاقد ارزش نظارتی است؛ ازاین‌رو محتضر درجایی استثنایی می‌ایستد: مرز قانون یا دم مرگ. او تا لحظاتی دیگر می‌میرد و اندیشه‌هایش با او به گور خواهند رفت و از ویژگی خطرناکشان، که همان مسری بودن باشد ساقط و فاقد علامت سیاسی خواهند شد؛ اما محتضر «دمِ» مرگ است و با این‌که مردنش حتمی است اما هنوز در پولیس و در قانون است و به همین خاطر است که می‌تواند قانون را تفتیش کند و به چالش بکشد.

... »

آرایشگاه

راستش درست نمی‌دانم وقتی انسان خود را تسلیم تخیلات زاده‌ی ذهن خود می‌کند، حقایق را جور دیگری می‌بیند؛ یا این حقیقت است که در این مواقع چهره‌ی پنهانی خود را آشکار می‌کند. تا پیش از این فکر می‌کردم شکوفه‌ی زهرآگین این تخیلات در گوشه‌های نمناک و تاریک ِخانه‌های بزرگ و خالی با همراهی موسیقی باروک جوانه می‌زند و رشد می‌کند. در حالی که در اشتباه بودم. همه‌چیز در دل همین زندگی روزمره است که اتفاق می‌افتد.

... »

خرده‌شیشه‌ها

آن که کت سبز بر تن دارد تعریف می‌کند، آن یکی که پیراهن آبی پوشیده است گوش می‌دهد. آیا گوش می‌دهد؟ مشخص نیست. من در سمت دیگر میز قرار دارم و در سوی دیگر میز دو نفر دیگر نشسته‌اند. ‌
مرد سبزپوش بی‌وقفه تعریف می‌کند. هم می‌نوشد، هم تعریف می‌کند. برخی از خزعبلاتی که به‌گوش‌ام می‌رسد: اینکه در یک شب نمی‌دانم چقدر پول خرج کرده، در کلوپ شبانهٔ «نمی‌دانم چه» احساساتی شده، داد و بیداد کرده و اسلحه کشیده است. بعد هم بیرونش کرده‌اند؛ از بی‌پولی شبی را در پارک گذرانده و از این قبیل اطلاعات بی‌مصرف. در نهایت هم پالتوی سرهنگی بازنشسته را کش رفته، آن را می‌شکافد و برای خودش کتی درست می‌کند.

... »

سگ‌های وارداتی

نه نمی تواند، مسئله، مسئله احساس است، توضیح
فایده ای ندارد. احساس یا وجود دارد یا وجود ندارد.

... »

افسون

سعید صیرفی زاده در سال ۱۳۴۷ از پدری ایرانی به نام محمود صیرفی زاده و مادری آمریکایی به نام مارتا هریس در بروکلین نیویورک به دنیا آمد.داستان های کوتاه، مقالات و اشعار صیرفی زاده در روزنامه ها و مجلاتی هم چون نیویورکر، پاریس ریویو، نیویورک تایمز، گرانتا و مک سوئینیز منتشر شده است.
زندگینامه یک تروریست، نیویورک در حال خونریزی است، رؤیای طولانی تابستان برخی از نمایشنامه های وی هستند که در تالارهای مختلف شهر نیویورک به صحنه رفته اند.او در سال ۲۰۱۰ به خاطر کتاب «زمانی که تخته اسکیت ها رایگان خواهند شد» برندهٔ جایزهٔ وایتینگ شد. در سال ۱۳۹۳ مجموعه داستان کوتاه او با نام «برخورد کوتاه با دشمن» جزو راه یافتگان به فهرست اولیه جایزه رابرت بینگهام بود.

... »

بعد نزدیک

داستان «بعد نزدیک» از زبان زن ایرانی مهاجری است که در اولین سطرهای داستان از مرگ شوهرش خبردار می‌شود.⁣

... »

آزاتوث

هاوارد فیلیپس لاوکرفت، ترجمه محمدهادی فروزش نیا؛ وقتی گَردِ زمان بر تنِ جهان نشست و حیرت از اذهان آدمیان رخت بربست؛ وقتی شهرهای خاکستری، برج‌های بلند و شوم و کریه خود را زیر آسمان‌هایی دودآلود برافراشتند، برج‌هایی که در سایه‌سارشان کسی را توان اندیشیدن به خورشید یا مرغزارهای گلگونِ بهاری نبود؛ وقتی دانش، جامه جمال از تن جهان بیرون آورد و شاعران دیگر از اشباح معوجی که تنها با دیدگانی کم سو و کژبین می‌شد بر ایشان نظر انداخت نسرودند؛ وقتی همه این‌ها به کناری افکنده شد و آرزوهای کودکانه برای همیشه بر بادرفت، مردی بود که در جستجوی اماکنی که رؤیاهای جهان بدان‌ها گریخته بودند، به بیرون از زندگانی سفر کرد.

... »

سکوت

داستان «سکوت» اولین داستان لئانید آندرییف است که از روسی به فارسی ترجمه می‌شود. پیش‌ازاین، داستان «لازاروس» از همین نویسنده را در بخش داستان پروژه پوئتیکا منتشر کردیم. در عنوان داستان لازاروس نام نویسنده لئونید درج‌شده است. خانم آرزو آشتی‎جو مترجم زبان روسی، در مورد ضبط صحیح نام این نویسنده توضیح دادند که در زبان روسی تلفظ درست نام او لئانید است.
در یک‌شب مهتابی ماه می، آن هنگام که بلبل‌ها آواز سر داده بودند، همسرِ پدر ایگناتی وارد دفتر او شد. چهره‌اش نشانی از رنج داشت و چراغی کوچک در دستانش می‌لرزید. به همسرش نزدیک شد، به شانه او زد و گفت:- پدر، برویم پیش وراچکا.
پدر ایگناتی بی‌آنکه سر بچرخاند، از بالای عینک و از زیر ابروهای گره‌خورده، نگاهی به همسرش انداخت و تا او دستی جنباند و خود را روی کاناپه انداخت، یکریز و با دقت به او می‌نگریست.

... »